Skip to main content
در بحران هستید یا به آسیب رساندن به خودتان فکر می‌کنید؟ شما تنها نیستید. یافتن خط کمک →

رهبری بدون عنوان · اعتماد

تبدیل‌شدن به کسی که دیگران به او رو می‌آورند

مدت‌ها پیش از آنکه کسی عنوانی به تو بدهد، مردم تصمیم می‌گیرند که می‌توانند روی تو حساب کنند یا نه. این تصمیم بیشتر به‌جای تو گرفته می‌شود، در لحظه‌های کوچکی که به‌سختی متوجهشان می‌شوی. این‌جا می‌بینی مردم واقعاً چه چیزی را در تو می‌خوانند، و چطور به کسی بدل شوی که ارزشِ دنبال‌شدن دارد.

افرادی نشسته روی صندلی

عکس از Redd Francisco در Unsplash

نکته‌های سریع

  • پیش از نشان‌دادنِ مهارت، با گرمی جلو برو.
  • به هر قولِ کوچکی که می‌دهی پایبند بمان.
  • پیش از خطا، از صداقت تشکر کن.

معمولاً در هر گروهی یک نفر هست. نه پرحرف‌ترین آدم، و نه همیشه باسابقه‌ترین. وقتی چیزی خراب می‌شود، بی‌آنکه کسی تصمیم گرفته باشد، چند نگاه به‌سمت او برمی‌گردد. پرسشی رو به او نشانه می‌رود. پیامی نگران‌کننده اول از همه به صندوق پیامِ او می‌رسد. انگار وقتی آن آدم در اتاق است، حالِ همه کمی بهتر است.

شاید کسی را دیده‌ای که این‌طور است و از خودت پرسیده‌ای چطور. شاید خودت بی‌سروصدا به همان آدم بدل شده‌ای و مطمئن نیستی کِی و چطور اتفاق افتاد. در هر صورت، آنچه او دارد کاریزما نیست، جایگاه و رتبه هم نیست. اعتماد است. و اعتماد از چیزهایی ساخته می‌شود که واقعاً می‌توانی یاد بگیری انجامشان دهی.

این بیش از همه پیش از آنکه هیچ اختیارِ رسمی‌ای داشته باشی اهمیت دارد، چون درست همان وقت است که نفوذ را باید به‌دست آورد، نه اینکه به تو واگذارش کنند. نمودارِ سازمانی کُند است. غریزهٔ آدم‌ها تند. مدت‌ها پیش از آنکه هر ترفیعی رسمی‌اش کند، دارند تو را می‌سنجند.

چیزی که مردم در تو می‌خوانند

وقتی با کسی تازه آشنا می‌شویم، تقریباً در یک آن دو ارزیابیِ سریع انجام می‌دهیم. یکی کم‌وبیش این است: آیا این آدم می‌تواند به من اهمیت بدهد؟ دیگری این: آیا این آدم واقعاً از پسِ کار برمی‌آید؟ پژوهشگران به این‌ها می‌گویند گرمی و شایستگی، و دهه‌ها روان‌شناسیِ اجتماعی می‌گوید که تقریباً همه را بر همین دو محور داوری می‌کنیم.

حالا بخشِ شگفت‌انگیزش. ما اول گرمی را می‌خوانیم و به آن وزنِ بیشتری می‌دهیم. در مقاله‌ای در Harvard Business Review با عنوانِ «Connect, Then Lead»، ایمی کادی و هم‌نویسندگانش پژوهشِ گسترده‌ای را پیش می‌کشند که نشان می‌دهد گرمی، و نه قدرت، همان مجرایی است که نفوذ از راهِ آن جاری می‌شود. مردم پیش از آنکه تصمیم بگیرند توانا هستی یا نه، تصمیم می‌گیرند به تو اعتماد کنند یا نه. وقتی اعتماد باشد، شایستگی‌ات مثلِ یک هدیه خوانده می‌شود. وقتی نباشد، همان شایستگی می‌تواند مثلِ یک تهدید خوانده شود.

این، ترتیبِ توصیهٔ همیشگی را به‌هم می‌زند. بیشترِ ما، به‌ویژه در روزهای اول، سخت می‌کوشیم ثابت کنیم باهوش و به‌دردبخوریم. به‌دردبخور، بله. اما اگر با زیرکی و مهارت جلو بیفتی و در همان حال سرد یا فقط به‌فکرِ خودت به‌نظر برسی، مردم فاصله‌شان را حفظ می‌کنند، حتی اگر برایت احترام قائل باشند. راهِ استوارتر درست برعکس است. به مردم نشان بده که واقعاً طرفِ آن‌ها هستی، آن‌وقت اجازه می‌دهند شایستگی‌ات وارد شود.

