Skip to main content
در بحران هستید یا به آسیب رساندن به خودتان فکر می‌کنید؟ شما تنها نیستید. یافتن خط کمک →
کمک مالی

رهبریِ خود · بازخورد

دریافتِ بازخورد بدونِ حالتِ دفاعی

آن گُرگرفتگی در سینه‌ات وقتی کسی از کارت انتقاد می‌کند یک نقصِ شخصیتی نیست. دستگاهِ عصبی‌ات است که قدیمی‌ترین کارش را می‌کند. در اینجا می‌گوییم چه در حالِ رخ دادن است، و چطور آن‌قدر باز بمانی که واقعاً از آنچه به تو گفته می‌شود استفاده کنی.

یک مرد و یک زن که پشتِ میز نشسته‌اند و به یک لپ‌تاپ نگاه می‌کنند

عکس از ویتالی گاریِف در Unsplash

نکته‌های سریع

  • حالتِ دفاعی را در سکوت برای خودت نام ببر.
  • پیش از پاسخ، یک بازدمِ آرام بکش.
  • بپرس بهتر چه شکلی می‌بود.

کسی می‌گوید «می‌توانم کمی بازخورد بدهم؟» و بدنت پیش از ذهنت جواب می‌دهد. دلت کمی فرو می‌ریزد. صورتت گرم می‌شود. یک دفاع، کاملاً شکل‌گرفته، در سرت سرِ هم می‌شود، پیش از آن‌که آن فرد جمله‌ی دومش را تمام کند. تا وقتی به نکته‌ی اصلی می‌رسند، دیگر گوش نمی‌دهی. داری ردیه‌ات را تمرین می‌کنی.

اگر این تویی، نازک‌نارنجی نیستی و کارِ اشتباهی نمی‌کنی. انسانی، و واکنشت قدیمی‌تر از هر شغلی است که تا حالا داشته‌ای. ترفند این نیست که حسش نکنی. ترفند این است که بدانی چیست، تا دیگر گفت‌وگو را نگرداند.

آن جاخوردن اول فیزیکی است

اینجا همان بخشی است که بیشترِ توصیه‌ها درباره‌ی بازخورد از قلم می‌اندازند. حالتِ دفاعی تصمیمی نیست که می‌گیری. رفلکسی است که پیش از آن‌که بخشِ تصمیم‌گیرنده‌ی مغزت اصلاً نظر داده باشد شلیک می‌شود.

مغزت یک دستگاهِ هشدارِ سریع دارد، ساخته‌شده برای گرفتنِ تهدیدها و واکنش در کسری از ثانیه، خیلی پیش از آن‌که تفکرِ کندتر و سنجیده‌تر بتواند برسد. در مدتِ بسیار طولانی تنظیم شد تا تو را از چیزهایی که می‌توانستند آسیبت بزنند در امان نگه دارد. نکته این است که میانِ یک تهدیدِ فیزیکی و یک تهدیدِ اجتماعی خطِ روشنی نمی‌کشد. برای آن مدارِ باستانی، قضاوت‌شدن توسطِ گروهت خطرناک است، چون در بیشترِ تاریخِ بشر، از دست دادنِ نظرِ خوبِ گروهت واقعاً یک مسئله‌ی بقا بود.

این یک استعاره نیست. در یک مطالعه‌ی مشهور که در ژورنالِ Science منتشر شد، پژوهشگران مغزِ آدم‌ها را اسکن کردند در حالی که آن‌ها را بی‌سروصدا از یک بازیِ ساده‌ی پرتابِ توپِ آنلاین کنار می‌گذاشتند. کنار گذاشته‌شدن ناحیه‌ای از مغز را روشن کرد که به رنجِ دردِ فیزیکی گره خورده است، و هرچه آدم‌ها بیشتر حس می‌کردند طرد شده‌اند، آن ناحیه بیشتر شلیک می‌کرد. به‌عبارتِ دیگر، طرد در بدن بسیار شبیهِ آسیب دیدن ثبت می‌شود. پس وقتی یک همکار از کارت انتقاد می‌کند و چیزی در تو پس می‌کشد، آن پس کشیدن واقعی است. داری بازی درنمی‌آوری. یک هشدارِ واقعی دارد به صدا درمی‌آید.

