Skip to main content
در بحران هستید یا به آسیب رساندن به خودتان فکر می‌کنید؟ شما تنها نیستید. یافتن خط کمک →
کمک مالی

رهبری در سختی · پیشگیری از فرسودگی

تشخیصِ فرسودگی در دیگران پیش از آنکه آن‌ها را بشکند

فرسودگی تقریباً هرگز با یک اعلام از راه نمی‌رسد. تا وقتی کسی این کلمه را بلند به زبان بیاورد، معمولاً ماه‌هاست بی‌سروصدا حملش کرده. اینجا می‌گوییم چطور نشانه‌های زودهنگام را در آدم‌هایی که رهبری‌شان می‌کنی ببینی، و همین که دیدی‌شان چه کنی.

فردی که جلوی یک پنجره ایستاده

عکس از Maksim Zhashkevych در Unsplash

نکته‌های سریع

  • دنبالِ تغییر باش، نه یک تیپ.
  • به استوارترین ستاره‌هایت هم سر بزن.
  • آنچه دیدی را بگو، بعد گوش کن.

یک نوع خاص از احساسِ گناه هست که بعد از بیرون‌رفتنِ یک آدمِ خوب سراغِ یک مدیر می‌آید. چند ماهِ گذشته را دوباره در ذهن پخش می‌کنی و ناگهان نشانه‌ها آشکار می‌شوند. پاسخ‌های کوتاه‌تر. دوربینی که دیگر روشن نشد. کاری که هنوز سرِ وقت می‌رسید اما جرقه‌اش را از دست داده بود. آن چیزها را به این خاطر ندیدی که حواست نبود. به این خاطر ندیدی‌شان که فرسودگی خاموش است، و آدم‌هایی که بیشترین احتمال دارد دچارش باشند اغلب آخرین کسانی‌اند که آن را می‌گویند.

این نوشته درباره‌ی بستنِ آن فاصله است. نه برای اینکه بتوانی کسی را تشخیص بدهی (نمی‌توانی، و نباید)، بلکه برای اینکه دردسر را به‌قدرِ کافی زود ببینی که واقعاً بتوانی کمک کنی، در حالی که کمک هنوز شبیهِ یک گفت‌وگوست، نه یک نامه‌ی استعفا.

فرسودگی واقعاً چیست

کمک می‌کند دقیق باشیم، چون «فرسودگی» برای همه‌چیز به کار می‌رود، از یک هفته‌ی سخت تا یک بحرانِ واقعی. World Health Organization آن را به‌طورِ مشخص سندرمی تعریف می‌کند که از استرسِ مزمنِ محیطِ کار که خوب مدیریت نشده می‌آید، و در امتدادِ سه خط ظاهر می‌شود: خستگیِ عمیق، فاصله‌ی ذهنی یا بدبینیِ رو به رشد نسبت به کار، و حسِ خزنده‌ی بی‌اثر بودن در کار. آن سومی اهمیت دارد و نادیده می‌ماند. فرسودگی فقط درباره‌ی خسته بودن نیست. درباره‌ی کسی است که کم‌کم ایمانش را از دست می‌دهد که تلاشش هیچ فرقی ایجاد می‌کند.

Christina Maslach، روان‌شناس، که بخشِ زیادی از پژوهشِ پشتِ شیوه‌ی سنجشِ فرسودگی را ساخته، نکته‌ای می‌گوید که ارزشِ درنگ دارد. فرسودگی بیشتر یک مشکلِ سازمانی است، نه یک شکستِ شخصی. معمولاً جایی رشد می‌کند که آدم‌ها کنترلِ بسیار کم، روشنیِ بسیار کم، قدردانیِ بسیار کم، یا بارِ کاری‌ای دارند که هیچ‌وقت کم نمی‌شود. آن بازقاب‌بندی، چیزی را که دنبالش هستی عوض می‌کند. تو در پیِ آدم‌های ضعیف نیستی. تو مراقبِ شرایطی هستی که آدم‌های قوی را فرسوده می‌کند.

