Skip to main content
در بحران هستید یا به آسیب رساندن به خودتان فکر می‌کنید؟ شما تنها نیستید. یافتن خط کمک →

رهبری دیگران · اعتماد

ساختنِ فرهنگ بی‌سرزنش

فرهنگ بی‌سرزنش آن نیست که هیچ‌وقت هیچ‌چیز خراب نشود. آن است که وقتی چیزی خراب می‌شود، مردم آن‌قدر زود حقیقت را به شما می‌گویند که بتوانید درستش کنید. این‌جا می‌گوییم که این کار واقعاً به چه چیزی نیاز دارد، و چرا راهِ دیگر، بی‌سروصدا، بیش از هر اشتباهی به‌تنهایی برایتان گران تمام می‌شود.

فردی ایستاده در میان جمعیت

عکس از Ashlyn Ciara در Unsplash

نکته‌های سریع

  • از هر کسی که خبر بد را برایتان آورد تشکر کنید.
  • بپرسید چه شد، نه چه کسی آن را کرد.
  • وضعیت را درست کنید، نه فرد را.

آخرین باری را که زیر نظر شما چیزی خراب شد، به یاد بیاورید. محموله‌ای اشتباه فرستاده شد، مشتری نسخهٔ نادرست یک فایل را گرفت، عددی در ارائهٔ هیئت‌مدیره از آب درآمد که غلط بود. حالا آن لحظه‌ای را تصور کنید که کسی باید تصمیم می‌گرفت که به شما بگوید یا نه.

همان مکث، تمام ماجراست.

در همان مدتی که فرد میان آمدن به سراغ شما و در سکوت امید بستن به اینکه مشکل خودش حل شود یکی را برمی‌گزیند، فرهنگ شما شکل واقعی‌اش را نشان می‌دهد. اگر زود به سراغتان بیایند، می‌توانید در حالی دست به کار شوید که مشکل هنوز کوچک است. اگر صبر کنند، دیرتر باخبر می‌شوید، وقتی بزرگ‌تر و دشوارتر شده و پیش‌تر به آدم‌های بیشتری رسیده است. آنچه در آن مکث تصمیم می‌گیرند، تقریباً یکسره به یک چیز بستگی دارد: به اینکه انتظار دارند وقتی زبان می‌گشایند چه بر سرشان بیاید.

فرهنگ بی‌سرزنش واقعاً دربارهٔ همین است. نه پایین آوردن معیارها. نه رها کردن کسی از زیر بار مسئولیت. بلکه امن کردن این‌که کسی بتواند به‌قدر کافی زود بگوید «این خراب شد و من هم در آن دست داشتم»، آن‌قدر زود که حقیقت هنوز به کار بیاید.

بهای پنهانِ سرزنش

سرزنش، حس پاسخگویی می‌دهد. اما معمولاً پاسخگویی نیست.

وقتی چیزی خراب می‌شود و نخستین واکنش غریزی در اتاق پیدا کردن فرد مقصر است، مردم درسی زودآموز و ماندگار می‌گیرند: نزدیک بودن به اشتباه‌ها خطرناک است. پس دیگر اشتباه‌های کوچک را گزارش نمی‌کنند. برآوردهایشان را رو به بالا گرد می‌کنند تا امن‌تر به نظر برسند. دربارهٔ جزئیاتی که می‌توانست به شما کمک کند بفهمید واقعاً چه شد، ساکت می‌مانند. جان آلسپاو، مهندسی که دربارهٔ نحوهٔ برخورد تیم‌ها با از کارافتادگی‌ها می‌نویسد، آن را رک بیان کرد: وقتی مردم بترسند که نامشان برده شود، سرزنش شوند و شرمنده گردند، شروع می‌کنند به پنهان کردن اطلاعات، سازمان از آموختن بازمی‌ماند، و هیچ کاری انجام نمی‌شود تا همان خطا دوباره رخ ندهد.

ببینید سرزنش چه چیزی برایتان می‌خرد. یک حس فیصله‌یافتگی، و تیمی که همین حالا ساکت‌تر شده است. اشتباهی که سرزنش را برانگیخت، به‌ندرت اشتباهِ پرهزینه است. اشتباهِ پرهزینه، اشتباهِ بعدی است؛ همان که کسی دربارهٔ آن به شما هشدار نداد، چون دیدند بر سرِ آخرین کسی که هشدار داد چه آمد.

زیر همهٔ این‌ها یک طنز تلخ نهفته است. کسانی که بهترین جایگاه را برای زودهنگام گرفتنِ مشکل‌ها دارند، همان‌هایی‌اند که به کار نزدیک‌ترند، همان‌هایی که دستشان روی کار است. فرهنگ سرزنش دقیقاً به همین آدم‌ها می‌آموزد که خاموش بمانند. آخرِ کار، درست همان‌جا که بیش از همه به دیدن نیاز دارید، کور می‌شوید.