مشکل این است که آن هشدار با بقیه‌ی تو چه می‌کند. وقتی محکم شلیک می‌کند، خون و توجه به‌سوی دفاع از خودت می‌شتابند و از بخشِ آرام و استدلال‌کننده‌ی ذهنت دور می‌شوند. دقیقاً وقتی که بیش از همه باید آهسته و باز باشی، سریع‌تر و باریک‌تر می‌شوی. جایی که شاید کسی به تو هدیه‌ای پیشنهاد کرده، تو یک حمله می‌شنوی.

واقعاً چه چیزی برانگیخته می‌شود

همه‌ی بازخوردها به یک شکل نیش نمی‌زنند، و توجه به این‌که چرا یک نظرِ خاص زیرِ پوستت رفت نیمی از کار است. داگلاس استون و شیلا هین، که در دانشکده‌ی حقوقِ هاروارد تدریس می‌کنند و کتابی کامل درباره‌ی خوب دریافت کردنِ بازخورد نوشتند، سه سیمِ چاشنیِ متفاوت را توصیف می‌کنند. وقتی بتوانی نام ببری کدام‌یک همین حالا زده شد، می‌توانی از واکنش نشان دادن به چیزِ اشتباه دست بکشی.

  • اولی درباره‌ی محتواست. بازخورد به نظرت اشتباه، ناعادلانه، یا صرفاً پرت می‌رسد، و کلِ انرژی‌ات صرفِ اثباتِ نادرست بودنش می‌شود. گاهی واقعاً نادرست است. اما «این اشتباه است» راحت‌ترین جایی هم هست که وقتی بازخورد درست است و تو نمی‌خواهی درست باشد، خودت را پنهان کنی.
  • دومی درباره‌ی آن فرد است. نمی‌توانی پیام را بشنوی به‌خاطرِ این‌که چه کسی آن را می‌رساند. آن‌ها هیچ صلاحیتی برای گفتنِ این ندارند، یا هفته‌ی پیش با تو تند بودند، یا آشکارا شغلت را نمی‌فهمند. احساس درباره‌ی پیام‌آور، پیام را غرق می‌کند، حتی وقتی پیام درست است.
  • سومی عمیق‌ترین است. بازخورد فقط انتخابی را که کردی زیرِ سؤال نمی‌برد، انگار خودِ این‌که کی هستی را زیرِ سؤال می‌برد. «یک مرحله را از قلم انداختی» مثلِ «تو بی‌دقتی» فرود می‌آید. «این به کار نیاز دارد» مثلِ «تو در این خوب نیستی» فرود می‌آید. وقتی حسِ خودت در خطر حس می‌شود، هشدار بلندترین می‌شود، و یک نکته‌ی کوچک می‌تواند تو را از پا دربیندازد.

بیشترِ اوقات وقتی یک تکه بازخورد بعدازظهرت را خراب می‌کند، همان سومی است که آسیب را می‌زند. محتوای واقعی جزئی بود. آنچه آزار داد داستانی بود که به خودت گفتی درباره‌ی این‌که درباره‌ی تو چه معنایی دارد.

در همان لحظه، وقتی آن گُرگرفتگی می‌زند

نمی‌توانی با فکر کردن از واکنشی که در بدنت شروع شده بیرون بیایی. باید اول به بدن یک ثانیه بدهی که جا بیفتد. هیچ‌کدام از این‌ها نمی‌طلبد که کسی بداند دارد اتفاق می‌افتد.

