نکتههای سریع
- یک بازدمِ بلند پیش از حرف زدن.
- آنچه واقعی است را نام ببرید، بعد به جایی اشاره کنید.
- از هرکه خبرِ بد را میآورد تشکر کنید.
یک جایی حوالیِ سومین خبرِ بد، آن را حس میکنید. تأمینِ مالی محقق نشد. استخدام به هم خورد. راهبردی که به همه فروختید، همان که اسمِ شما رویش است، بیسروصدا دارد در دستانتان از هم میپاشد. و اتاق به شکلِ خاصی ساکت میشود، چون آدمها منتظرند صورتِ شما را ببینند.
همان مکث، تمامِ کار است، درست همانجا.
کاری که در چند دقیقهٔ بعدی میکنید نقشه را درست نمیکند. نقشه دیگر رفته. اما تعیین میکند که آدمهای دورِ شما هفتهٔ بعد را با وحشت بگذرانند یا با کار کردن. استواری تنها چیزی است که هنوز میتوانید ارائه دهید وقتی راهبرد نمیتواند نجات یابد و معلوم میشود همان چیزی است که بیشترین اهمیت را دارد.
این دربارهٔ وانمود کردن به اینکه همهچیز خوب است نیست. تظاهر به آرامش سرد به نظر میرسد و آدمها بویش را میشنوند. این دربارهٔ صادق بودن است که زمین جابهجا شده و نشان دادن، در شیوهٔ حملش، که جابهجا شدنِ زمین چیزی است که میشود از آن جان سالم به در برد.
چرا نقشه از اول هدف نبود
چیزی هست که تجربه یادش میدهد و فرهنگِ برنامهریزی پنهانش میکند: نقشه همیشه یک شرطبندی بود، نه یک وعده.
ما نقشه میسازیم چون به ما کمک میکنند هماهنگ شویم و حرکت کنیم. این خوب است و ارزشِ انجام دادن دارد. دردسر وقتی شروع میشود که کمکم باور میکنیم نقشه پیشبینیِ آنچه رخ خواهد داد است، نه بهترین حدسِ فعلیمان دربارهٔ آنچه ممکن است. نویسندهٔ کسبوکار Michael Mankins این را صریح در Harvard Business Review مطرح کرد. رهبران مدام دنبالِ پیشبینیهای بهتر میدوند، مطمئن که اگر فقط بتوانند آینده را دقیقتر پیشبینی کنند، میتوانند با برنامهریزی راهشان را به سمتِ امنیت باز کنند. او استدلال میکند که این دویدن اشتباه است. در دنیایی که واقعاً نامطمئن است، مزیت به کسی که بهتر پیشبینی میکند نمیرسد. به کسی میرسد که سریعتر خودش را وفق میدهد.
این بازتعریف باری واقعی از دوشتان برمیدارد. اگر کار پیشبینیِ آینده بود، آنوقت از هم پاشیدنِ یک نقشه یعنی در کارتان شکست خوردهاید. اما این هرگز کار نبود. شرایط تغییر کرد. شرطبندی جواب نداد. کارِ واقعی، همان که هنوز میتوانید خوب انجامش دهید، این است که بعد چه میکنید.
پس پرسش در آن اتاقِ ساکت این نیست که «چطور این را اشتباه کردم». برای آن بعداً وقت هست و پرسشِ مفیدی است. پرسشِ همین حالا باریکتر و مهربانتر است. با توجه به جایی که واقعاً هستیم، هوشمندانهترین حرکتِ بعدی چیست؟
اول بدنِ خودتان را برگردانید
نمیتوانید کسی را به هیچجا رهبری کنید در حالی که دستگاهِ خودتان در آژیر است.
وقتی یک نقشه فرو میریزد، بدنتان اغلب با آن مثلِ یک تهدید رفتار میکند. قلب تند میشود، نفس سطحی میشود، اندیشیدن به یک تونل تنگ میشود. در آن حالت قضاوتتان واقعاً بدتر است، نه چون ضعیفاید بلکه چون ماشینِ اندیشیدنِ دقیقِ مغز خاموش میشود وقتی ماشینِ آژیرش بلند است. تلاش برای گرفتنِ یک تصمیمِ راهبردیِ تیز در آن لحظه مثلِ تلاش برای خواندن در تاریکی است.
