نکتههای سریع
- ده دقیقه وقت بخواهید، کمین نکنید.
- با آنچه دیدید شروع کنید، نه با حکمتان.
- بخشِ سخت را بگویید، بعد حرف زدن را بس کنید.
خودتان میدانید کدام است. بازخوردی که به کسی بدهکارید و مدام آنقدر نرمش میکنید تا به هیچ برسد. مرزی که قرار بود سه هفته پیش بگذارید. حرفی که دوستتان زد و بد نشست، که از آن موقع تا حالا با خودتان اینور و آنور میکشیدش در حالی که لبخند میزنید انگار اشکالی ندارد. توی ذهنتان تهنشین میشود و هر روز کمی از شما باج میگیرد، و مدام به خودتان میگویید وقتی زمانبندی بهتر شد از پسش بر میآیید.
زمانبندی هیچوقت بهتر نمیشود. این اولین چیزی است که ارزش دارد دربارهاش صادق باشیم. ما از این گفتوگوها دوری نمیکنیم چون لحظه مناسب نیست. از آنها دوری میکنیم چون ناراحتکنندهاند، و اجتناب حسِ آسودگی میدهد. کوتاهمدت هم آسودگی است. بعد آن چیزی که نگفتید بیسروصدا همچنان برایتان خرج بر میدارد.
شما بهخاطرِ این کار غیرعادی نیستید. در یک نظرسنجیِ پرارجاع از آدمهای شاغل، حدود هفتاد درصد گفتند که بهطور معمول از گفتوگو دربارهٔ موقعیتهایی که واقعاً سرِ کار با آنها روبهرویند دوری میکنند، همان چیزهای مربوط به عملکرد، اصطکاک، و اینکه اوضاع واقعاً چطور است. هفت نفر از هر ده نفر. پس اگر یک ماه است که یک گفتوگو را زیرِ دوش تمرین میکنید بیآنکه هیچوقت داشته باشیدش، به شکلِ خاصی ضعیف یا از تعارض گریزان نیستید. شما یک آدمید، که دارید همان کارِ کاملاً عادیای را که آدمها میکنند انجام میدهید.
اجتناب واقعاً از چه محافظت میکند
کمک میکند بدانید مغزتان فکر میکند دارد چه میکند وقتی شما را از آن گفتوگوی سخت دور میکند. دارد میکوشد از شما در برابرِ یک تهدید محافظت کند. برای آن بخش از وجودتان که دنبالِ خطر میگردد، یک رویارویی با کسی که نظرش برایتان مهم است واقعاً پرخطر خوانده میشود. طرد شدن. تعارض. این احتمال که سختگیر، یا اشتباه، یا نامهربان دیده شوید. بدنتان به این همانطور پاسخ میدهد که به هر تهدیدی، با یک هجومِ کوچکِ استرس و یک کششِ قوی برای اینکه آن ناراحتی را بس کند. سریعترین راهِ بس کردنش، نداشتنِ آن گفتوگوست.
پس نداریدش. و کوتاهمدت، حالتان بهتر میشود. دام همین است. اجتناب دقیقاً به این دلیل پاداشدهنده است که جواب میدهد، بلافاصله، هر بار. آن آسودگی شما را تربیت میکند که دوباره انجامش دهید.
چیزی که آن آسودگی پنهانش میکند، صورتحسابِ آهستهای است که دارد سررسیدش میشود. دلخوریای که همانطور که چیزی نمیگویید انباشته میشود. مشکلِ کوچکی که در هفتهٔ اول یک راهحلِ سریع داشت و حالا به یک الگو سنگ شده. آن شکلی که چیزهای ناگفته بههرحال از پهلو بیرون میزنند، در یک لحنِ بریده، در کنار کشیدن، در داستانی که دربارهٔ طرفِ مقابل به خودتان میگویید که بیورودیِ او مدام بدتر میشود. پژوهشگرانی که محیطهای کاری را مطالعه میکنند برای این در سطحِ سازمانی عدد گذاشتهاند، وقتِ ازدسترفته، اعتمادِ ازدسترفته، کارِ ازدسترفته. اما برای حس کردنش به یک پژوهش نیاز ندارید. هر بار که از کنارِ آن چیزی که نگفتید رد میشوید حسش میکنید.
داستانِ توی سرتان از خودِ اتاق بدتر است
این چیزی است که تقریباً همه اشتباه میفهمند، و درست فهمیدنش خیلی چیزها را عوض میکند. آن گفتوگویی که از آن هراس دارید تقریباً هیچوقت بهبدیِ همانی نیست که تنها در تخیلتان داشتهاید.
