Skip to main content
در بحران هستید یا به آسیب رساندن به خودتان فکر می‌کنید؟ شما تنها نیستید. یافتن خط کمک →
کمک مالی

بازیِ بلندمدت · جاه‌طلبی

هزینه‌ی پنهانِ جاه‌طلبی

انگیزه و پشتکار مسیرِ شغلی‌ات را ساخته، و حاضر نیستی معاوضه‌اش کنی. اما جاه‌طلبی دفتری خاموش نگه می‌دارد، و بیشترِ ما هیچ‌وقت مانده‌حساب را چک نمی‌کنیم تا وقتی چیزی مجبورمان کند. اینجا می‌گوییم واقعاً چه هزینه‌ای دارد، و چطور می‌توانی بااِنگیزه بمانی بی‌آنکه بیشتر از آنچه در نظر داشتی بپردازی.

شخصی بر فرازِ صخره

عکس از Will van Wingerden در Unsplash

نکته‌های سریع

  • پیش از شروع تعریف کن که «کافی» چه شکلی است.
  • خواب و استراحت را مثلِ یک جلسه در تقویم بگذار.
  • از عزیزانت بپرس آیا واقعاً تو را دارند.

به عدد می‌رسی. ترفیع می‌آید، دورِ سرمایه‌گذاری بسته می‌شود، آن چیزی که دو سال دنبالش بوده‌ای بالاخره به سرانجام می‌رسد. و یک نیم‌ثانیه‌ی عجیب و بی‌رمق هست که منتظر می‌مانی آنچه را که قرار بود حس کنی حس کنی، و درست از راه نمی‌رسد. تا صبحِ بعد، پیشاپیش نگاهت را به هدفِ بعدی دوخته‌ای.

اگر آن لحظه را زیسته‌ای، نه خراب شده‌ای و نه ناسپاسی. فقط با ویژگی‌ای از سازوکارِ تلاش‌کردن روبه‌رو شده‌ای که تقریباً هیچ‌کس درباره‌اش هشدارت نمی‌دهد. جاه‌طلبی یکی از بهترین موتورهایی است که یک نفر می‌تواند داشته باشد. در ضمن حسابی باز نگه می‌دارد، و صورت‌حساب معمولاً جایی سر می‌رسد که حواست به آن نبود.

این استدلالی برای کمتر اهمیت‌دادن نیست. انگیزه بخشی از این است که تو کیستی، و در زندگی‌ات خیرِ واقعی کرده. نکته این است که کلِ صورتِ هزینه را ببینی، تا بتوانی موتور را نگه داری و از پرداختِ بیش از حدش دست برداری.

چرا خطِ پایان مدام جابه‌جا می‌شود

تال بن‌شاهار، روان‌شناسِ مثبت‌گرا، به آن نیم‌ثانیه‌ی بی‌رمق نامی داد. اسمش را می‌گذارد مغالطه‌ی رسیدن: باورِ خاموشی که رسیدن به یک هدفِ خاص حسِ ماندگاری از رضایت را به تو خواهد داد، اما بعد می‌بینی احساس تقریباً به همان سرعتی که آمد محو می‌شود. او اول این را در خودش دید، به‌عنوانِ یک بازیکنِ جوانِ اسکواشِ رقابتی که مطمئن بود بردن بالاخره خوشحالش خواهد کرد. برد. خوشحالی حدود یک روز دوام آورد.

سازوکاری زیرش هست. ذهنِ تو با سرعتی چشمگیر خودش را با شرایطِ تازه سازگار می‌کند، و خُلق‌وخوی هرروزه‌ات را به سمتِ خطِ پایه‌ی قدیمی‌اش بازمی‌کشد، فرقی ندارد تغییر خوب بوده یا بد. روان‌شناسان اسمش را می‌گذارند سازگاریِ لذت‌جویانه. آن اتاقِ گوشه‌ی ساختمان فقط به دفترِ تو بدل می‌شود. حقوقی که زمانی ناممکن به نظر می‌رسید به عددی بدل می‌شود که زندگی‌ات حالا حولِ آن ساخته شده. سازگاری نقصی در تو نیست. همان دستگاهی است که به آدم‌ها اجازه می‌دهد از باخت‌های سخت کمر راست کنند. اما وقتی به سمتِ دستاورد نشانه رود، یعنی بردی که رویش حساب باز کرده‌ای تا چیزی را پر کند، بیشتر به‌جایش میله را از نو تنظیم می‌کند.