سریعترین راهِ عبور، بدن است، نه ذهن.
- پیش از آنکه چیزی بگویید، یک نفسِ آرام بکشید. بازدم را بلندتر از دَم کنید. یک نفسِ واقعی چند ثانیه برایتان میخرد و به دستگاهِ عصبیِ خودتان علامت میدهد که این اورژانس، هرچند واقعی، مرگ و زندگی نیست.
- کفِ پاهایتان را صاف روی زمین بگذارید و آنها را همانجا حس کنید. تقریباً بیش از حد ساده به نظر میرسد. جواب میدهد چون توجهتان را از داستانِ چرخانِ درونِ سرتان بیرون میکشد و به اتاقِ واقعی میآورد، جایی که چیزها، در واقع، هنوز سرِپا ایستادهاند.
- یک جملهٔ صادقانه به خودتان بگویید. چیزی راست و ساده: «این بد است و میتوانم از پسِ ساعتِ بعدی بربیایم.» نه یک دروغ دربارهٔ اینکه اوضاع خوب است. یک یادآوری که بازهٔ زمانیای که باید از آن جان سالم به در ببرید کوتاه است.
هیچکدامِ اینها موقعیت را درست نمیکند. هوشِ شما را به مدار برمیگرداند تا خودتان بتوانید درستش کنید. هدفِ تمام همین است. آرامشِ کامل را نشانه نمیگیرید. آنقدر صاف بودن را نشانه میگیرید که بتوانید فکر کنید.
حقیقت را بگویید، بعد به جایی اشاره کنید
وقتی به اتاق برمیگردید، دو چیز باید به ترتیب رخ دهند و ترتیب مهم است.
اول، آنچه واقعی است را نام ببرید. آدمها میفهمند وقتی چیزی ایراد دارد و اگر رویش سرپوش بگذارید، دیگر به برداشتِ شما از هرچیزِ دیگر اعتماد نمیکنند. «تأمینِ مالی به هم خورد. این جدولِ زمانیمان را عوض میکند و وانمود نمیکنم که نمیکند.» با لحنی یکنواخت، این جمله خیلی کار میکند. به آدمها میگوید که شما همان چیزی را میبینید که آنها میبینند و همین بنیانِ آن است که بتوانند دنبالتان بیایند.
بعد، و فقط بعد از آن، به کارِ مشخصِ بعدی اشاره کنید. نه کلِ نقشهٔ تازه. هنوز یکی ندارید و سرِهم کردنِ یکی همانجا برای اینکه مسلط به نظر برسید همان راهی است که رهبران با آن اشتباهِ دوم را از اشتباهِ اول بدتر میکنند. به اقدامِ کوچک و شدنیِ بعدی اشاره کنید. «کاری که امروز میکنیم این است. میخواهم ما سه نفر تا آخرِ روز نقشه بکشیم که واقعاً هنوز چه داریم. فردا تصمیم میگیریم کجا برود.»
یک گام بعدی، حتی یک گامِ کوچک، همان چیزی است که یک اتاقِ منجمد را به یک اتاقِ در حرکت تبدیل میکند. آدمها لازم ندارند شما در بدترین لحظه همهٔ پاسخها را داشته باشید. لازم دارند باور کنند راهی هست و شما آن را همراهشان خواهید پیمود.
در حینِ انجامش، مراقبِ دما باشید. اضطراب مسری است و سریعتر از آرامش پخش میشود. اگر با وحشت وارد شوید، آن را به همه میسپارید و در مسیرِ دورِ میز چند برابر میشود. اگر استوار وارد شوید، به آدمها چیزی میدهید که قرض بگیرند تا دوباره جای پای خودشان را پیدا کنند. شما چه بخواهید چه نخواهید دارید هوای عاطفیِ گروه را تنظیم میکنید. بهتر است عمداً تنظیمش کنید.
کاری کنید گفتنِ آنچه واقعاً خراب است امن باشد
اینجا یک بازیِ بلندمدتتر هم هست و همان لحظه که اوضاع خراب میشود شروع میشود.
