نکتههای سریع
- بارِ اولی که کسی چیزی را اعتراف میکند، آرام بمان.
- همان کارِ مشخصی را که خوب انجام دادهاند بستای.
- تقصیر را بپذیر، اعتبار را ببخش.
بهترین رئیسی را که تا به حال داشتهای مجسم کن. نه چشمگیرترین را، نه آنکه دفترِ دنجِ گوشهٔ ساختمان را داشت. همان که تو را بهتر از آنچه یافته بود رها کرد. شاید کاری را پیش از آنکه احساسِ آمادگی کنی به تو سپرد. شاید در یک جلسه تقصیر را به گردن گرفت، وقتی راحتتر بود بگذارد تو بارش را بکشی. شاید فقط در روزی که خودت باور نداشتی، باور داشت که توانمندی، و تو به اندازهٔ آن باور قد کشیدی.
حالا بدترینش را مجسم کن. احتمالاً لازم نیست آنقدر فکر کنی.
نکتهٔ عجیب این است که هر دوِ این خاطرهها چقدر ماندگارند. میتوانی پروژهها، تجدیدِ ساختارها، و اعدادِ فصلیای را که آن موقع مثلِ مرگ و زندگی به نظر میرسیدند فراموش کنی. اما فراموش نمیکنی که یک آدمِ خاص چه حسی دربارهٔ ارزشِ خودت به تو داد. این بازیِ بلندمدتِ رهبری است، و تقریباً هیچکس در حینِ وقوعش با آن سنجیده نمیشود.
اثرِ تو بر آدمها بزرگتر از آن است که فکر میکنی
قصهٔ دلگرمکنندهای هست که مدیران برای خودشان تعریف میکنند. اینطور است: آدمها زندگیِ شخصیشان را دمِ در جا میگذارند، کار فقط کار است، و یک هفتهٔ سختی که من ساختم تا آخرِ هفته شسته میشود. قصهٔ قشنگی است. اما درست نیست.
مؤسسهٔ Workforce Institute در UKG از هزاران کارمند و رهبر در ده کشور نظرسنجی کرد و دریافت که مدیرانِ آدمها تقریباً به همان اندازهٔ همسر یا شریکِ زندگیشان بر سلامتِ روانشان اثر میگذارند، و بیشتر از پزشک یا رواندرمانگرشان. شصت درصدِ کسانی که نظرسنجی شدند گفتند شغلشان بزرگترین عاملِ منفرد در سلامتِ روانشان بوده است. این را دوباره بخوان. برای بیشترِ بزرگسالانِ شاغل، کسی که تیمشان را میگرداند دستش روی پیچی است که تا اعماقِ خواب، روابط، و خُلقی که با خود به خانه میبرند میرسد.
این بارِ سنگینی است برای به دوش کشیدن. میتواند به دو شکل بنشیند. یکی هراس است، این حس که بهتر است هیچوقت روزِ بدی نداشته باشی. مقصود این نیست. دیگری به حقیقت نزدیکتر است: تو همین حالا هم اینهمه نفوذ داری، پس بهتر است آگاهانه نشانهاش بگیری. تو انتخاب نمیکنی که آیا بر آدمها اثر بگذاری یا نه. فقط انتخاب میکنی در کدام جهت.
«بهتر» واقعاً یعنی چه
بهتر رها کردنِ کسی نه دربارهٔ نرم بودن است و نه دربارهٔ تعریف و تمجید. بسیاری از رؤسای سختگیر آدمها را قویتر رها میکنند، و بسیاری از رؤسای خوشبرخورد آدمها را کوچکتر. تفاوت در این است که آیا حضورِ تو یک آدم را بسط میدهد یا جمع و کوچکش میکند.
چند نشانه از اینکه داری آدمها را بسط میدهی:
- کنارِ تو ریسکِ بیشتری میکنند، نه کمتر. ایدهٔ نیمبندشان را مطرح میکنند، اشتباه را زود اعتراف میکنند، پرسشی را که میترسند احمقانه باشد میپرسند.
- از گفتوگو با تو روشنتر از وقتی که آمده بودند بیرون میروند، حتی از گفتوگوهای سخت.
- در تیمِ تو دارند بیشتر خودشان میشوند، نه نسخهای ساکتتر و محتاطتر.