پس تعقیب در هدف تمام نمی‌شود. اگر بگذاری، در نسخه‌ای کمی بالاتر از همان‌جایی که شروع کردی تمام می‌شود، در حالی که پیشاپیش داری دنبالِ چیزِ بعدی می‌گردی.

مقایسه روی این آتش بنزین می‌ریزد. هدف‌هایی که فوری به نظر می‌رسند اغلب اصلاً مالِ تو نیستند. از هر کسی که خودت را با او می‌سنجی قرض گرفته شده‌اند، و آن گروهِ مرجع همان‌طور که بالا می‌روی مدام سطحش را بالاتر می‌برد. به اتاقی که سعی داشتی واردش شوی می‌رسی، و بی‌درنگ متوجهِ کسانی می‌شوی که همین حالا در آن جلوتر از تو هستند. میله خطی ثابت نیست که به سمتش راه بروی. افقی است که دقیقاً به سرعتِ تو عقب می‌کشد. دانستنِ این ارزش دارد، چون یعنی بی‌قراری‌ای که پس از یک برد حس می‌کنی معمولاً حکمی درباره‌ی آن برد نیست. فقط افق است که کارِ افق‌ها را می‌کند.

صورت‌حسابی که بدنت بی‌سروصدا می‌پردازد

اینجاست که هزینه دیگر فلسفی نیست.

سال‌ها، «وقتی کار تمام شد می‌خوابم» بیشتر شبیهِ یک شخصیت بود تا یک خطر. کنار زدنِ داده‌ها سخت شده. در 2021 سازمانِ بهداشتِ جهانی و سازمانِ بین‌المللیِ کار مطالعه‌هایی را که صدها هزار نفر را در بر می‌گرفت با هم تجمیع کردند و دریافتند که کارکردنِ 55 ساعت یا بیشتر در هفته با 35 درصد خطرِ بیشترِ سکته‌ی مغزی و 17 درصد خطرِ بیشترِ مرگ از بیماریِ قلبی گره خورده بود، در مقایسه با یک هفته‌ی کاریِ استانداردِ 35 تا 40 ساعته. تخمین زدند که ساعت‌های طولانیِ کاری با حدودِ 745,000 مرگ در یک سالِ واحد پیوند داشته.

این عدد آنجا نیست که بترساندت. آنجاست چون جاه‌طلبی در پنهان‌کردنِ بهای جسمی‌اش پشتِ حسِ حرکت و شتاب بسیار ماهر است. استرسِ مزمن بدنت را در حالتی خفیف و پیوسته از هشدار نگه می‌دارد. اول خواب معاوضه می‌شود، بعد تحرک، بعد آن نوبتِ پزشکی که مدام عقب می‌اندازی‌اش. هیچ‌کدام در گزارشِ فصلی پیدا نمی‌شود. بعداً پیدا می‌شود، جایی خصوصی، و تا آن موقع این عادت‌ها سال‌ها ریشه دوانده‌اند.

لازم نیست هفته‌های 55 ساعته کار کنی تا این اصل صدق کند. درسِ زیرِ این آمار ساده‌تر است: بدنت دارد امتیاز نگه می‌دارد، حتی وقتی تقویمت نگه نمی‌دارد.