در سرتان، بدترین نسخه را نوشتهاید. طرف حالتِ تدافعی میگیرد. گریه میکند، یا سرد میشود. اوضاع بالا میگیرد. رابطه آسیب میبیند. آن نوار را آنقدر پخش میکنید که کمکم بهجای یک ترس، حسِ یک پیشبینی میدهد. اما شما دارید هر دو نقش را مینویسید. طرفِ مقابل را شکنندهتر، یا خصمانهتر از آنچه احتمالاً هست بازی دادهاید، و به خودتان هیچ جملهٔ خوبی ندادهاید.
اتاقِ واقعی معمولاً کوچکتر و قابلِ کنار آمدنتر از این است. طرفِ مقابل اغلب آسوده میشود که بالاخره کسی آن چیز را نام برد. گاهی از قبل میدانست. گاهی دقیقاً همان تنشِ ناگفته را با خودش حمل میکند و به همان اندازه ترسیده که پیشش بکشد. آماده برای یک دعوا وارد میشوید و بیشترِ اوقات دو نفر را مییابید که هر دو دلشان میخواهد این ماجرا روبهراه شود.
این آن را آسان نمیکند. ممکنش میکند، که فرق دارد و مفیدتر است.
چرا آدمهایی که این کار را خوب انجام میدهند بیباک نیستند
وسوسهانگیز است که فکر کنیم همکاری که میتواند بازخوردِ تمیز و مستقیم بدهد، بهسادگی همان ترسی را که شما حس میکنید حس نمیکند. بیشترِ اوقات اینطور نیست. او فقط یاد گرفته که داشتنِ آن گفتوگو کمهزینهتر از هراسیدن از آن است، و چند عادت ساخته که بدترین خطر را از آن لحظه بیرون میکشد.
Amy Edmondson، پژوهشگرِ Harvard، کلِ حرفهاش را صرفِ چیزی کرده که آن را امنیتِ روانی مینامد، همان حسِ مشترک در یک تیم که میتوانی حرفت را بزنی، به یک اشتباه اعتراف کنی، یا یک چیزِ سخت را مطرح کنی بیآنکه بابتش مجازات یا تحقیر شوی. یک نکتهای که با دقت مطرحش میکند: امنیتِ روانی به معنای این نیست که همه راحتاند. یعنی آدمها حاضرند با هم ناراحت باشند، چون ناراحتی همانجایی است که پیشرفتِ واقعی پنهان است. تیمهایی که بهترین کارشان را انجام میدهند آنهایی نیستند که از اصطکاک دوری میکنند. آنهاییاند که آن را بهقدرِ کافی امن کردهاند که به سمتش قدم بردارند.
میتوانید یک نسخهٔ کوچک از آن امنیت را در یک گفتوگوی واحد بسازید، حتی اگر رئیس نباشید، حتی اگر کسی زیرِ دستتان نباشد. شیوهای که گفتوگو را باز میکنید، لحنی که تعیین میکنید، اینکه برای حل کردن وارد میشوید یا برای بردن، همهٔ اینها به طرفِ مقابل میگوید این چه نوع گفتوگویی قرار است باشد. بر این بیشتر از تقریباً هر چیزِ دیگری در آن تبادل کنترل دارید.
افسانهٔ لحظهٔ بینقص
بخشِ زیادی از اجتناب پشتِ یک بهانهٔ بهظاهر معقول پنهان میشود: منتظرِ وقتِ درست هستید. حقیقتی در آن نهفته است. زمانبندی مهم است. گیر انداختنِ کسی پنج دقیقه پیش از اینکه به تیمِ اجرایی ارائه بدهد، یا همان لحظهای که با روزِ بدِ خودش از راه میرسد، راهی است برای سختتر کردنِ یک گفتوگوی سخت. پس کمی صبر کردن، خرد است.
اما بیشترِ آن صبر کردن این نیست. بیشترش اجتنابی است که یک کتِ آبرومند به تن کرده. آزمونِ صادقانه ساده است. از خودتان بپرسید که منتظرِ یک لحظهٔ بهتر هستید، یا فقط منتظرید که آن حس بگذرد. اگر یک پنجرهٔ واقعاً خوب سه چهار بار آمده و رفته و شما هر بار گذاشتهاید سُر بخورد، زمانبندی هیچوقت مشکل نبوده.
چند چیز واقعاً کمک میکنند، و ارزش دارد عمداً فراهمشان کنید:
- لحظهای را انتخاب کنید که کمی فضا دورش باشد. نه پایانِ یک روزِ کاری وقتی همه ته کشیدهاند، نه فشرده به یک مهلتِ سخت. یک صبح، یا یک بازهٔ آرام، به گفتوگو جایی برای رفتن میدهد.
- خلوت را انتخاب کنید. چیزهای سخت که جلوی جمعیت گفته شوند، طرفِ مقابل را پیش از آنکه از جملهٔ اولتان بگذرید به حالتِ تدافعی میاندازند. یک درِ بسته، یا یک پیادهروی، بر یک فضای باز برتری دارد.