  1. متوجهش شو و نامش را ببر، فقط برای خودت. «دارم حالتِ دفاعی می‌گیرم.» آن عملِ آرام و بی‌زرق‌وبرقِ برچسب زدن به آنچه حس می‌کنی کمک می‌کند بخشِ استدلال‌کننده‌ی مغزت دوباره روشن شود. لازم نیست آن حس را درست کنی. نام بردنش چنگش را شل می‌کند.
  2. با نفست یک ضربان بخر. یک بازدمِ آرام، بلندتر از دم، پیش از آن‌که چیزی بگویی. این قابل‌اعتمادترین راهِ گرفتنِ لبه‌ی تیزِ هشدار است، و برای همه‌ی دیگران مثلِ خونسردی خوانده می‌شود نه دست‌وپا زدن.
  3. به‌جای برپا کردنِ یک دفاع، یک سؤالِ واقعی بپرس. «می‌توانی بیشتر بگویی چه چیزی توجهت را جلب کرد؟» یا «بهتر چه شکلی می‌بود؟» این هم‌زمان دو کار می‌کند. اطلاعاتِ واقعی به تو می‌دهد، و به بدنت همان چند ثانیه‌ای را می‌دهد که برای یک درجه پایین آمدن نیاز دارد.
  4. نیش را از اصلِ مطلب جدا کن. آن آزار یک چیز است. نکته‌ای که مطرح می‌کنند چیزِ دیگری. می‌توانی اولی را کاملاً حس کنی در حالی که دومی را با آرامش می‌سنجی. آن‌ها لازم نیست با هم بالا و پایین بروند.
  5. لازم نیست همین حالا جواب بدهی. «ممنون، می‌خواهم رویش فکر کنم» یک پاسخِ کامل و محترمانه است. تصمیم درباره‌ی این‌که بازخورد درست است یا نه کاری جداست از شنیدنش، و تقریباً همیشه بهتر است وقتی حرارت گذشت انجام شود.

آن نکته‌ی چهارم ارزشِ آهسته شدن دارد. دریافتِ بازخورد و موافقت با آن دو عملِ یکسان نیستند. می‌توانی چیزی را کاملاً بگیری، صادقانه از آن فرد تشکر کنی، و همچنان پس از تأمل نتیجه بگیری که اشتباه می‌کنند. باز بودن در لحظه تو را به چیزی متعهد نمی‌کند. فقط در را آن‌قدر باز نگه می‌دارد که نگاه کنی.

بعدتر، وقتی دوباره می‌توانی فکر کنی

مفیدترین کار اغلب یک ساعت یا یک روز بعد اتفاق می‌افتد، وقتی بدن آرام گرفته و واقعاً می‌توانی درباره‌ی آنچه گفته شد فکر کنی.

امتحان کن از خودت بپرسی چه چیزی باید درست باشد تا آن بازخورد منصفانه باشد، حتی اگر غریزه‌ی اولت این است که نیست. مجبورت نمی‌کنی موافقت کنی. داری بررسی می‌کنی که آیا واکنشِ درونی‌ات داشت از چیزی واقعی محافظتت می‌کرد. اغلب یک دانه حقیقت درونِ یک شیوه‌ی ارائه‌ی نپسندیده پیچیده شده، و آن دانه همان بخشی است که ارزشِ نگه داشتن دارد.

همچنین کمک می‌کند که قاب را گشادتر کنی. یک انتقاد یک نقطه‌ی داده‌ی منفرد است، نه حکمی درباره‌ی ارزش یا آینده‌ات. اگر سه آدمِ متفکر یک چیز را نام برده‌اند، آن یک الگوست که ارزشِ جدی گرفتن دارد. اگر یک نظرِ سرسری از کسی است که روزِ بدی داشته، به همان اندازه بسنجش. همه‌ی بازخوردها یک رأیِ برابر نمی‌گیرند.

وقتی چیزی واقعی در آن یافتی، سعی کن درباره‌ی این‌که چه چیزی تغییر می‌کند مشخص شوی. بازخوردِ مبهم نگرانیِ مبهم می‌زاید. «راهبردی‌تر باش» می‌تواند یک هفته در سرت بچرخد و جز دلهره چیزی به دست نیاورد. «ارائه‌ی بعدی‌ام را با پیشنهاد شروع کنم به‌جای پیشینه» چیزی است که واقعاً می‌توانی سه‌شنبه انجامش دهی. تبدیلِ یک انتقاد به یک گامِ بعدیِ کوچک و ملموس هم‌زمان دو کار می‌کند. بازخورد را مفید می‌کند، و به بخشِ مضطربِ تو چیزی جز آن نیش می‌دهد که در دست بگیرد.