وقتی یک نقشه شکست میخورد، خطرناکترین غریزه در یک تیم ساکت شدن است. آدمها آنچه را میدیدند دارد میآید پنهان میکنند، آنچه را حالا میبینند نرم میکنند و بهجای کار از خودشان محافظت میکنند. نمیتوانید چیزی را درست کنید که هیچکس بلند نمیگویدش. سودمندترین کارِ تنها که یک رهبر میتواند زیرِ فشار بکند این است که آوردنِ خبرِ بد را واقعاً امن کند.
پژوهشگرِ Harvard، Amy Edmondson، این را امنیتِ روانی مینامد، آن حسِ مشترک که میتوانید یک ریسکِ بینفردی بپذیرید، به یک اشتباه اعتراف کنید، یا یک مشکل را علامت بزنید بیآنکه بهخاطرش تنبیه شوید. او از راهِ شکستی از خودش به این ایده رسید. انتظار داشت تیمهای بهترِ بیمارستانی خطاهای کمتری بکنند و دادههایش عکسش را نشان داد. تیمهای بهتر بیشتر گزارش میدادند. دلیلش معلوم شد این است که تیمهای خوب خطای بیشتری نمیکردند. فقط بیشتر حاضر بودند دربارهٔ آنها حرف بزنند. معلوم شد همان آمادگی است که به یک تیم اجازه میدهد مشکلات را زود بگیرد و سریع یاد بگیرد، که دقیقاً همان عضلهای است که وقتی یک نقشه از هم میپاشد به آن نیاز دارید.
آن امنیت را در شیوهٔ واکنشتان میسازید، وقتی کسی چیزی سخت به دستتان میدهد.
- وقتی کسی مشکلی برایتان میآورد، پیش از هر کارِ دیگری از او تشکر کنید. حتی وقتی مشکل بزرگ است. بهخصوص آنوقت. غریزهٔ کشتنِ پیامآور همان غریزهای است که دفعهٔ بعد کورتان میکند.
- سهمِ خودتان را بلند بپذیرید. «من این جدولِ زمانی را بیش از حد فشار دادم و این گردنِ من است.» رهبری که بتواند این را بگوید به یک تیمِ کامل میآموزد که اعتراف به یک لغزش چیزی است که میشود از آن جان سالم به در برد. همین یک نمونه برای صداقت بیش از هر سیاستنامهای کار میکند.
- با ویرانه مثلِ اطلاعات رفتار کنید، نه فقط خسارت. یک نقشهای که شکست خورده دارد چیزی راست دربارهٔ واقعیت به شما میگوید که نقشهتان حسابش را نکرده بود. تیمهایی که خوب بهبود مییابند آنهاییاند که نسبت به آن سیگنال کنجکاو میشوند، بهجای اینکه با عجله دفنش کنند.
این همان تفاوتِ میانِ یک عقبنشینی است که بیسروصدا اعتماد را مسموم میکند و یکی که، عجیب، در نهایت تیم را قویتر میکند. همان رویداد. عاقبتی کاملاً متفاوت، بسته به اینکه آدمها بهقدرِ کافی احساسِ امنیت کردند که دربارهٔ آن صادق باشند یا نه.
بازخوانی، وقتی گرد و خاک مینشیند
پیشتر گفتم زمانی برای پرسیدنِ اینکه چطور این را اشتباه کردید خواهد بود، فقط نه در آن اتاقِ ساکت. این همان زمان است. چند روز بعد، همین که آن تقلای فوری فروکش کرد، نقشهٔ شکستخورده یک چیزِ دیگر هم برای دادن به شما دارد و بیشترِ تیمها دورش میاندازند.
بیشترِ گروهها از نگاهِ صادقانه به عقب میگذرند. ناخوشایند است، همه از موضوع خستهاند و یک آتشِ تازه برای خاموش کردن هست. پس درسی که شکست میکوشید بیاموزد آموخته نمیشود و همان شکلِ اشتباه شش ماه بعد با لباسی متفاوت پیدا میشود. بازخوانی همان راهی است که با آن دست از پرداختِ دوبارهٔ بهای یک زیانِ واحد برمیدارید.