یک دلیلِ موذیانه هست که آدم‌های بااِنگیزه این را مدت‌ها نمی‌بینند. استرس، در دُزهای متوسط، خوشایند است. فشارِ یک ضرب‌الاجل تیزت می‌کند، و آن تیزشدن واقعاً لذت‌بخش است. می‌تواند سخت باشد که فرقِ میانِ لبه‌ی سازنده‌ی به‌چالش‌کشیده‌شدن و سُمبه‌ی خورنده‌ی هیچ‌وقت پایین‌نیامدن را تشخیص دهی. در همان لحظه شبیهِ هم حس می‌شوند. در طولِ سال‌ها یکی نیستند. اولی بالا می‌آید و فروکش می‌کند. دومی هیچ‌وقت کاملاً برطرف نمی‌شود، و بدن با عاملِ استرسی که نمی‌تواند از آن بگریزد مثلِ یک وضعیتِ اضطراریِ خفیف و ادامه‌دار برخورد می‌کند. نشانه این نیست که یک هفته‌ی معین چقدر سخت است. این است که آیا اصلاً بینِ هفته‌های سخت به استراحت برمی‌گردی، یا اینکه «روشن» بی‌سروصدا به تنها حالتِ تو بدل شده.

چه چیزی از میدان به در می‌رود

دومین هزینه اندازه‌گیری‌اش سخت‌تر است و احتمالاً بیشتر اهمیت دارد.

مطالعه‌ی هاروارد درباره‌ی رشدِ بزرگ‌سالان بیش از هشتاد سال همان گروه از آدم‌ها را دنبال کرده، و کار، سلامت و روابطشان را در سراسرِ کلِ عمرشان ردیابی کرده است. یکی از طولانی‌ترین مطالعه‌های از این دست است که تا کنون اجرا شده. پس از همه‌ی آن داده‌ها، قوی‌ترین پیش‌بینی‌کننده‌ی اینکه چه کسی تا سالمندی سالم و شاد ماند نه ثروت بود، نه شهرت، نه موفقیتِ شغلی. کیفیتِ روابطِ نزدیکشان بود. آدم‌هایی که در پنجاه‌سالگی بیشترین رضایت را از پیوندهایشان داشتند، معلوم شد که در هشتادسالگی سالم‌ترین‌اند، پیش‌بینی‌ای بهتر از کلسترولشان درباره‌ی آینده‌شان.

جاه‌طلبی به‌ندرت رودررو به روابط حمله می‌کند. فقط از آن‌ها قرض می‌گیرد. یک شامِ از دست رفته اینجا، یک آخرِ هفته‌ی نیمه‌حاضر آنجا، دوستی که مدام قصد داری بهش زنگ بزنی. هر معاوضه کوچک و موقتی به نظر می‌رسد، و بیشترشان همین‌طورند. هزینه در انباشتگی است، در آن شیوه‌ی آهسته‌ای که «بعد از این فصل» به شرطِ دائمیِ زندگی‌ات بدل می‌شود. آدم‌هایی که برایت مهم‌اند صورت‌حسابِ تقویمی برایت نمی‌فرستند. فقط، کم‌کم، دیگر انتظارت را نمی‌کشند.

ارزش دارد این را رک بگوییم چون هزینه‌ای است که بیش از همه احتمال دارد از درون نامرئی بماند. کار به تو بازخوردِ مداوم می‌دهد. روابط بیشتر غیابشان را به تو می‌دهند، و آن هم فقط خیلی دیرتر.

نسخه‌ای از این هست که شریف به گوش می‌رسد و ارزشِ زیرِ سؤال‌بردن دارد. «همه‌ی این‌ها را برای آن‌ها می‌کنم.» گاهی این درست است. اغلب داستانی است که می‌گذارد این معاوضه ادامه پیدا کند، چون آدم‌هایی که این کار ظاهراً برای آن‌هاست بیشترشان آن خانه‌ی ارتقایافته را با یک عصرِ بی‌شتاب معاوضه می‌کنند. گاه‌به‌گاه ارزش دارد از آدم‌هایی که برایشان کار می‌کنی بپرسی آیا همان چیزی را که فکر می‌کنی داری به آن‌ها می‌دهی دریافت می‌کنند. پاسخِ صادقانه می‌تواند اولویت‌هایت را سریع‌تر از هر مقدار تأملِ به‌تنهایی از نو بچیند.

وقتی انگیزه به چیزِ دیگری بدل می‌شود

مرزی هست که ارزشِ دانستن دارد، چون رد شدن از آن معادله را عوض می‌کند.