- وقتی میروند، توانمندتر از وقتیاند که آمدند، و خودشان هم این را میگویند.
و چند نشانه از اینکه داری کوچکشان میکنی، که ارزش دارد دربارهٔ آنها صادق باشیم:
- وقتی وارد میشوی آدمها ساکت میشوند.
- خبرِ بد دیر، ملایمشده، یا اصلاً به تو نمیرسد.
- بااستعدادترین آدمهایت دیگر ایده نمیدهند و فقط ایدههای تو را اجرا میکنند.
هیچکدام از اینها به تعویضِ شخصیت نیاز ندارد. بیشترش به یک چیز برمیگردد که پژوهشگران دهههاست بررسیاش کردهاند.
امنیت همان خاکی است که هر چیزِ دیگر در آن میروید
Amy Edmondson، استادِ Harvard، سالها کوشید بفهمد چرا بعضی تیمها بسیار بهتر از بقیه عمل میکنند. سرانجام به ایدهای آرام و استوار رسید که نامش را امنیتِ روانی گذاشت: آن حسِ مشترک در یک تیم که اشکالی ندارد یک ریسکِ بینفردی بکنی. اشکالی ندارد با رئیس مخالفت کنی. اشکالی ندارد بگویی «نمیفهمم». اشکالی ندارد پیش از آنکه بدتر شود اعتراف کنی چیزی را خراب کردهای.
یکی از یافتههای اولیهٔ او هنوز آدمها را غافلگیر میکند. با بررسیِ تیمهای بیمارستانی، انتظار داشت بهترین تیمها کمترین اشتباه را بکنند. اما در عوض بهترین تیمها اشتباهِ بیشتری گزارش میکردند. نه چون شلختهتر بودند. چون آنقدر امن بودند که با صدای بلند دربارهٔ خطاها حرف بزنند، و این تنها راهی است که کسی اصلاً آنها را اصلاح میکند یا از آنها میآموزد. در تیمهای ترسان، اشتباهها زیرِ زمین میرفتند و همانجا میماندند.
این موتورخانهٔ بهتر رها کردنِ آدمهاست. یک آدم نمیتواند در محیطی رشد کند که تمامِ روز مشغولِ مهارِ ترسِ خودش است. هر ذره انرژی که صرفِ آمادهشدن برای واکنشِ تو میشود، انرژیای است که صرفِ فکر کردن، آفریدن، یا گفتنِ حقیقتی که باید بشنوی نمیشود. امنیت نقطهٔ مقابلِ معیارهای بالا نیست. همان چیزی است که میگذارد معیارهای بالا واقعاً کار کنند، چون آدمها میتوانند ضربه را بزنند بیآنکه از ترسِ اینکه اگر خطا بروند چه میشود جا بزنند.
چطور در هفتههای معمولی اینطور رهبری کنیم
این در لحظههای کوچک و تکرارشونده ساخته میشود، نه در یک سخنرانیِ بزرگ و الهامبخش. چند کار که واقعاً تغییری ایجاد میکنند:
به خبرِ بد خوب واکنش نشان بده. تمامِ ماجرا همین است. اولین باری که کسی مشکلی را نزدت میآورد و تو آرام میمانی، از او به خاطرِ زود گفتن تشکر میکنی، و بهجای سرزنش به سمتِ راهحل میچرخی، به کلِ تیمت یاد میدهی که آیا حقیقت نزدِ تو امن است یا نه. آنها همیشه این را میپایند.
دربارهٔ آنچه خوب است دقیق باش. «آفرین، کارت عالی بود» بخار میشود و میپرد. اما «شیوهای که آن مشتریِ عصبانی را مدیریت کردی، آرامش کردی و آخرِ کار به تو اعتماد کرد» میماند، چون به آدم دقیقاً میگوید چه کاری را بیشتر انجام دهد. قدردانیِ مشخص همان راهی است که آدمها شکلِ نقاطِ قوتِ خودشان را با آن میآموزند.
اعتبار را ببخش، تقصیر را جذب کن. وقتی خوب پیش میرود، نامشان را بگو. وقتی بد پیش میرود، جلو بایست. این تقریباً هیچ برایت خرج ندارد و آدمها سالها به یادش میمانند. همچنین سریعترین راه برای به دست آوردنِ آن نوع اعتمادی است که یک تیم را شجاع میکند.