بی‌سرزنش به معنای بی‌پیامد نیست

این‌جاست که رهبران دلواپس می‌شوند، و این دلواپسی بجاست. اگر هیچ‌کس هرگز پاسخگو نباشد، مگر معیارها فرو نمی‌ریزند؟

فرو می‌ریزند، و برای همین است که فرهنگ بی‌سرزنش هرگز به این معنا نبوده. اصطلاح روشن‌تر، که از هوانوردی و پزشکی وام گرفته شده، فرهنگ عادلانه است: مرزی مشترک و مورد توافق میان خطای صادقانه و بی‌احتیاطیِ راستین. با اشتباه صادقانه، که فردی محتاط در حین کاری معقول مرتکبش می‌شود، با کنجکاوی روبه‌رو می‌شوند. چه شد؟ چه چیزی در آن ترتیبِ کار، اشتباه کردن را آسان کرد؟ آگاهانه دور زدنِ یک نکتهٔ ایمنی، پنهان کردنِ یک خطا، یا تکرارِ همان کار بی‌احتیاط پس از نشان‌داده‌شدنِ خطر، چیز دیگری است و به‌گونهٔ دیگری با آن رفتار می‌شود.

این تمایز اهمیت دارد چون از رفتار درست پاسداری می‌کند. شما نمی‌گویید که هیچ‌چیز مهم نیست. می‌گویید که راست گفتن دربارهٔ یک اشتباه، هرگز آن چیزی نخواهد بود که شما را مجازات کند. صداقت امن است. بی‌احتیاطی امن نیست. بیشتر مردم به‌راحتی می‌توانند درون این مرز زندگی کنند، به‌شرط آنکه باور کنند این مرز واقعی است.

خطاها معمولاً سیستمی‌اند که نامِ یک نفر را بر تن دارند

این هم آن نگاه تازه‌ای که بی‌سرزنشی را به‌جای آنکه فقط مهربانانه باشد، عملی می‌کند.

جیمز ریزن، پژوهشگر ایمنی، عمرش را صرف مطالعهٔ این کرد که کارها در بیمارستان‌ها، کابین خلبان‌ها و نیروگاه‌ها چطور خراب می‌شوند، و میان دو شیوهٔ نگریستن به خطا مرزی روشن کشید. رویکرد فردمحور فرد را در نوکِ ماجرا مقصر می‌داند، پرستاری که دوز اشتباه را داد، اپراتوری که کلید اشتباه را زد، و با تنبیه و یادآوریِ محتاط‌تر بودن پاسخ می‌دهد. رویکرد سیستم‌محور فرض را بر این می‌گذارد که آدم‌های توانا هم گاهی خطا می‌کنند، چون این کاری است که انسان‌ها می‌کنند، و می‌پرسد چه شرایطی خطا را محتمل کرد و گذاشت از لای انگشتان بلغزد.

جمله‌اش ارزش نگه‌داشتن دارد: ما نمی‌توانیم سرشت انسان را تغییر دهیم، اما می‌توانیم شرایطی را که مردم در آن کار می‌کنند تغییر دهیم.

در مدلِ ریزن، یک اشتباهِ تنها تقریباً هرگز به‌خودی‌خود یک شکست جدی پدید نمی‌آورد. پیامد بد وقتی رخ می‌دهد که چند نقطهٔ ضعیف‌ترِ سیستم هم‌زمان در یک راستا قرار بگیرند: دستورالعملی مبهم، بازبینی‌ای جامانده، آدمی خسته، ابزاری که کار اشتباه را آسان می‌کند. خطای فردی، آخرین سوراخی است که مشکل از آن فروافتاد، نه دلیلِ بودنِ همهٔ آن سوراخ‌ها.

برای یک رهبر، این پرسش را یکسره دگرگون می‌کند. «چه کسی این کار را کرد؟» یک نفر به شما می‌دهد که انگشت اشاره به‌سویش بگیرید و سیستمی که هنوز خراب است. «چه چیزی این را ممکن کرد، و چه چیزی گرفتنش را دشوار کرد؟» راه‌حلی به شما می‌دهد که از نفر بعدی هم پاسداری می‌کند. پرسش نخست حس پیشرفت می‌دهد. پرسش دوم واقعاً پیشرفت است.

چرخه‌ای که شما را گیر می‌اندازد

الگویی هست که در فرهنگ‌های سرزنش چنان قابل‌پیش‌بینی تکرار می‌شود که کم مانده یک نمایش‌نامه باشد. چیزی خراب می‌شود. نامی به آن می‌چسبد. فرد توبیخ می‌شود، شاید به بازآموزی فرستاده شود، و همه توافق می‌کنند که محتاط‌تر باشند. پرونده بسته می‌شود.