- وقتی میتوانید آن را نزدیک به رویداد نگه دارید. یک گفتوگو دربارهٔ چیزی که دیروز اتفاق افتاده خیلی قابلِ کنار آمدنتر از گفتوگو دربارهٔ چیزی است که از بهار دارد چرک میکند. هرچه بیشتر صبر کنید، بیشتر باید توضیح دهید که چرا صبر کردید.
پیش از آنکه دهانتان را باز کنید
چند چیز که اول باید در خودتان جا بیندازید. اینها بیشتر از هر فیلمنامهای اهمیت دارند.
- روشن کنید که واقعاً چه میخواهید. نه اینکه چه میخواهید بگویید، بلکه اینکه میخواهید بعدش چه چیزی درست باشد. یک رابطهٔ ترمیمشده؟ یک رفتارِ تغییریافته؟ فقط اینکه شنیده شوید؟ نمیتوانید گفتوگویی را که نشانه نگرفتهاید نشانه بگیرید. اگر تنها هدفتان تسکینِ فشارِ خودتان است، طرفِ مقابل این را حس میکند، و خوب پیش نمیرود.
- پیش از آنکه ماجرا را فیصله دهید، بدنتان را آرام کنید. نمیتوانید از یک دستگاه عصبیِ ناپایدار یک گفتوگوی پابرجا داشته باشید. پیش از آنکه وارد شوید، تنفستان را آهسته کنید، بهویژه بازدم را. پاهایتان را بکارید. شانههایتان را رها کنید. قرار نیست هیچچیز حس نکنید. قرار است وقتی لحظه داغ میشود دسترسیتان به قضاوتِ خوبِ خودتان را حفظ کنید.
- شخص را از مشکل جدا کنید. آن چیزی که ناراحتتان کرده یک رفتار است، یک موقعیت، یک لحظهٔ مشخص، نه کلِ انسانی که جلویتان است. این خط را پیش از آنکه کلمهای بگویید در ذهنِ خودتان نگه دارید، و خیلی کمتر احتمال دارد که با مشتهای گرهکرده وارد شوید.
- بار و اهمیتی را که باد کردهاید پایین بیاورید. به خودتان یادآوری کنید که یک گفتوگوی صادقانه بهندرت به رابطهای که ارزشِ نگه داشتن دارد پایان میدهد. رابطههایی که نمیتوانند از یک گفتوگوی محتاطانه، مهربان و مستقیم جان به در ببرند از قبل شکننده بودند. بیشترشان میتوانند از آن جان به در ببرند، و خیلیهایشان قویتر میشوند.
چطور واقعاً داشته باشیمش
هدف یک اجرای بینقص نیست. یک تبادلِ صادقانه و انسانی است که در آن طرفِ مقابل در همان اتاق کنارِ شما میماند. یک شکلِ ساده که زیر فشار دوام میآورد:
- برای گفتوگو وقت بخواهید، کمین نکنید. یک «ده دقیقه وقت داری؟ چیزی هست که دلم میخواهد دربارهاش حرف بزنیم» به هر دویتان اجازه میدهد آماده برسید. آدمهایی که غافلگیر میشوند دفاع میکنند. آدمهایی که دعوت میشوند وارد میشوند.
- با آنچه دیدید شروع کنید، نه با آنچه نتیجه گرفتید. با آن چیزِ مشخص و قابلِ مشاهده شروع کنید، «گزارش دو روز بعد از مهلت رسید»، نه «واضح است که برایت این تیم مهم نیست». با واقعیتها سخت میشود بحث کرد. حکمها یک دعوا را دعوت میکنند.
- بخشِ سخت را ساده بگویید، بعد حرف زدن را بس کنید. نکته را زیرِ پنج دقیقه بالشتکگذاری دفن نکنید، و بعد از گفتنش برای پر کردنِ سکوت به حرف زدن ادامه ندهید. بگذارید بنشیند. به او فضا بدهید که پاسخ دهد.
- واقعاً به آنچه بر میگردد گوش دهید. نه آن سرتکان دادنِ مؤدبانه در حالی که منتظرِ نوبتتانید. گوش دادنِ واقعی، از همان نوعی که شاید در آن بفهمید تکهای از ماجرا را اشتباه گرفته بودید. تقریباً همیشه همینطور است.
- هدفتان یک قدمِ بعدی باشد، نه یک برنده. آنجا نیستید که درست بودنتان ثابت شود. با چیزی مشخص و مشترک تمام کنید، اینکه چه چیزی عوض میشود، هرکدام چه کاری میکنید، کِی دوباره سری به هم میزنید.
هر پنج تا را درست انجام نمیدهید، بهخصوص چند بارِ اول. اشکالی ندارد. یک گفتوگوی دستوپاچلفتی و صمیمانه بر یک گفتوگوی صیقلی که هیچوقت نداریدش برتری دارد.
