Skip to main content
در بحران هستید یا به آسیب رساندن به خودتان فکر می‌کنید؟ شما تنها نیستید. یافتن خط کمک →

بازیِ بلندمدت · پایداری

آرامش برای مسیرِ بلند: رهبران چطور بی‌آنکه دچار فرسودگی شوند استوار می‌مانند

آرام ماندن در یک لحظهٔ سختِ تنها، یک مهارت است. آرام ماندن در طولِ سال‌ها لحظهٔ سخت، مهارتی دیگر است، و همان است که مسیرهای شغلی در واقع بر آن بنا می‌شوند. این هم اینکه خونسردی چطور از پسِ مسیرِ طولانی برمی‌آید، و چرا با موتورِ داغ راندن سریع‌ترین راهِ از دست دادنِ آن است.

نمایی از یک شهر با ساختمان‌های بلند

عکس از Jakub Żerdzicki در Unsplash

نکته‌های سریع

  • انتخاب کنید روز کِی تمام می‌شود، بعد تمامش کنید.
  • از خوابتان چنان پاسداری کنید که انگار زیرساخت است.
  • بپرسید آیا این آتش واقعاً واقعی است.

روایتی از رهبرِ استوار هست که همهٔ توجه‌ها را به خود می‌کشد. بحران فرا می‌رسد، فضای اتاق سفت می‌شود، و یک نفر صدایش را یکنواخت و آرام نگه می‌دارد و پرسشِ درست را می‌پرسد. این چیزی واقعی و به‌دردبخور است. اما این همان روایتِ آسان برای گفتن است، چون در یک بعدازظهر رخ می‌دهد.

روایتِ دشوارتر در طولِ سال‌ها اجرا می‌شود. همان آدم، سیصد بحران بعدتر، هنوز می‌تواند واردِ اتاق شود در حالی که چیزی برای بخشیدن برایش مانده است. نه به این خاطر که هرگز فشار را حس نکرده، بلکه به این خاطر که فهمیده چطور باکش را پیش از آنکه ته بکشد دوباره پر کند. این همان روایتی است که تقریباً هیچ‌کس خودش را برایش آماده نمی‌کند، و همان است که تعیین می‌کند در پنجاه‌سالگی هنوز خوب رهبری می‌کنید یا در چهل‌سالگی بی‌سروصدا سوخته‌اید.

آرامش در لحظه یک دوِ سرعت است. آرامش در طولِ یک عمرِ کاری یک رویدادِ استقامت است. از بیرون شبیهِ هم به نظر می‌رسند، و کاملاً متفاوت ساخته می‌شوند.

چرا استواری نشت می‌کند

این همان دامی است که بسیاری از آدم‌های وظیفه‌شناس در آن می‌افتند. شما زیرِ فشار خوب عمل می‌کنید، پس مردم فشارِ بیشتری برایتان می‌آورند. از پسش برمی‌آیید، پس بیشتر می‌آورند. مدتی، سیستم دقیقاً همان رفتاری را پاداش می‌دهد که آرام‌آرام دارد تحلیلتان می‌برد، و صورت‌حساب تا سال‌ها نمی‌رسد.

سازمان جهانی بهداشت اکنون نامی بر آنچه در انتهای آن جاده رخ می‌دهد گذاشته است. در طبقه‌بندیِ بین‌المللیِ بیماری‌هایش، فرسودگی را نشانگانی تعریف می‌کند که از استرسِ مزمنِ محیطِ کار برمی‌خیزد که خوب مدیریت نشده، و سه نشانه برایش برمی‌شمارد: خستگیِ ژرف، بدبینی یا فاصلهٔ ذهنیِ فزاینده نسبت به کار، و حسی خزنده که دیگر در کارتان خوب نیستید. آن نشانهٔ آخر را دوباره بخوانید. چیزی که فرسوده می‌شود فقط انرژی‌تان نیست. باورتان به کفایتِ خودتان است. همان استواری‌ای که ارزشمندتان می‌کرد، نخستین چیزی است که از دست می‌رود.