چیزِ دیگری که در واژه‌گزینیِ WHO تنیده شده کلمه‌ی «مزمن» است. فرسودگی پایانِ یک راهِ طولانی است، نه یک روزِ بد. آهسته از دلِ استرسی که هرگز رسیدگی نشد ساخته می‌شود، و دقیقاً برای همین است که در لحظه‌ی واقعی این‌قدر آسان از قلم می‌افتد و در نگاهِ پسین این‌قدر آشکار است. آن سه بُعد هم معمولاً به ترتیب می‌رسند. خستگی معمولاً اول می‌آید. بعد بدبینی، وقتی کسی با کمتر اهمیت‌دادن از خودش محافظت می‌کند. حسِ بیهودگی معمولاً آخر می‌آید. اگر آن را در مرحله‌ی خستگی بگیری، اغلب با یک گفت‌وگو درباره‌ی بارِ کاری روبه‌رویی. تا وقتی به «اصلاً چرا دارم این کار را می‌کنم» برسد، شاید با کسی روبه‌رو باشی که نیمی از راهِ بیرون‌رفتن را رفته. زودتر فقط مهربانانه‌تر نیست. تفاوتِ میانِ یک مشکلِ حل‌شدنی و آدمی است که از دست می‌دهی.

نشانه‌ها تغییرند، نه تیپ‌ها

«شخصیتِ فرسوده» وجود ندارد. مفیدترین چیزی که می‌توانی رَدگیری کنی تغییر است، تفاوتِ میانِ اینکه کسی قبلاً چطور ظاهر می‌شد و حالا چطور ظاهر می‌شود. یک مطالعه روی مدیرانِ مستقیم که در متونِ پژوهشی منتشر شد دریافت که مدیرانی که فرسودگی را زود گرفتند دقیقاً همین نوع تغییرها را می‌دیدند. یکی توصیف کرد که از لحنِ ایمیل‌های یک کارمند فهمید چیزی درست نیست: «خیلی خشک و تند، نه آنی که قبلاً بود.»

بافتِ ماجرا همین است. کوچک، مشخص، آسان برای اینکه هر کدام را جداگانه توجیه کنی. مراقبِ خوشه‌هایی از این‌ها در طولِ هفته‌ها باش، نه روزها:

  • انرژی‌ای که برنمی‌گردد. نه یک دوشنبه‌ی خسته، بلکه یک بی‌رمقی که از آخرِ هفته و تعطیلات هم جان به در می‌برد.
  • یک تغییر در لحن. گرمایی که خشک و بریده می‌شود. صبری که کوتاه‌تر می‌شود. همکاری که معمولاً بخشنده است، در جلسه‌ها ساکت می‌شود یا در نوشتن تند و کوتاه.
  • کنار کشیدن. غیبت در تماسِ اختیاری، تنها ناهار خوردن، کنار کشیدن از آن چسبِ اجتماعیِ کوچکِ یک تیم.
  • بدبینی جایی که قبلاً اهمیت بود. چشم‌چرخاندن، «چه فایده‌ای دارد»، آدمی که قهرمانِ آن کار بود حالا شانه بالا می‌اندازد.
  • افتِ قابلیتِ اتکا در کسی که معمولاً استوار است. جزئیاتی که از قلم می‌افتد، شروع‌های دیرتر، کارهایی که از دست می‌روند و قبلاً هرگز نمی‌رفتند.
  • بدنی که حساب نگه می‌دارد. سردردهای مکرر، ناراحتیِ معده، روزهای بیماریِ بیشتر، خستگی‌ای که تقریباً گذری به آن اشاره می‌کنند.