مالیسا کلارک، که در دانشگاه جورجیا کارِ افراطی را مطالعه می‌کند، تمایزی سودمند میانِ درگیربودن با کارت و اعتیاد به کار می‌کشد. تفاوت در ساعت‌ها نیست. بسیاری از آدم‌های بااِنگیزه زیاد کار می‌کنند و واقعاً هم حالشان خوب است. اعتیاد به کار درباره‌ی این است که آیا می‌توانی متوقف شوی، ناتوانیِ وسواس‌گونه در قطعِ ارتباط، زمزمه‌ی خفیفِ گناه وقتی چیزی تولید نمی‌کنی، تعطیلاتی که صرفِ چک‌کردنِ پنهانیِ ایمیل می‌شود. آدم‌های درگیر سخت کار می‌کنند و بعد به خانه می‌آیند. معتادانِ کار هیچ‌وقت کاملاً کار را ترک نمی‌کنند.

بخشی که معمولاً آدم‌های جاه‌طلب را شگفت‌زده می‌کند این است که آن‌طور که انتظارش را داری حتی جواب هم نمی‌دهد. کلارک اشاره می‌کند که پژوهش نشان نمی‌دهد اعتیاد به کار تولیدِ بیشتری داشته باشد، و اغلب نشان می‌دهد تولیدِ کمتری دارد. از جایی به بعد با آن‌همه تلاشِ اضافی نتیجه نمی‌خری. فقط داری فرسودگی می‌خری، و چون گزینه‌ی دیگر یعنی بی‌حرکت نشستن، اسمش را می‌گذاری تعهد.

اگر آن توصیف کمی زیادی دقیق بر تو نشست، به‌عنوانِ اطلاعات با آن برخورد کن، نه یک حکم. چیزی است که می‌توانی عوضش کنی.

چرا زمین‌گذاشتنش این‌قدر سخت است

دلیلی هست که خواندنِ همه‌ی این‌ها آسان‌تر از عمل‌کردن به آن‌هاست، و آن ضعف نیست. برای بسیاری از آدم‌های پرموفقیت، جاه‌طلبی مدت‌ها پیش دیگر کاری که انجام می‌دهند نبود و به چیزی که هستند بدل شد. آن بازده باربر است. جایی است که حسِ ارزشمند بودن در آن ذخیره شد. آهسته‌کردن فقط شبیهِ استراحت‌کردن حس نمی‌شود. شبیهِ به‌خطرانداختنِ کلِ هویتت حس می‌شود، و صدایی خاموش اصرار می‌کند که اگر تولید را متوقف کنی، خواهی فهمید که همیشه فقط به‌اندازه‌ی آخرین نتیجه‌ات ارزش داشتی.

آن صدا دروغ می‌گوید، اما متقاعدکننده است، و معمولاً زود نصب شده. شاید در خانه‌ی شما تأیید چیزی بود که به‌دستش می‌آوردی، نه چیزی که داشتی. شاید دستاورد تنها مجرایی بود که به‌طورِ قابل‌اعتماد تو را دیده می‌کرد. منشأ هرچه باشد، این سیم‌کشی واقعی است، و نمی‌توانی صرفاً با تصمیم به کمتر اهمیت‌دادن با نظم‌وانضباط بر آن غلبه کنی. آنچه کمک می‌کند این است که آهسته‌آهسته گواه بسازی که در روزی که هیچ چیزی تولید نکردی هنوز هم خودت هستی. اولین باری که یک روزِ مرخصیِ واقعی می‌گیری و دنیا به آخر نمی‌رسد و تو هم ذوب نمی‌شوی، آن صدا کمی آرام‌تر می‌شود. به تکرار نیاز دارد. در ضمن آزادکننده‌ترین کاری است که می‌توانی بکنی، چون کسی که از توقف‌کردن به‌شدت نمی‌ترسد بالاخره آزاد است انتخاب کند کِی سخت کار کند، به‌جای اینکه رانده شود.