سپس، هفته‌ها یا ماه‌ها بعد، دوباره رخ می‌دهد. آدمی دیگر، همان خطا. و واکنش همان است: پیدا کردنِ نام، توبیخ، بازآموزی، بستن پرونده. تیم کم‌کم باور می‌کند که با آدم‌ها بدشانس است، که یکسره آدم‌های بی‌احتیاط استخدام می‌کند. آنچه واقعاً در حال رخ دادن است این است که به وضعیتِ پشتِ آن خطا هرگز دست زده نشد. آن فرمِ گیج‌کننده، آن گامِ تأییدِ جامانده، آن مهلتی که مردم را وامی‌دارد بازبینی را رد کنند، همه‌اش هنوز همان‌جا نشسته و منتظر است تا آدمِ معقولِ بعدی به آن دربخورد.

سرزنش، تحقیق را زودهنگام پایان می‌دهد، درست همان لحظه‌ای که به کار می‌آید. «خطای انسانی» شبیه یک پاسخ به گوش می‌رسد، اما در واقع همان‌جایی است که پرسش اصلی آغاز می‌شود. اگر تیم شما مدام همان‌گونه اشتباه را با آدم‌های مختلف تکرار می‌کند، این یک مشکل استخدام نیست. این سیستم است که به‌روشنی به شما می‌گوید کجا خراب است. فرهنگ بی‌سرزنش همان چیزی است که می‌گذارد این را بشنوید، چون کسی مجبور نیست اول از نامش دفاع کند.

وقتی حقیقت امن باشد، زودتر خودش را نشان می‌دهد

ایمی ادموندسون، پژوهشگر هاروارد که چگونگیِ آموختنِ تیم‌ها را مطالعه می‌کند، هنگام پژوهش روی بخش‌های بیمارستانی به چیزی خلافِ انتظار برخورد. تیم‌هایی که بیشترین خطا را گزارش می‌کردند، بدترین تیم‌ها نبودند. در چند مورد، از بهترین‌ها بودند. آن‌ها اشتباه بیشتری نمی‌کردند. آن‌ها اشتباه‌هایی را که پیش‌تر داشت رخ می‌داد رو می‌کردند، چون رهبرانشان این کار را امن کرده بودند.

این، سودِ فرهنگ بی‌سرزنش در قالبِ یک یافته است. خطاها به هر حال وجود دارند. تنها متغیری که در دست شماست این است که آیا به‌موقع از آن‌ها باخبر می‌شوید تا کاری بکنید یا نه.

ادموندسون دربارهٔ یک دام هم هشدار می‌دهد، و ارزشِ به‌خاطر سپردن دارد. برخورد با هر شکست به‌عنوان چیزی به‌یکسان پذیرفتنی هم پاسخ نیست. برخی شکست‌ها شلخته و پیشگیری‌پذیرند. برخی، اصطکاکِ ناگزیرِ کار پیچیده‌اند. و برخی هوشمندانه‌اند، نتیجهٔ یک شرط‌بندیِ زیرکانه که به بار ننشست، همان‌گونه شکستی که اگر قرار است تیمتان چیزهای تازه بیازماید، در واقع بیشترش را می‌خواهید. کار یک رهبر نه جشن گرفتنِ هر شکست است و نه مجازات کردنِ همه‌شان. کار او این است که با صدای بلند این گونه‌ها را از هم بازشناسد، تا مردم بیاموزند کدام خطرها پذیرفتنی‌اند و کدام بی‌احتیاطی نیست.

چگونه آن را بسازید، در لحظه‌های معمولی

فرهنگ بی‌سرزنش در یک جلسه اعلام نمی‌شود. در نحوهٔ واکنش شما در ده ثانیهٔ نخست پس از یک خبر بد ساخته می‌شود، بارها و بارها، تا مردم باورتان کنند.