Mayo Clinic چهار پرسشِ ساده پیشنهاد می‌کند که یک نفر می‌تواند از خودش بپرسد، و همان‌ها هم‌زمان یک فهرستِ خاموش برای آن چیزی‌اند که ممکن است در کسِ دیگری ببینی: آیا در کار بدبین یا انتقادگر شده؟ آیا به نظر می‌رسد خودش را به‌زور می‌کشاند و برای شروع در تنگناست؟ آیا با آدم‌های دور و برش تحریک‌پذیر یا کم‌طاقت شده؟ آیا انرژیِ آن را ندارد که به‌طورِ پیوسته پربازده باشد؟ چند «بله» که در طول زمان جا خوش کند، ارزشِ جدی‌گرفتن دارد.

نقطه‌ی کوری که تقریباً همه دارند

این هم دام. انتظار داریم فرسودگی شبیهِ کسی باشد که دارد از هم می‌پاشد، پس دنبالِ مواردِ آشکار می‌گردیم و آن‌هایی را که در برابرِ چشم پنهان‌اند از دست می‌دهیم. همان پژوهشِ مدیرانِ مستقیم دریافت که آدم‌هایی که مدیران از دست‌دادنشان بیش از همه شگفت‌زده شدند، اغلب همان کمال‌گراهای درگیر و مثبت بودند. یک مدیر اعتراف کرد: «معمول هم همین است که آمدنش را نمی‌بینی.»

فکر کن این چه کسی را توصیف می‌کند. کسی که هرگز «نه» نمی‌گوید. که زودتر تحویل می‌دهد. که ساعت 11 شب جواب می‌دهد و بابتِ تأخیر عذرخواهی می‌کند. عملکردِ بالا و درگیریِ بالا می‌توانند درست روی فرسودگیِ شدید بنشینند، و همان شایستگی‌ای که پنهانش می‌کند همان است که از‌دست‌دادنِ آن آدم را این‌قدر پرهزینه می‌کند. پس اگر مدلِ ذهنی‌ات از یک کارمندِ فرسوده همان کسی است که آشکارا در تنگناست، بازترش کن. به ستاره‌هایت هم سر بزن. به‌ویژه به ستاره‌هایت.

دو چیزِ دیگر بی‌سروصدا کورمان می‌کنند. اولی دوست‌داشتنِ کسی است. آدم‌هایی را که به آن‌ها نزدیکیم کمتر موشکافی می‌کنیم، نه بیشتر، چون زیرِ سؤال بردنِ یک دوست مثلِ فضولی حس می‌شود. دومی بارِ اضافه‌ی خودمان است. وقتی خودت داری غرق می‌شوی، در محل قدم نمی‌زنی، در اتاق نیستی، و صرفاً کمتر آدم‌هایت را می‌بینی. راه‌حلِ هر دو یکی است: سرزدن را به یک عادتِ عمدی تبدیل کن، نه چیزی که فقط وقتی زنگِ خطر به صدا درمی‌آید انجامش می‌دهی.

به شرایط نگاه کن، نه فقط به آدم

اگر فرسودگی از دلِ محیطِ کار رشد می‌کند، پس قابل‌اتکاترین نشانه‌ی زودهنگام اغلب اصلاً یک آدم نیست. یک وضعیت است. پژوهشِ Maslach مدام به چند ناهماهنگی میانِ آدم‌ها و شغلشان اشاره می‌کند که فرسودگی را پیش می‌رانند، و می‌توانی خیلی پیش از آنکه باکِ کسی خالی شود یک نقش را برای آن‌ها بکاوی. وقتی دیدی دو سه تای‌شان روی یک نفر روی هم انباشته می‌شوند، مثلِ یک آشکارسازِ دود با آن برخورد کن.