کسانی که بیش از همه در معرضِ این‌اند، اغلب همان‌هایی‌اند که قابل‌اعتمادترین به نظر می‌رسند. جذب می‌کنند. شکایت نمی‌کنند. روی آن‌ها، در بدترین معنا، به‌آسانی می‌توان بارِ بیش‌ازحد گذاشت.

ارزشش را دارد که بفهمیم در بدن واقعاً چه می‌گذرد، چون توضیح می‌دهد چرا اراده به‌تنهایی نجاتتان نمی‌دهد. پاسخِ استرسِ شما برای انفجارهای کوتاه ساخته شده. تهدیدی پدیدار می‌شود، دستگاهتان از هورمون‌های استرس لبریز می‌شود، دست به کار می‌شوید، و بعد قرار است خاموش شود تا بدن بتواند ترمیم و بازتنظیم کند. آن ریتمِ روشن‌وخاموش خوب است. حتی سالم است. مشکل، همان کلیدِ خاموش است. وقتی خواسته‌ها هرگز فروکش نمی‌کنند، پاسخ هرگز کاملاً خاموش نمی‌شود، و دستگاهی که برای اورژانسِ گاه‌به‌گاه طراحی شده، سر از درجازدن با دورِ موتورِ بالا برای ماه‌ها و سال‌ها درمی‌آورد. فرسایشی که روی هم انباشته می‌شود در هیچ روزِ معیّنی چشمگیر نیست. تلنبار می‌شود. تا وقتی حسش کنید، بخشِ زیادی از هزینه‌اش پیشاپیش پرداخت شده است.

افسانهٔ به‌زور جلو رفتن

به بیشترِ ما مدلی از سرسختی داده‌اند که تنها در یک جهت پیش می‌رود: بیشتر تحمل کن، کمتر بازیاب، ثابت کن که تابش را داری. آن مدل غلط است، و کسانی که عملکردِ بالا را مطالعه می‌کنند مدتی است این را می‌دانند.

در یکی از سودمندترین نوشته‌هایی که Harvard Business Review تا کنون منتشر کرده، دو پژوهشگرِ عملکرد، جیم لور و تونی شوارتز، ورزشکارانِ نخبه را مطالعه کردند و به چیزی خلافِ انتظار رسیدند. بهترین بازیکنان آن‌هایی نبودند که بیش از همه کوک و پرفشار می‌ماندند. آن‌هایی بودند که چشمگیرترین بازیابی را داشتند. ضربانِ قلبشان در حینِ یک امتیاز اوج می‌گرفت، بعد در ثانیه‌های میانِ امتیازها به‌تندی فرو می‌افتاد. مهارتی که آن‌ها را متمایز می‌کرد این بود که چه اندازه کامل پایین می‌آمدند، نه اینکه چقدر می‌توانستند پرشتاب بمانند.

رهبری بر همین فیزیک استوار است. افسانه می‌گوید نیرومندترین آدم کسی است که هرگز گاردش را پایین نمی‌آورد. واقعیت به عکسِ آن نزدیک‌تر است. کسی که می‌تواند به بازیابیِ راستین فرو برود، به‌تمامی، نه فقط در حرف، همان کسی است که وقتی چیزِ واقعیِ بعدی از راه می‌رسد هنوز دامنه‌ای برایش مانده. بدونِ بازیابی برانید و اوج‌هایتان کوچک‌تر و کفِتان پایین‌تر می‌شود، تا جایی که آرامش دیگر انتخابی نیست که بتوانید بکنید. به‌سادگی در باک نیست.

شان ایکور و میشل گیلن، در نوشته‌ای برای همان نشریه، آن را روراست می‌گویند: تاب‌آوری به این نیست که چقدر می‌توانید تحمل کنید، بلکه به این است که چه‌قدر خوب شارژ می‌شوید. ما معمولاً استراحت را همچون پاداشی می‌بینیم که پس از تمام‌شدنِ کار می‌گیریم. اما استراحت در واقع بخشی از این است که اصلاً کار چطور انجام می‌شود.