  • مراقبِ چهره‌تان باشید وقتی کسی مشکلی را نزد شما می‌آورد. نخستین واکنش همان است که مردم به یاد می‌سپارند و خودشان را با آن هماهنگ می‌کنند. یک تکان، یک آه، لحنی که تیزتر می‌شود، هرکدام به اتاق می‌آموزد که دفعهٔ بعد کمتر نزد شما بیاورد. استواری در این‌جا کارِ واقعی انجام می‌دهد.
  • پیش از آنکه بپرسید «چه کسی»، بپرسید «چه شد». توالیِ رویدادها را به‌تمامی روی میز بیاورید، اینکه چه چیزی معلوم بود، چه چیزی فرض شده بود، وضعیت از درون چه شکلی داشت، پیش از آنکه نامِ کسی به تیتر بدل شود. داستان تقریباً همیشه معقول‌تر از آن از آب درمی‌آید که در نگاه اول به گوش می‌رسید.
  • از کسی که به شما گفت تشکر کنید. به‌ویژه وقتی این کار برایشان هزینه‌ای داشته. شما دارید دقیقاً همان رفتاری را پاداش می‌دهید که بیش از همه به آن نیاز دارید، و هر کسی که تماشا می‌کند این را به خاطر می‌سپارد. این ارزان‌ترین و پرسودترین کارِ این فهرست است.
  • نسخهٔ بی‌سرزنشِ بازبینیِ پس از رخداد را اجرا کنید. پس از آنکه چیزی خراب شد، کسانی را که درگیر بوده‌اند گرد هم آورید و بپرسید چه چیزی در سیستم، خطا را آسان و گرفتنش را دشوار کرد. برون‌دادِ این کار، وضعیتی اصلاح‌شده است، نه مقصری نام‌دار. بنویسید که چه چیزی را تغییر خواهید داد، نه اینکه چه کسی را زیر نظر خواهید گرفت.
  • دربارهٔ خطاهای خودتان صادق باشید. وقتی می‌گویید «آن تصمیم را اشتباه گرفتم، و این چیزی است که آموختم»، به همه اجازه می‌دهید که آدمی باشند که اشتباه می‌کند و از پا برمی‌خیزد. رهبری که خطاهای خودش را پنهان می‌کند، هیچ جایگاهی برای آن ندارد که از کسی دیگر بخواهد خطاهایش را بپذیرد.
  • مرز را روشن بکشید و پای آن بایستید. تفاوتِ میان اشتباهِ صادقانه و اشتباهِ بی‌احتیاطانه را آشکار کنید، و بعد واقعاً به آن پایبند بمانید. این پشتیبانی تنها زمانی کار می‌کند که مردم دیده باشند وقتی به آزمون گذاشته شد، دوام آورد.

هیچ‌کدام از این‌ها پیچیده نیست. همه‌شان دشوارند، چون کشش به‌سوی سرزنش دقیقاً وقتی نیرومند است که زیر فشارید، و این دقیقاً همان وقتی است که بیش از همه اهمیت دارد.

آنچه واقعاً می‌سازید

تیمی که خبرهای بد را به شما می‌سپارد، تیمی است که می‌توانید آن را از دلِ تقریباً هر چیزی رهبری کنید. مشکل‌ها را وقتی هنوز کوچک‌اند خواهید دانست. داده‌های ناخوشایند را به‌جای نسخهٔ دلپذیرش خواهید گرفت. مردم آن خطرهای هوشمندانه‌ای را می‌پذیرند که کار را پیش می‌برد، چون می‌دانند یک شکست صادقانه به پایشان نوشته نخواهد شد.

راهِ دیگر در ظاهر آرام‌تر به نظر می‌رسد. مشکل‌های کمتری گزارش می‌شود، گفت‌وگوهای سختِ کمتری پیش می‌آید. این آرامشِ تیمی است که تصمیم گرفته گفتنِ حقیقت به شما امن نیست، و درست تا روزی دوام می‌آورد که آن چیزی که به شما نگفتند، یک‌باره از راه می‌رسد.

اگر این بیش از یک مشکلِ فرهنگی به نظر می‌رسد، گاهی واقعاً همین‌طور است. ترسِ پیوسته، دلهره پیش از کار، یا تیمی که انگار خودش را برای تنبیه آماده کرده، می‌تواند به فشاری ژرف‌تر اشاره کند، در آن‌ها یا در شما، که یک جلسهٔ بهتر آن را درست نمی‌کند. هیچ شرمی در آوردنِ کمک نیست، چه یک تسهیل‌گر بیرونی برای تیم باشد و چه یک درمانگر برای خودتان، اگر بارِ نگه‌داشتنِ همه‌چیز کم‌کم برایتان گران تمام شده است. رهبریِ استوار بر یک انسانِ استوار بنا می‌شود، و آن انسان هم حق دارد به حمایت نیاز داشته باشد.

منابع

پیش از رفتن، یک یادداشت دربارهٔ مراقبت

KEEP CALM ابزارهای آموزشی رایگان برای کمک به خود فراهم می‌کند. این جایی برای مشاورهٔ پزشکی، تشخیص یا درمان نیست و جایگزین مراقبت تخصصی نمی‌شود. اگر چیزی این‌جا فراتر از استرس معمول به نظر می‌رسد، در ارتباط بودن با یک متخصص گامی نیرومند و شایسته است.

If you are in crisis or thinking about harming yourself, you are not alone. In the US, call or text 988 (Suicide & Crisis Lifeline, 24/7), text HOME to 741741 (Crisis Text Line), or call 911 in an emergency.