نکتههای سریع
- اول خودت بلند بگو «نمیدانم».
- بپرس «چه چیزی را از قلم میاندازیم؟»، بعد صبر کن.
- به آدمها بگو با نظرشان چه کردی.
کسی در تیمت هفتهها پیش مشکل را دید. آن عددی را که جور درنمیآمد دید، یا مشتریای را که ساکت شده بود، یا نقشهای را که داشت از پرتگاه پایین میرفت. و چیزی نگفت.
نه به این خاطر که برایش مهم نبود. به این خاطر که در همان نیمثانیهای که طول میکشد تا تصمیم بگیرد حرف بزند یا نه، یک حسابِ آرامتر اول اجرا شد. احمق به نظر میرسم؟ این به خودم برمیگردد؟ ارزشش را دارد؟ برای بسیاری از آدمها، در بسیاری از تیمها، جوابِ آن سؤالِ آخر نه است. پس آن بینش در سرشان میماند، و تو خیلی بعدتر از مشکل باخبر میشوی، وقتی بزرگتر و پرهزینهتر شده.
آن شکاف میانِ آنچه آدمها میدانند و آنچه حاضرند بلند بگویند اسم دارد. Amy Edmondson از هاروارد آن را ایمنیِ روانشناختی مینامد: حسِ مشترکِ اینکه میتوانی سؤال بپرسی، به اشتباهی اعتراف کنی، یا با یک ایده مخالفت کنی بیآنکه بهخاطرش خجالتزده یا تنبیه شوی. یکی از پرمطالعهترین ایدهها در مدیریتِ مدرن است، و یکی از پرسوءتفاهمترینها. پس ارزش دارد روشن باشیم چه هست و چه نیست.
چه نیست
ایمنیِ روانشناختی دربارهی خوببودن نیست. پایینآوردنِ سطح، مالهکشیدن روی همهچیز، یا اطمینان از اینکه هیچکس هیچوقت ناراحت نشود نیست. Edmondson در کارِ خودش دربارهی این بیپرده است: یک تیم میتواند کاملاً خوشبرخورد و کاملاً ساکت باشد در آنِ واحد. آدمها لبخند میزنند، در جلسه موافقت میکنند، و نظرِ واقعیشان را برای پارکینگ نگه میدارند.
همچنین با اعتماد یکی نیست، هرچند پسرعمویند. اعتماد این است که آیا فکر میکنم آنچه میگویی انجام میدهی. ایمنی این است که آیا فکر میکنم این گروه وقتی جلوی چشمش ریسک کنم با من محترمانه رفتار میکند. میتوانی به شایستگیِ یک همکار اعتماد کنی و باز حس نکنی امن است که به او بگویی پروژهی محبوبش ایرادی دارد.
روشنترین راه برای تصویرکردنش: ایمنیِ روانشناختی صراحت بدونِ ترس است. سطحِ بالا بهعلاوهی آزادیِ صادقبودن دربارهی اینکه چطور میخواهی به آن برسی. تیمهایی که این را دارند نرمتر نیستند. اغلب پرتوقعترند، چون چیزهای سخت واقعاً گفته میشوند.
چرا بیش از استعداد اهمیت دارد
چند سال پیش Google به دنبالِ این گشت که چه چیزی باعث میشود بعضی از تیمهایش بدرخشند در حالی که بعضی دیگر، با آدمهای بههماناندازه درخشان، پخش زمین شوند. آن پروژه، با نامِ رمزیِ Aristotle، دهها تیم را در طولِ دو سال مطالعه کرد. انتظار داشتند پاسخ دربارهی این باشد که چه کسی در تیم است. باهوشترین آدمها، ترکیبِ درستِ مهارتها.
آن چیزی نبود که یافتند. بزرگترین عاملِ تمایز ایمنیِ روانشناختی بود. در قویترین تیمها، آدمها مطمئن بودند که هیچکس بهخاطرِ اعتراف به اشتباه، پرسیدنِ سؤال، یا مطرحکردنِ یک ایدهی نیمبند تحقیر نمیشود. ترکیبِ تیم بسیار کمتر از احساسِ بودن در آن اهمیت داشت.
منطقش وقتی با آن بنشینی رازآلود نیست. هوشِ واقعیِ یک تیم مجموعِ آن چیزی است که اعضایش حاضرند در میان بگذارند. اگر یکچهارمِ آدمها بهترین سؤالها و سختترین حقیقتهایشان را نگه میدارند، تو با کسری از قدرتِ فکریای که بابتش پول میدهی کار میکنی. پژوهشِ اولیهی Edmondson، در اواخرِ دههی ۱۹۹۰، چیزی یافت که آن زمان آدمها را غافلگیر کرد: تیمهای بهتر در یک بیمارستان انگار خطاهای بیشتری میکردند. دقیقتر که نگاه کنی عکسش درست بود. آنها خطای بیشتری نمیکردند. آنقدر راحت بودند که خطاها را گزارش کنند، دربارهشان حرف بزنند و یاد بگیرند. تیمهای ساکتتر خطاهایشان را دفن میکردند.
تو دما را تنظیم میکنی، حتی وقتی قصدش را نداری
اینجا بخشی است که برای رهبرانِ تازهکار سخت جا میافتد. آدمها بسیار دقیقتر از آنچه تو خودت را میپایی، تو را برای سرنخ میپایند. طرزِ واکنشت به اولین باری که کسی برایت خبرِ بد میآورد به کلِ تیم یاد میدهد که آیا خبرِ بد مجاز است.