و متوجهِ داستانِ زیرِ آن نیش باش. «مدیرم شکافی در گزارش را علامت زد» یک واقعیت است. «از پسش برنمی‌آیم و همه می‌فهمند» داستانی است که رویش لایه گذاشتی. آن واقعیت شاید مفید باشد. داستان معمولاً فقط همان هشدارِ قدیمی است که اغراق می‌کند تا امنت نگه دارد. می‌توانی بابتِ تلاشش ازش تشکر کنی و زمینش بگذاری.

وقتی واقعاً مخالفی

باز ماندن در لحظه همان تسلیم شدن نیست. گاهی یک روز با بازخورد می‌نشینی، صاف نگاهش می‌کنی، و تصمیم می‌گیری که اشتباه است. این مجاز است. حالتِ دفاعی و مخالفت مدام با هم اشتباه می‌شوند، و هیچ شباهتی به هم ندارند. حالتِ دفاعی بدن است که پیش از آن‌که پیام حتی واردِ اتاق شود دری را به هم می‌کوبد. مخالفت موضعی سنجیده است که پس از آن‌که پیام را تا تهِ راه به درون راه دادی به آن می‌رسی.

تفاوت در نحوه‌ی مقاومتت پیداست. مقاومتِ دفاعی حرفِ طرف را قطع می‌کند، صدایش را بالا می‌برد، و به آن فرد حمله می‌کند. مخالفتِ سنجیده صبر می‌کند، بازخورد را بازگو می‌کند تا آن فرد بداند واقعاً شنیده‌ای، و بعد دیدگاهت را به‌عنوان یک دیدگاه ارائه می‌دهد نه یک حکم. «می‌شنوم که لحنِ ایمیلم سرد خوانده شد. از جایی که من نشسته بودم داشتم زیرِ فشارِ ضرب‌الاجل کوتاه می‌نوشتم. کمکم کن بفهمم چطور فرود آمد.» هیچ از قضاوتت کوتاه نیامدی، و رابطه را سالم نگه داشتی.

یک تله‌ی آرام که باید مراقبش باشی، طفره‌ی مؤدبانه است. سر تکان می‌دهی، همه‌ی حرف‌های درست را می‌زنی، گرم ازشان تشکر می‌کنی، و بعد بدونِ هیچ نیتی برای تغییرِ چیزی راه می‌افتی. مهربانانه حس می‌شود. در واقع راهی است برای ردِ بازخورد بدونِ ناراحتیِ گفتنش. اگر تصمیم گرفته‌ای روی چیزی عمل نکنی، مهربان‌تر و تمیزتر است که بگویی چرا تا این‌که موافقت را جعل کنی و بی‌سروصدا در سطلش بیندازی.

پایین آوردنِ خطر پیش از آن‌که بازخورد برسد

بیشترِ آنچه بازخورد را سخت می‌کند این است که غافلگیرت می‌کند. ناخواسته می‌رسد، اغلب در لحظه‌ای بد، در قابِ کلماتِ کسِ دیگری، و هشدارت آن را سرد ملاقات می‌کند. بیشتر از آنچه حس می‌شود روی این کنترل داری.

وقتی به‌جای این‌که منتظرِ دستت بدهند بازخورد بخواهی، کلِ آن رویارویی شکل عوض می‌کند. زمان‌بندی را انتخاب می‌کنی، پس غافلگیر نمی‌شوی. سؤال را انتخاب می‌کنی، که همه‌چیز را مشخص و مفید نگه می‌دارد. «یک چیز که می‌توانستم در آن جلسه بهتر انجام دهم چه بود؟» بسیار آسان‌تر از یک «خب، هیچ نظری درباره‌ی این‌که چطور دارم پیش می‌روم؟» مبهم شنیده می‌شود. و چون تو دعوتش کردی، مغزت آن لحظه را چیزی می‌خواند که تو داری هدایتش می‌کنی نه چیزی که با تو انجام می‌شود. وقتی خودت آن‌که در را باز کرده تو باشی، هشدار آرام‌تر می‌ماند.