یک گفتوگوی واقعی دربارهٔ آیندهٔ آنها داشته باش. نه آن ارزیابیِ سالانهٔ شتابزده. ده دقیقهٔ واقعی دربارهٔ اینکه میخواهند به کجا بروند و در چه چیزی میخواهند خبره شوند، و بعد بیسروصدا شروع کن به سپردنِ کارهایی که به همان جهت اشاره دارند. کمتر چیزی به یک آدم میگوید که او را میبینی، مثلِ سرمایهگذاری روی نسخهای از او که هنوز بهطورِ کامل وجود ندارد.
اول حالِ خودت را تنظیم کن. یک رهبرِ متعادل، تیمی متعادل میسازد. اگر با وحشتِ خودت وارد شوی، آن را به همه تحویل میدهی، و آدمهای وحشتزده رشد نمیکنند. یک نفسِ آرام پیش از یک گفتوگوی سخت، مهارتی جانبی و کماهمیت نیست. همان چیزی است که بهترین قضاوتِ تو، و قضاوتِ آنها، را در اتاق نگه میدارد.
متوجه میشوی که هیچکدام از اینها به یک عنوان بستگی ندارند. یک همتیمیِ باتجربه، یک مسئولِ پروژه، هر کسی که کمی نفوذ بر این دارد که کار کردن در کنارش چه حسی دارد، همین حالا هم دارد آدمهای اطرافش را شکل میدهد. چارتِ سازمانی فقط بعداً به آن میرسد.
وقتی این بار مالِ خودِ تو هم هست
این ماجرا سویهٔ آرامتری هم دارد. خوب به دوش کشیدنِ دیگران کارِ واقعی است، و میتواند فرسودهات کند، بهخصوص اگر از آن آدمهایی باشی که خودشان را مسئولِ روحیهٔ همه میدانند. بهتر رها کردنِ آدمها به این معنا نیست که تمامِ استرسشان را جذب کنی تا آنها هیچ حسش نکنند. این رهبری نیست، جادهای آرام به سوی فرسودگی است، و یک رهبرِ خسته نمیتواند برای هیچکس استوار باشد.
اگر میبینی کارِ عاطفیِ رهبری دارد به خواب، سلامتی، یا زندگیِ خانگیات سرریز میکند، ارزش دارد که بهجای دندان روی جگر گذاشتن جدیاش بگیری. با مدیرِ خودت، یک راهنما، یا یک رواندرمانگر صحبت کن. همان مرزی را بگذار که دلت میخواهد آدمهای تیمت آزادانه بگذارند. تو هم اجازه داری یکی از کسانی باشی که شایستهٔ آن است که بهتر رها شود.
و اگر کسی در تیمت بهروشنی فراتر از یک دورهٔ سخت دستوپا میزند، وظیفهٔ تو درست کردن یا تشخیصِ او نیست. وظیفهات این است که متوجه شوی، مهربانانه بپرسی، و او را به سمتِ حمایتِ واقعی هدایت کنی، یک پزشک، یک مشاور، یا خطِ کمکرسانی به کارکنان اگر محلِ کارت چنین چیزی دارد. مهربانترین کاری که یک رهبر میتواند بکند گاهی فقط این است که کمک گرفتن را عادی و امن جلوه دهد.
دههها بعد، بودجهای که از آن دفاع کردی و مهلتی که به آن رسیدی، پانوشت خواهند بود. آنچه هنوز در جهان راه خواهد رفت، آدمها هستند. همانهایی که کنارِ تو آموختند که توانمندند. همانهایی که شیوهٔ رفتارِ تو با خود را به شیوهٔ رفتارشان با هر کسی که روزی رهبری کنند میبرند. این همان میراثی است که همین حالا داری مینویسی، در صد لحظهٔ کوچک که شاید فکر کنی هیچکس نمیشمارد.
کسی میشمارد. همیشه کسی هست.
منابع
- SHRM, Report: Managers Have Bigger Impact on Employee Mental Health than Therapists
- Gallup, Managers Account for 70% of Variance in Employee Engagement
- Harvard Business Review, What Is Psychological Safety?
- Amy Edmondson, Psychological Safety and Learning Behavior in Work Teams (Administrative Science Quarterly, 1999)