با یک جرقهی کلافگی واکنش نشان بده، حتی کوچک، حتی فقط یک آه و یک فکِ منقبض، و به همه درسی دادهای که بیش از هر چیزی که در جلسهی عمومی گفتی به یاد میماند. درس این است: به این آدم فقط خبرِ خوب بیاورید. برای خفهکردنِ یک تیم به یک مستبد نیاز نیست. چند واکنشِ سرد در لحظهی نادرست کافی است، و شاید هرگز نفهمی رخ داده، چون مدرکش همان چیزی است که دیگر نمیشنوی.
خبرِ خوب این است که همان سازوکار به سودت هم کار میکند. رهبری که میگوید «واقعاً خوشحالم که این را مطرح کردی» و منظورش هم همین است، که به یک سؤالِ احمقانه مثلِ سؤالی منصفانه برخورد میکند، که به اشتباهاتِ خودش بلند اعتراف میکند، پیوسته سیگنالِ دیگری میفرستد. اینجا امن است. حرفزدن را ادامه بده.
چه چیزی واقعاً کمک میکند
این با یک پوستر یا یک بیانیهی ارزشها ساخته نمیشود. در لحظههای کوچک ساخته میشود، تکرارشده، تا آدمها باورت کنند. چند چیز که واقعاً عقربه را تکان میدهند:
- اول با خطاپذیریِ خودت پیشقدم شو. در یک جلسه بگو «نمیدانم». به تصمیمی که اشتباه گرفتی نام ببر. وقتی ارشدترین آدمِ اتاق نشان میدهد که ناکاملبودن قابلِتحمل است، همه نفسی میکشند. نمیتوانی صراحتی را بخواهی که خودت الگویش نیستی.
- سؤالهای واقعی بپرس، و بعد ساکت شو. نه یک «نگرانیای هست؟» که همینطور میاندازی بیرون در حالی که لپتاپت را جمع میکنی. «چه چیزی را اینجا از قلم میاندازیم؟» یا «چه کسی این را جور دیگری میبیند؟» را امتحان کن. بعد آنقدر در سکوت بنشین که کسی پُرش کند. اولین جواب بهندرت سریع میآید.
- پیامآور را پاداش بده، بهویژه وقتی نیش میزند. لحظهای که کسی چیزی را میگوید که نمیخواستی بشنوی مهمترین لحظه برای ایمنی در کلِ تیم است. بابتش تشکر کن، آشکارا، پیش از هر کارِ دیگری. واکنشت همان سیاست است.
- ایده را از شخص جدا کن. آدمها وقتی ریسک میکنند که بدانند یک پیشنهادِ ایرادناک به پایشان نوشته نمیشود. به فکر پاسخ بده، نه به منیتِ پشتش، و مخالفت دیگر مثلِ حمله حس نمیشود.
- حلقه را ببند. وقتی کسی حرف میزند و هیچوقت هیچ اتفاقی نمیافتد، یاد میگیرد که حرفزدن بیفایده است، که خودش نوعی سکوت است. به آدمها بگو با نظرشان چه کردی، حتی اگر جواب این باشد که «نگاهش کردیم و تصمیم گرفتیم نه، دلیلش این است».
هیچکدامِ اینها ژستهای بزرگ نیستند. نکته همین است. ایمنی یک اعتبار است که یک واکنش در هر بار به دست میآوری، و میتوانی بههمانسرعت از دستش بدهی.
وقتی سکوت عمیقتر است
گاهی سکوتِ یک تیم دربارهی اتاق نیست. دربارهی چیزی است که آدمها حمل میکنند. همکاری که فرسوده شده، سوگوار است، از شغلش میترسد، یا با سلامتِ روانش دستوپنجه نرم میکند ممکن است به دلایلی ساکت شود که هیچ ربطی به اینکه جلسههایت امن حس میشوند یا نه ندارد. میتوانی همهچیز را درست انجام دهی و باز ببینی کسی پس میکشد.
این ارزشِ توجه دارد، بهنرمی. تو یک رهبری، نه یک درمانگر، و آن خط مهم است. لازم نیست کسی را تشخیص بدهی یا در زندگیِ خصوصیاش سرک بکشی. آنچه میتوانی بکنی این است که متوجه شوی، بهطور خصوصی و بی هشدار حالش را بپرسی، و بدانی سازمانت چه حمایتی ارائه میدهد، یک برنامهی کمک به کارکنان، مزایای سلامتِ روان، یک تماسِ قابلِاعتماد در منابعِ انسانی، تا اگر خواست بتوانی کسی را به سوی کمکِ واقعی راهنمایی کنی. اگر هروقت نگران شدی که کسی در بحران یا در معرضِ خطر است، سعی نکن تنهایی حلش کنی. او را به یک متخصص یا یک خطِ بحران وصل کن، و در حین این کار کنارش بمان.
کارِ امنکردنِ حرفزدن هرگز تمام نمیشود. جایی نیست که به آن رسیده باشی و بتوانی از مراقبتش دست بکشی. اما هر بار که برای یک نفر کمی آسانتر میکنی که چیزِ حقیقی را بگوید، دو کار را همزمان میکنی. جلوی فاجعهی بعدیِ قابلِاجتناب را میگیری. و به تیمت میگویی ارزشِ شنیدهشدن دارند. آدمها به یاد میآورند چه کسی این حس را به آنها داد.
منابع
- Harvard Business Review, What People Get Wrong About Psychological Safety (Amy C. Edmondson and Michaela J. Kerrissey)
- Google re:Work, Guide: Understand team effectiveness (Project Aristotle)
- Amy C. Edmondson, Psychological Safety and Learning Behavior in Work Teams (Administrative Science Quarterly)