بازیابی در واقع چه شکلی است

بازیابی واژه‌ای است که آسان می‌شود به تأییدش سر تکان داد و سخت می‌شود انجامش داد، تا حدی چون بیشترِ ما ساحلی را تصور می‌کنیم. بازیابیِ واقعی کوچک‌تر و بسیار پرتکرارتر از این است، و باید در هفته‌های معمولی گنجانده شود، نه اینکه برای تعطیلاتی که هیچ‌گاه درست‌ازآب‌درنمی‌آید پس‌انداز شود.

چند چیز که واقعاً باک را دوباره پر می‌کنند:

  • وقفه‌های واقعی در طولِ روز، نه وقفه‌های قلابی. ورق زدنِ گوشی میانِ جلسه‌ها بازیابی نیست، نوعِ دیگری از ورودی است. یک پیاده‌رویِ کوتاه، چند دقیقه نگاه از پنجره به بیرون، ده دقیقهٔ آرام بدونِ هیچ صفحه‌ای. نکته این است که بگذارید دستگاهتان پایین بیاید، همان‌طور که ورزشکار میانِ امتیازها پایین می‌آید.
  • توقف‌های قاطع. یک عمرِ کاریِ بی‌لبه، عمرِ کاری‌ای است که همیشه اندکی روشن است. تصمیم بگیرید روز کِی تمام می‌شود و بگذارید تمام شود. کار کش می‌آید تا هر فضایی را که به آن بدهید پر کند، پس انضباط در همان مرز است، نه در اراده.
  • خواب را زیرساخت بدانید، نه چیزی اضافی که بشود قیدش را زد. این رایج‌ترین چیزی است که آدم‌های پُربازده بی‌سروصدا قربانی‌اش می‌کنند، و همان است که پنهان‌ترین و سنگین‌ترین هزینه را دارد. آدم‌های خسته، آدم‌های واکنشی‌اند. نمی‌توانید یک دستگاهِ عصبیِ استوار را با کسریِ مزمن براَنید.
  • یک کار که هیچ ربطی به دستاورد ندارد. چیزی که نمی‌کوشید در آن خوب باشید. مغز به جایی نیاز دارد که در آن سنجیده نمی‌شود.

هیچ‌کدامِ این‌ها ولخرجی و نازپروری نیست. نگهداری است، درست همان‌طور که چیزی را که لازم است مدت‌ها کار کند سرویس می‌کنید. رهبرانی که دوام می‌آورند آن‌هایی نیستند که راهی یافته‌اند تا کمتر به آن نیاز داشته باشند. آن‌هایی‌اند که دیگر بابتِ برداشتنش احساسِ گناه نمی‌کنند.

شکلِ آرام‌تری از بازیابی هم هست که ارزشِ نام بردن دارد، و به توجه ربط دارد نه به مرخصی. مقدارِ شگفت‌آوری از آنچه آدم‌ها را تحلیل می‌برد خودِ کار نیست، بلکه ته‌مانده‌اش است: جلسه‌ای که یک ساعت بعد هنوز آن را زیرِ دندان می‌جوید، گفتگویی که مدام از نو در ذهن پخشش می‌کنید. آموختنِ اینکه چیزی را زمین بگذارید، اینکه وقتی از کاری دور می‌شوید آن زبانه را در ذهنتان واقعاً ببندید، خودش به‌تنهایی یک مهارتِ بازیابی است. بعضی‌ها با چند دقیقه نفسِ آرام به آن می‌رسند. بعضی با آیینی که خبر از پایانِ روز می‌دهد: عوض کردنِ لباس، پیاده‌روی به خانه، مرزی قاطع میانِ کار و باقیِ زندگی. روش هرچه باشد، اصل یکی است. نمی‌توانید باکی را که هنوز نشت می‌کند دوباره پر کنید.