سه چیزی که اعتماد از آن‌ها ساخته شده

فرانسیس فرای و آن موریس که این موضوع را در هاروارد مطالعه می‌کنند، اعتماد را بر سه پایه استوار می‌دانند. مردم وقتی به تو اعتماد می‌کنند که حس کنند خودِ واقعی‌ات حاضر شده، وقتی به قضاوتت ایمان داشته باشند، و وقتی باور کنند برایشان اهمیت قائلی. آن‌ها این سه را اصالت، منطق و همدلی می‌نامند. وقتی اعتماد می‌شکند، تقریباً همیشه می‌توانی ردش را تا لرزیدنِ یکی از این سه دنبال کنی.

این یک تشخیصِ کارآمد است، چون به تو می‌گوید وقتی چیزی درست به‌نظر نمی‌رسد، کجا را نگاه کنی.

  • اصالت یعنی اینکه آیا مردم حس می‌کنند خودِ واقعیِ تو را می‌گیرند، نه یک نقش‌بازی را. چاره‌اش پرگویی و گفتنِ همه‌چیز نیست. این است که دست از این برداری که آن‌قدر سفت‌وسخت تصویرت را بپایی که هیچ چیزِ واقعی‌ای از تو بیرون نزند.
  • منطق یعنی اینکه آیا مردم به استدلالِ تو و به توانایی‌ات در به‌سرانجام‌رساندنِ کارها اعتماد دارند. اگر نقطهٔ ضعف این‌جاست، بیشترِ وقت‌ها مسئله اشتباه‌بودن نیست، بلکه شیوهٔ بیانِ طرزِ فکرت است. اول نتیجهٔ اصلی را بگو، بعد دلیل‌ها را.
  • همدلی یعنی اینکه آیا مردم باور دارند حواست به آن‌هاست، نه فقط به خودت. این همان است که زیرِ فشار بیش از همه می‌لرزد، چون استرس تمرکزِ ما را به درون می‌کشد.

لازم نیست هر سه در بالاترین حد باشند. لازم است هیچ‌کدام به‌شکلِ آشکار در حالِ فروریختن نباشد.

اتکاپذیری، کارِ بی‌سروصدا را انجام می‌دهد

از مردم بپرس در محلِ کار واقعاً به چه کسی اعتماد دارند، به‌ندرت آدمی درخشان را توصیف می‌کنند. کسی را توصیف می‌کنند که هرچه گفته انجام می‌دهد. که جوابِ پیام را می‌دهد. که روزِ بد و روزِ خوبش یکسان سرِ قرار حاضر است.

اتکاپذیری پرزرق‌وبرق نیست، اما روی‌هم انباشته می‌شود. هر بار که کارهایت با حرف‌هایت جور درمی‌آید، یک پس‌اندازِ کوچک می‌گذاری. مردم دیگر مجبور نیستند دربارهٔ تو در تردید بمانند، و همین نبودِ تردید هدیه‌ای واقعی است. حواسشان را به‌جای مدیریت‌کردنِ تو، برای کار آزاد می‌کند.

شکلِ عملی‌اش کوچک و کمی کسل‌کننده است:

  1. کمتر از آنچه وسوسه می‌شوی قول بده، و به قول‌هایی که می‌دهی پایبند بمان.
  2. اگر قرار است کاری از دستت در برود، زود بگو، پیش از آنکه کسی مجبور شود دنبالت بیفتد.
  3. کارهای نیمه‌تمام را ببند. هم «انجام شد، بفرما این هم نتیجه» و هم «نتوانستم به این برسم، وضعیتش الان این است» اعتماد می‌سازند. سکوت آن را می‌فرساید.
  4. کم‌وبیش در هر اتاقی همان یک آدم باش. مردم یادداشت‌هایشان را با هم می‌سنجند، و همین یک‌دستی است که این را برایشان ممکن می‌کند.

هیچ‌کدام از این‌ها استعداد نمی‌خواهد. مراقبت می‌خواهد، بارها و بارها. در طولِ ماه‌ها بی‌سروصدا به یک اعتبار بدل می‌شود، و اعتبار چیزی نیست جز اعتمادی که دیگران به‌جای تو و پشتِ سرت ساخته‌اند، وقتی حواست نبوده.