  • بارِ کاری‌ای که هیچ‌وقت صفر نمی‌شود. نه یک دوره‌ی شلوغ، بلکه یک حالتِ همیشگیِ بیش‌از‌ممکن، بی‌هیچ هفته‌ی آرامی در آن سو برای ریکاوری.
  • کنترلِ بسیار کم. هیچ حرفِ واقعی‌ای درباره‌ی اینکه کار چطور، کِی یا به چه ترتیبی انجام شود. تحویل‌گرفتنِ نتیجه‌ها بی‌هیچ حرفی درباره‌ی روش، در طول زمان خورنده است.
  • قدردانی‌ای که گم شده. تلاش و نتیجه‌های خوبی که در یک خلأ ناپدید می‌شوند. آدم‌ها وقتی بارِ سنگین دیده می‌شود خیلی بیشتر از وقتی که دیده نمی‌شود می‌توانند حملش کنند.
  • حسِ ازهم‌گسیخته‌ی هم‌بستگی. درگیری‌ای که هرگز حل نمی‌شود، انزوا، تیمی که دیگر هوای هم را ندارد.
  • بی‌عدالتی. طرف‌داری، تصمیم‌های تیره و مبهم، این حس که قواعد برای بعضی‌ها خم می‌شوند و برای بعضی نه. کمتر چیزی آدم‌ها را سریع‌تر از این حس که بازی از پیش تقلبی است تخلیه می‌کند.
  • تضادِ ارزش‌ها. اینکه بارها و بارها از کسی خواسته شود کاری بکند که با آنچه او درست یا خوب می‌داند در تضاد است.

نکته‌ی مفیدِ این فهرست این است که هر شش تای‌شان تا حدی در دسترسِ یک رهبرند. نمی‌توانی تاب‌آوری را به کسی بدهی. اما می‌توانی یک اولویت را روشن کنی، کمی خودمختاری را برگردانی، تشکر کنی و از ته دل بگویی، یا فرایندی را که همه بی‌سروصدا می‌دانند ناعادلانه است درست کنی. وقتی دیدی نگرانِ یک آدمِ مشخص شده‌ای، نقشِ او را از میانِ این شش تا رد کن. اغلب راه‌حل در شرایط زندگی می‌کند، نه در گفت‌وگو.

چطور مطرحش کنیم بی‌آنکه بدترش کنیم

متوجه‌شدن بخشِ آسان است. گفت‌وگو همان‌جایی است که نیت‌های خوب خراب می‌شوند، معمولاً به‌طورِ تصادفی.

با برچسب شروع نکن. «فکر می‌کنم دچارِ فرسودگی شده‌ای» یک کلمه‌ی بالینی را در دهانِ کسی می‌گذارد و او را دعوت می‌کند که از خودش دفاع کند. با آنچه واقعاً دیده‌ای شروع کن، به‌ملایمت و مشخص.

یک راهِ ورود که معمولاً جواب می‌دهد

  1. تغییر را نام ببر، نه آدم را. «متوجه شده‌ام که چند هفته‌ی گذشته فرسوده به نظر می‌رسیده‌ای، و در تماس‌های تیممان ساکت‌تر بوده‌ای. این شبیهِ تو نیست.» مشاهده، نه تشخیص.
  2. آن را درباره‌ی توجه بکن، بعد ساکت شو. «به این خاطر سر می‌زنم که خودم می‌خواهم، نه چون چیزی در کارت ایراد دارد.» بعد ساکت شو. سکوتی بگذار که به‌قدرِ کافی بزرگ باشد که یک پاسخِ صادقانه در آن جا بگیرد.
  3. بپرس، فرض نکن. «واقعاً حالت با همه‌ی این‌ها چطور است؟» بهتر از «به نظر مضطرب می‌آیی» است. یکی یک در باز می‌کند. دیگری یک متنِ آماده دستش می‌دهد.
  4. به آنچه زیرش است گوش کن. فرسودگی معمولاً ریشه‌هایی دارد که می‌توانی کاری درباره‌شان بکنی: بارِ کاریِ ناممکن، نبودِ اولویت‌های روشن، نبودِ حرفِ واقعی، نبودِ قدردانی. تو داری سعی می‌کنی آن اهرم را پیدا کنی، نه فقط آن احساس را.
  5. پیگیری کن. یک گفت‌وگوی مهربان که به هیچ تغییری نمی‌انجامد می‌تواند بدتر از هیچ باشد، چون به آدم‌ها یاد می‌دهد که حرف‌زدن بیهوده است. اگر گفتی که به بارشان نگاه می‌کنی، به بارشان نگاه کن.