وقتی مشکل از شما نیست

برای اینکه چه‌قدر از این را می‌توانید تنها درست کنید حدی هست، و مهم است که در موردش روراست باشیم، چون توصیهٔ کمک‌به‌خود می‌تواند بی‌سروصدا به سرزنشِ خود بدل شود.

کریستینا مسلش، روان‌شناسِ برکلی که عمری را صرفِ مطالعهٔ فرسودگی کرده، نکته‌ای می‌گوید که کلِ ماجرا را از نو قاب می‌گیرد. فرسودگی، در پژوهشِ او، معمولاً ناهم‌خوانی‌ای است میانِ یک آدم و کارش در شش قلمرو: بارِ کاری، اختیار، پاداش، اجتماع، انصاف و ارزش‌ها. وقتی کار بیش از آنچه بازیافتنی است می‌طلبد، وقتی هیچ حرفی در نحوهٔ انجام‌شدنش ندارید، وقتی تلاش دیده نمی‌شود، وقتی آن‌جا تنها یا ناعادلانه حس می‌شود، یا وقتی از شما خواسته می‌شود برخلافِ آنچه باور دارید عمل کنید، هیچ اندازه‌ای از آرامشِ شخصی آن شکاف را برای مدتی طولانی پُر نمی‌کند.

جمله‌اش ارزشِ به‌خاطر سپردن دارد. اگر تنها پرسشی که می‌پرسیم این باشد که «آدمی که فرسوده شده چه اشکالی دارد»، تنها پاسخی که خواهیم یافت مراقبتِ بیشتر از خود است. گاهی پاسخِ صادقانه این است که آشپزخانه بیش‌ازحد داغ است و باید بازطراحی شود، نه اینکه آشپز باید یاد بگیرد بی‌سروصدا عرق بریزد.

برای هر کسی که دیگران را رهبری می‌کند، این حرف دو برابر می‌نشیند. نمی‌توانید بارِ کاریِ خراب را با مراقبه پشتِ سر بگذارید، تیمتان هم نمی‌تواند. بخشی از پاسداری از استواریِ خودتان برای مسیرِ بلند، ساختنِ همان‌گونه محیطی است که آدم‌های درونش، از جمله خودتان را، بی‌سروصدا نمی‌پزد. مرزهایی که الگو می‌شوید، همان مرزهایی می‌شوند که دیگران اجازه می‌یابند نگهشان دارند. اگر نیمه‌شب به ایمیل پاسخ دهید، تیمتان می‌آموزد که نیمه‌شب هم روی میز است، هر چه سیاستتان بگوید. مردم آنچه را می‌کنید بسیار دقیق‌تر از آنچه اعلام می‌کنید می‌پایند.

این یعنی روراست شدن دربارهٔ اینکه کدام آتش‌ها واقعی‌اند. بخشِ زیادی از فشاری که تیم‌ها را می‌فرساید ساختگی است: فوریتی که به چیزهایی چسبانده شده که به‌راحتی می‌توانستند صبر کنند، و همچون اورژانس با آن‌ها رفتار می‌شود چون کسی در بالادست مضطرب بوده. یکی از پشتیبان‌کننده‌ترین کارهایی که یک رهبرِ استوار می‌کند این است که از سرایتِ آن اضطراب به پایینِ صف سر باز می‌زند. جذبِ یک آژیرِ کاذب تا در ده نفرِ دیگر موج نیندازد، کارِ واقعی است، و از آن دست کارهاست که نمی‌گذارد باکِ یک گروهِ تمام سرِ هیچ‌وپوچ ته بکشد.

راهی بلندمدت‌تر برای سنجشش

کمک می‌کند اگر پرسشی را که به آن پاسخ می‌دهید عوض کنید. بیشترِ ما، بی‌آنکه بدانیم، داریم برای نود روزِ آینده بهینه‌سازی می‌کنیم. به عدد برس، از پسِ عرضهٔ محصول جان به در ببر، فصل را سر کن. آن افق، داغ راندن را معقول جلوه می‌دهد، چون هزینه‌اش دیرتر می‌نشیند، روی نسخه‌ای از شما که دور به نظر می‌رسد.