اینجا یک بازیِ بلندمدت هم هست. بازخورد خواستن به‌طورِ منظم، در دوزهای کوچک، وقتی اوضاع آرام است، نوعی تحمل می‌سازد. هر دورِ عادی و قابل‌تحمل به دستگاهِ عصبی‌ات یاد می‌دهد که موردِ انتقاد قرار گرفتن آن فاجعه‌ای نیست که مدام پیش‌بینی‌اش می‌کند. آن گُرگرفتگی به‌مرورِ زمان کوچک‌تر می‌شود. منتظر نمی‌مانی کامل باشی تا کسی اجازه‌ی نظر دادن داشته باشد. داری همان مهارتِ واقعی را تمرین می‌کنی، که استوار ماندن در حالِ به درون گرفتنِ چیزی است.

وقتی بازخورد مدام تو را از پا درمی‌آورد

یک نسخه‌ی عادی از همه‌ی این هست، و یک نسخه‌ی سخت‌تر. اگر بیشترِ بازخوردها خوب فرود می‌آیند اما یکی دو موضوع هنوز نیش می‌زنند، این طبیعی است، و گام‌های بالا تو را راهِ درازی می‌برند.

اما اگر انتقاد به‌طورِ قابل‌اعتماد تو را به یک مارپیچ می‌فرستد که روزها طول می‌کشد، اگر یک نظرِ انتقادیِ منفرد می‌تواند قانعت کند که بی‌ارزشی یا این‌که همه پنهانی فکر می‌کنند یک متقلبی، اگر می‌بینی از کار، گفت‌وگو، یا روابطِ کامل دوری می‌کنی تا از احتمالِ قضاوت‌شدن بگریزی، این چیزی بیش از یک مقاله‌ی خودیاری می‌طلبد. واکنش‌های به این شدت معمولاً ریشه‌هایی دارند که عمیق‌تر از هر شغلی می‌روند، و معمولاً با حمایتِ درست سبک می‌شوند. یک درمانگر می‌تواند کمکت کند ردیابی کنی هشدار کجا این‌قدر بلند شد و صدایش را پایین بیاوری. این نشانه‌ی این نیست که خرابی. همان حرکتی است که برای هر چیزِ دیگری که بزرگ‌تر از آن است که تنها حلش کنی، یک متخصص را صدا می‌زنی.

هدف هیچ‌وقت این نبود که دیگر برایت مهم نباشد آدم‌ها چه فکر می‌کنند. اهمیت دادن بخشی از انجامِ کاری است که برایت مهم است. آنچه با تمرین تغییر می‌کند، اندازه‌ی فاصله‌ی میانِ آن جاخوردن و پاسخت است. آن گُرگرفتگی هنوز می‌آید. تو فقط دیگر نمی‌گذاری جمله‌ی بعدی‌ات را انتخاب کند. و طرفِ دیگرِ آن، بیشتر از آنچه انتظار داری، چیزی حقیقی است که واقعاً به شنیدنش نیاز داشتی.

منابع

پیش از رفتن، یک یادداشت دربارهٔ مراقبت

KEEP CALM ابزارهای آموزشی رایگان برای کمک به خود فراهم می‌کند. این جایی برای مشاورهٔ پزشکی، تشخیص یا درمان نیست و جایگزین مراقبت تخصصی نمی‌شود. اگر چیزی این‌جا فراتر از استرس معمول به نظر می‌رسد، در ارتباط بودن با یک متخصص گامی نیرومند و شایسته است.

If you are in crisis or thinking about harming yourself, you are not alone. In the US, call or text 988 (Suicide & Crisis Lifeline, 24/7), text HOME to 741741 (Crisis Text Line), or call 911 in an emergency.