وقتی طرفِ مقابل خوب نمیپذیردش
این همان بخشی است که فیلمنامهها از قلمش میاندازند. گاهی همهچیز را درست انجام میدهید و طرفِ مقابل باز هم حالتِ تدافعی میگیرد، یا رنجیده میشود، یا خشمگین. وسطِ حرفتان میپرد. چیزی از دو سال پیش را پیش میکشد. اشکش در میآید، یا ساکت و سرد میشود. این دقیقاً همان لحظهای است که هراستان دربارهاش هشدار میداد، و همان لحظهای هم هست که تعیین میکند کلِ ماجرا چطور مینشیند.
غریزه این است که با گرمای او هماهنگ شوید، یا دستپاچه عقب بروید و همهاش را پس بگیرید. هر دو بدترش میکنند. چیزی که جواب میدهد این است که پابرجا بمانید در حالی که او نیست. شما مسئولِ مدیریتِ احساساتِ او نیستید، اما میتوانید حالِ خودتان را یکپارچه نگه دارید، و یک حضورِ آرام بیسروصدا مسری است. آهسته کنید. بهجای بلند کردنِ صدایتان، پایینش بیاورید. بگذارید یک سکوت همانجا بنشیند بهجای اینکه برای پر کردنش عجله کنید.
اگر دما از نقطهای که هر چیزِ مفیدی بتواند اتفاق بیفتد بالاتر رفت، اجازه دارید مکثش کنید. «میبینم که این سخت دارد مینشیند. بیایید یک استراحت کنیم و فردا از سر بگیریمش» یک شکست نیست. راهی است برای محافظت از گفتوگویی که ارزشِ تمام کردن دارد. یک گفتوگو که عمداً مکث شده، وضعِ خیلی بهتری از گفتوگویی دارد که منفجر میشود چون هر دویتان به زور ادامهاش دادید.
و اگر واقعاً ناراحت است، میتوانید همزمان بر نکتهتان بایستید و برایش اهمیت قائل باشید. «هنوز فکر میکنم این مهم است، و در عین حال نمیخواهم این بینِ ما فاصله بیندازد» یک جملهٔ واقعی است که اجازه دارید بلند بگوییدش. بیشترِ آدمها، اگر یک دقیقه فرصت بدهید، همانجا به شما میرسند.
وقتی از یک گفتوگوی واحد بزرگتر است
بعضی گفتوگوها در یک دستهٔ دیگر مینشینند، و ارزش دارد دربارهٔ اینکه کدامها صادق باشیم. اگر آنچه از آن دوری میکنید به ایمنیِ شما، آزار، اذیت، یا موقعیتی مربوط میشود که در آن دلیلِ واقعی دارید که نگرانِ شغل یا سلامتتان باشید، توصیهٔ «فقط گفتوگو را داشته باش» کافی نیست، و منصفانه نیست که همهٔ آن را بر دوشِ شما بگذارند. آن موقعیتها خواهانِ پشتیبانیاند، یک مدیرِ موردِ اعتماد، منابعِ انسانی، یک نمایندهٔ اتحادیه، یک وکیل، یک مشاور. سراغِ کمک رفتن در آنجا اجتناب نیست. خردِ خوب است.
و اگر خودِ آن هراس مشکل است، اگر ترس از این گفتوگوها آنقدر سنگین است که دارد زندگیتان را کوچک میکند، شما را در شغلها یا رابطههایی که از آنها فراتر رفتهاید گیر نگه میدارد، یا مثلِ یک زمزمهٔ دائمیِ اضطراب در پسزمینه در جریان است، این ارزش دارد که با یک درمانگر دربارهاش حرف بزنید. نه چون چیزی در شما ایراد دارد، بلکه چون آن ترس در هر دو جهت یادگرفتنی است. میشود پایینش آورد. یک متخصص میتواند کمکتان کند این کار را سریعتر از تنها و با چنگ و دندان انجام دادنش بکنید.
با این حال، برای بیشترِ گفتوگوهایی که از آنها دوری میکنید، مسیر کوتاهتر از آن است که به نظر میرسد. همانکه بیش از همه برایتان خرج برداشته را انتخاب کنید. تصمیم بگیرید که میخواهید آنسوی آن چه چیزی درست باشد. بعد ده دقیقه وقت بخواهید. آن نسخهای از شما که بالاخره آن چیز را میگوید، معمولاً بهتر از نسخهای که آن را با خودش حمل کرده میخوابد.
منابع
- Bravely, The Conversation Gap
- Harvard Business Review, What's Worse than a Difficult Conversation? Avoiding One.
- Harvard Business Review, How to Have Difficult Conversations Without Burning Bridges
- Amy C. Edmondson, Psychological Safety