با ساعتی بلندتر بسنجید. نه «آیا می‌توانم این هفته را سر کنم» بلکه «آیا می‌توانم این کار را، با همین شتاب، برای ده سال بکنم». پرسشی روشن‌کننده است. بسیاری از عادت‌ها که در قدِ یک فصل قهرمانانه حس می‌شوند، در قدِ یک دهه بی‌پروا به نظر می‌رسند. آن شب‌زنده‌داری‌ها. آن بازیابیِ ازدست‌رفته. آن غرورِ هرگز عقب نکشیدن. هیچ‌کدام از برخورد با نگاهِ بلند جان سالم به در نمی‌برند.

رهبرانی که مردم کنارشان می‌مانند، همان‌ها که تیم‌هایشان بهترین کارشان را می‌کنند و اولین فرصتی که گیرشان بیاید فرار نمی‌کنند، تقریباً هیچ‌گاه آن‌هایی نیستند که داغ‌ترین راندند. معمولاً همان حضورِ استواری‌اند که هنوز آن‌جا بود، هنوز در دسترس، هنوز خودش، بعد از آنکه پرهیاهوها شعله‌ور شدند و سوختند و رفتند.

اگر همین حالا کم آورده‌اید

شاید بخشی از این حرف‌ها کمی زیادی نزدیک بنشیند. اگر دارید دربارهٔ خستگی و بدبینی و حسِ رنگ‌باختهٔ اینکه اصلاً در کارتان خوب هستید می‌خوانید، و کمتر شبیهِ یک هشدار و بیشتر شبیهِ یک توصیف به نظر می‌رسد، این ارزشش را دارد که به‌جای به‌زور جلو رفتن، جدی‌اش بگیرید.

کوچک شروع کنید و همین حالا شروع کنید. این هفته از یک مرز پاسداری کنید و واقعاً نگهش دارید. یک شبِ خوابِ واقعی داشته باشید. به یک نفر حقیقت را بگویید که بشقابتان چقدر پر است، به‌جای اینکه دوباره بی‌صدا جذبش کنید. و اگر آن سنگینی از خستگی گذشته و به چیزی بدل شده که خُلقتان، خوابتان، یا توانتان برای اهمیت دادن به چیزهایی که پیش‌تر برایتان مهم بودند را صاف و بی‌فروغ می‌کند، با یک پزشک یا یک درمانگر حرف بزنید. فرسودگی و افسردگی از درون می‌توانند شبیهِ هم به نظر برسند، و لازم نیست شما همان کسی باشید که فرقشان را تشخیص می‌دهد. کمک خواستن، پایانِ استوار بودن نیست. همان راهی است که آدم‌های استوار به‌قدرِ کافی استوار می‌مانند تا اثری بگذارند.

هدف هرگز این نبود که زیرِ فشار هیچ حس نکنید. این است که مدت‌ها پس از آنکه فشار آمد و رفت، هنوز سرِ پا باشید، و هنوز خودتان.

منابع

پیش از رفتن، یک یادداشت دربارهٔ مراقبت

KEEP CALM ابزارهای آموزشی رایگان برای کمک به خود فراهم می‌کند. این جایی برای مشاورهٔ پزشکی، تشخیص یا درمان نیست و جایگزین مراقبت تخصصی نمی‌شود. اگر چیزی این‌جا فراتر از استرس معمول به نظر می‌رسد، در ارتباط بودن با یک متخصص گامی نیرومند و شایسته است.

If you are in crisis or thinking about harming yourself, you are not alone. In the US, call or text 988 (Suicide & Crisis Lifeline, 24/7), text HOME to 741741 (Crisis Text Line), or call 911 in an emergency.