پژوهش به یک چیزِ دیگر هم اشاره می‌کند که سخت می‌شود تظاهرش کرد: مدیرانی که خودشان فرسودگی را از سر گذرانده بودند، آن را زودتر در دیگران دیدند و همان نوع امنیتی را ساختند که در آن آدم‌ها واقعاً به بودن در تنگنا اعتراف می‌کردند. لازم نیست خودت به دیوار خورده باشی تا اینجا خوب رهبری کنی. اما گشودگیِ خودت درباره‌ی فشار، آمادگی‌ات برای گفتنِ «این دوره برای من هم سنگین بوده»، امن‌ترش می‌کند که کسی حقیقت را به تو بگوید.

چه چیزی برای درست‌کردن مالِ توست و چه چیزی نه

با خودت درباره‌ی این مرز روشن باش. تو رواندرمانگرِ هیچ‌کس نیستی، و تلاش برای اینکه باشی می‌تواند حالِ هر دویتان را بدتر کند. کارِ تو این است که متوجه شوی، خوب گوش کنی، و شرایطِ کاری‌ای را که کنترل می‌کنی عوض کنی. مراقبتِ واقعی مالِ متخصص‌هاست.

پس وقتی کسی باز می‌شود، می‌توانی بارِ کاری را تنظیم کنی، اولویت‌ها را از نو بچینی، مرخصی‌اش را واقعاً محافظت کنی، کمی از کنترل بر شیوه‌ی کارش را به او برگردانی. کاری که نمی‌توانی بکنی درمانِ خستگیِ بالینی، افسردگی یا اضطراب است، و نباید هم تلاش کنی. اگر کسی از ناامیدیِ پایدار می‌گوید، خستگی‌ای که خواب به آن نمی‌رسد، یا هر چیزی که تو را درباره‌ی امنیتش نگران می‌کند، حرکتِ تو این است که به‌ملایمت و روشن او را به سمتِ کمکِ واقعی راهنمایی کنی، یک برنامه‌ی یاری به کارکنان اگر داری، پزشکش، یک متخصصِ سلامتِ روان، یا یک خطِ بحران اگر فوری است. گفتنِ «این بزرگ‌تر از آن چیزی به نظر می‌رسد که من بتوانم کمک کنم، و می‌خواهم مطمئن شوم حمایتی می‌گیری که مناسب است» شانه‌خالی‌کردن نیست. مسئولانه‌ترین چیزی است که می‌توانی عرضه کنی.

آدم‌هایی که دیگران را در دوره‌های سخت خوب رهبری می‌کنند، آن‌هایی نیستند که رادارِ بی‌نقص دارند. آن‌هایی‌اند که به‌قدرِ کافی نزدیک ماندند که متوجه شوند، یک پرسشِ واقعی پرسیدند، و بعد واقعاً با آن پاسخ کاری کردند. تو می‌توانی آن آدم باشی. بیشترش فقط توجه‌کردن به آدم‌های جلوی چشمت است، کمی زودتر از آنچه لازم به نظر می‌رسد.

منابع

پیش از رفتن، یک یادداشت دربارهٔ مراقبت

KEEP CALM ابزارهای آموزشی رایگان برای کمک به خود فراهم می‌کند. این جایی برای مشاورهٔ پزشکی، تشخیص یا درمان نیست و جایگزین مراقبت تخصصی نمی‌شود. اگر چیزی این‌جا فراتر از استرس معمول به نظر می‌رسد، در ارتباط بودن با یک متخصص گامی نیرومند و شایسته است.

If you are in crisis or thinking about harming yourself, you are not alone. In the US, call or text 988 (Suicide & Crisis Lifeline, 24/7), text HOME to 741741 (Crisis Text Line), or call 911 in an emergency.