نگه‌داشتنِ موتور، پایین‌آوردنِ هزینه

هیچ‌کدامِ این‌ها به معنای پایین‌آوردنِ جاه‌طلبی‌ات تا صفر نیست. به معنای عوض‌کردنِ شیوه‌ای است که آن را نگه می‌داری. چند تغییر که واقعاً کمک می‌کنند:

  • پیش از شروع تصمیم بگیر که «کافی» چه شکلی است. جاه‌طلبیِ بدونِ خطِ پایانِ مشخص همیشه به تو می‌گوید عقب افتاده‌ای. هدفِ واقعی را از پیش نام ببر، تا وقتی برد از راه رسید بتوانی بشناسی‌اش، به‌جای اینکه بی‌درنگ جایگزینش کنی.
  • از چند چیز که سرِ آن‌ها چانه‌ای نیست محافظت کن. خواب، یک وعده‌ی غذای واقعی با آدم‌هایی که دوست داری، نوعی حرکت‌دادنِ بدنت. آن‌ها را با همان جدیتی که به یک جلسه می‌دهی در تقویم بگذار، چون همان بخشی از تو هستند که باید بیشتر از هر شغلی دوام بیاورد.
  • چیزی بساز که برای بازگشت به آن به خانه بیایی و دستاورد نباشد. یک رابطه، یک پیشه، یک مکان. سرچشمه‌های معنایی که امتیاز نگه نمی‌دارند به تو جایی می‌دهند که وقتی مسیرِ شغلی ناگزیر سالِ بدی دارد، رویش بایستی.
  • به این توجه کن که کِی نمی‌توانی متوقف شوی، نه فقط کِی نمی‌خواهی. خواستنِ ادامه‌ی کار اشکالی ندارد. ناتوان‌بودن از زمین‌گذاشتنش همان نشانه‌ای است که ارزشِ جدی‌گرفتن دارد.
  • هرازگاهی صادقانه این بررسی را انجام بده. از نزدیک‌ترین آدم‌ها به خودت بپرس آیا احساس می‌کنند تو را دارند، یا فقط نسخه‌ی ته‌مانده را. پاسخِ آن‌ها از پاسخِ تو دقیق‌تر است.

رابطه‌ای ملایم‌تر با تعقیب

اگر چیزی از این‌ها نزدیک بر تو نشست، این نشانه‌ی این نیست که در زندگی شکست خورده‌ای. نشانه‌ی این است که مدتِ درازی سخت دویده‌ای، و بخشی از تو دارد می‌پرسد آیا این معاوضه هنوز ارزشش را دارد. این پرسشِ خوبی است، و ارزشِ توجهِ واقعی دارد.

وقتی هزینه به‌شکلِ چیزی سنگین‌تر از خستگی ظاهر می‌شود، خُلقِ پایینِ ادامه‌دار، اضطرابی که نمی‌توانی خاموشش کنی، ازدست‌رفتنِ علاقه به چیزهایی که زمانی مهم بودند، مشکلِ خوابی که برطرف نمی‌شود، ارزش دارد که با یک پزشک یا یک درمانگر درباره‌اش حرف بزنی. فرسودگیِ شغلی و افسردگی از درون می‌توانند بسیار شبیهِ هم باشند، و یک متخصص می‌تواند کمکت کند آن‌ها را از هم تشخیص دهی و دوباره جای پایت را پیدا کنی. دست‌درازکردن به سمتِ کمک انحراف از بااِنگیزه‌بودن نیست. همان راهی است که به‌قدرِ کافی در بازی می‌مانی تا آن انگیزه معنایی داشته باشد.

هدف هیچ‌وقت کمتر خواستن نبود. این بود که مطمئن شوی زندگی‌ای که با این‌همه زحمت می‌سازی زندگی‌ای است که واقعاً هستی تا زندگی‌اش کنی.

منابع

پیش از رفتن، یک یادداشت دربارهٔ مراقبت

KEEP CALM ابزارهای آموزشی رایگان برای کمک به خود فراهم می‌کند. این جایی برای مشاورهٔ پزشکی، تشخیص یا درمان نیست و جایگزین مراقبت تخصصی نمی‌شود. اگر چیزی این‌جا فراتر از استرس معمول به نظر می‌رسد، در ارتباط بودن با یک متخصص گامی نیرومند و شایسته است.

If you are in crisis or thinking about harming yourself, you are not alone. In the US, call or text 988 (Suicide & Crisis Lifeline, 24/7), text HOME to 741741 (Crisis Text Line), or call 911 in an emergency.