ترفند این است که آن را بدونِ سرزنشی که آدمها را دفاعی و ساکت میکند اجرا کنید. چند راه برای مفید نگه داشتنش:
- تصمیم را از نتیجه جدا کنید. یک انتخاب میتواند با توجه به آنچه در آن زمان میدانستید معقول باشد و باز هم بد از آب دربیاید، چون دنیا نامطمئن است. اول بپرسید آیا آن تصمیم بر پایهٔ اطلاعاتِ در دسترس درست بود، بعد جداگانه بپرسید چه اطلاعاتی را کاش داشتید. این آدمها را از تنبیهِ قضاوتِ خوب فقط به این دلیل که بخت جورِ دیگری چرخید بازمیدارد.
- دنبالِ سیگنالی که نادیده گرفتید بگردید. تقریباً هر نقشهای که شکست میخورد از پیش منورها را بالا میفرستاد. کسی حسِ بدی داشت. عددی ناجور به نظر میرسید. لحظهای را پیدا کنید که میتوانستید زودتر بدانید، و درس معمولاً کمتر دربارهٔ باهوشتر بودن است و بیشتر دربارهٔ زودتر گوش دادن.
- یک چیز را که جورِ دیگری انجام خواهید داد بنویسید و همانجا بایستید. بازخوانیای که فهرستی از بیست اصلاح تولید میکند، صفر تولید میکند. یک تغییرِ مشخص که واقعاً انجامش خواهید داد بیش از یک کالبدشکافیِ بینقص که کسی به آن عمل نمیکند ارزش دارد.
به این شکل که انجام شود، گفتوگو دیگر دربارهٔ اینکه تقصیرِ کیست نیست و میشود دربارهٔ آنچه تیم حالا میداند و پیشتر نمیدانست. این همان دستاوردِ آرامی است که درونِ یک نقشهٔ ازهمپاشیده پنهان شده. نقشه را پس نمیگیرید. کمی خردمندتر میشوید، با هم، به شکلی که کار کردن از رویِ نقشهای که صرفاً موفق شده بود هرگز شما را نمیساخت.
وقتی استواری سخت پیدا میشود
بخشی از این را میتوانید تمرین کنید و آسانتر میشود. بعضی هفتهها نمیشود و این ارزشِ صریح گفتن دارد.
اگر از هم پاشیدنِ یک نقشه روی هرچیزِ دیگر مینشیند، اگر بیدار دراز کشیدهاید و همان حلقه را مدام مرور میکنید، سرِ کسانی که دوستشان دارید داد میزنید، از صبح میترسید، این یک مشکلِ رهبری نیست که با فشردنِ دندان از آن رد شوید. این نشانهای است که بیش از آنچه تمرینهای استواری برای حملش ساخته شدهاند حمل میکنید. فشارِ واقعی، اگر بهقدرِ کافی ادامه یابد، به خواب، بدن و ذهنتان فرسایش میآورد و بیشتر فشار آوردن بهندرت چاره است.
با کسی صحبت کنید. یک دوستِ مورداعتماد که حقیقت را به شما بگوید. یک پزشک، اگر خواب یا بدنتان کم آورده. یک درمانگر، که میتواند کمکتان کند وزن را حمل کنید و روشنتر از آنچه بهتنهایی میتوانید فکر کنید. دست بردن به سوی چنین پشتیبانیای ترکی در رهبریِ شما نیست. رهبرانی که دههها دوام میآورند تقریباً هرگز آنهایی نیستند که داغترین دویدند و همهچیز را تکوتنها تاب آوردند. آنهاییاند که میدانستند کِی کمک بگیرند و گرفتند، تا بتوانند برای کسانی که رویشان حساب میکنند استوار حاضر بمانند.
نقشه یک روزِ دیگر دوباره از هم خواهد پاشید. میپاشند. آنچه واقعاً در لحظهای که میپاشد میسازید، یک پیشبینیِ بهتر نیست. آن جور حضوری است که آدمها میتوانند وقتی کف زیرِ پا تکان میخورد کنارش بایستند. این بیش از هر نقشهای ارزش دارد و برخلافِ نقشه، مالِ خودتان است که نگهش دارید.
منابع
- Harvard Business Review, In Uncertain Times, the Best Strategy Is Adaptability (Michael Mankins)
- Amy C. Edmondson, The Intelligent Failure That Led to the Discovery of Psychological Safety (Behavioral Scientist)
- HelpGuide.org, Dealing with Uncertainty