کاری کن که آمدن به‌سراغت امن باشد

دلیلی دارد که بعضی‌ها همان‌هایی می‌شوند که دیگران زود مشکل‌هایشان را نزدشان می‌آورند، حال‌آنکه در کنارِ بعضی دیگر مشکل‌ها پنهان می‌مانند تا وقتی منفجر شوند. این تفاوت یک نام دارد. ایمی ادموندسون، استادِ دانشکدهٔ کسب‌وکارِ هاروارد، سال‌ها چیزی را مطالعه کرد که آن را ایمنیِ روانی می‌نامد: آن حسِ مشترک که می‌توانی پرسشی بپرسی، اشتباهی را بپذیری یا نگرانی‌ای را مطرح کنی، بی‌آنکه کاری کنند حسِ کوچکی به تو دست دهد.

پژوهشِ او چیزی خلافِ انتظار را آشکار کرد. تیم‌هایی که بیشترین خطا را گزارش می‌کردند، بدترین تیم‌ها نبودند. اغلب بهترین‌ها بودند. نه به این خاطر که خطای بیشتری می‌کردند، بلکه چون آن‌قدر احساسِ امنیت می‌کردند که به‌جای دفن‌کردنِ خطاها، آن‌ها را رو کنند. در تیم‌هایی که اعتمادِ کمتری داشتند، خطاها همچنان رخ می‌داد. فقط پنهان می‌ماند تا وقتی که پرهزینه می‌شد.

این امنیت را در همان سه ثانیهٔ اول پس از آنکه کسی خبرِ بدی یا پرسشی خام برایت می‌آورد، می‌سازی. اگر به‌جای دلخوری کنجکاو شوی، اگر به‌جای «این چطور پیش آمد؟» بگویی «خوب شد که خبرش را دادی»، به کسی بدل می‌شوی که مردم زود به‌سراغش می‌آیند. همین دسترسیِ زودهنگام، بخشِ بزرگی از معنای واقعیِ موردِ اتکا بودن است.

چند چیز که آن را می‌سازد:

  • وقتی کسی به اشتباهی اعتراف می‌کند، پیش از پاسخ‌دادن به اشتباه، به صداقت پاسخ بده.
  • پرسش‌های واقعی بپرس و بگذار ندانستنِ خودت هم دیده شود. این به بقیه هم اجازه می‌دهد.
  • کوتاهی‌های خودت را بلند و آشکار بپذیر. «آن را اشتباه کردم، این هم کاری که دارم تغییرش می‌دهم» یکی از اعتمادسازترین جمله‌هایی است که وجود دارد.

ادموندسون دربارهٔ یک چیز محتاط است و ارزشِ تکرار دارد. ایمنی یعنی سست‌بودن نیست. یعنی پایین‌آوردنِ سطحِ توقع یا بی‌وقفه مهربان‌بودن نیست. یعنی درهم‌آمیختنِ معیارهای بالا با آزادیِ صادق‌بودن دربارهٔ اینکه کار واقعاً چطور پیش می‌رود. مردم به کسانی رو می‌کنند که هر دو را با هم نگه می‌دارند.

گرمی، بی‌آنکه قاطعیتت را از دست بدهی

یک نگرانیِ بجا هنگامِ خواندنِ همهٔ این‌ها این است که مبادا به آدمی بدل شوی که همه از رویش رد می‌شوند. نمی‌شوی، اگر یک تمایز را روشن نگه داری. گرم‌بودن دربارهٔ این است که با مردم چطور رفتار می‌کنی. معیار داشتن دربارهٔ این است که از کار چه انتظاری داری. این دو با هم رقابت نمی‌کنند. قابل‌اعتمادترین آدم‌هایی که می‌شناسی معمولاً هم مهربان‌اند و هم فریب‌دادنشان سخت است.

آنچه اعتماد را می‌فرساید مخالفت نیست. غیرقابل‌پیش‌بینی‌بودن در آن است، یا شخصی‌کردنش. می‌توانی خطی محکم نگه داری و باز هم همان کسی باشی که وقتی اوضاع به‌هم می‌ریزد دلشان می‌خواهد در اتاق باشی، به‌شرطی که هرگز مجبور نباشند حدس بزنند برایشان احترام قائلی یا نه. با ایده مخالفت کن، اما آشکارا طرفِ خودِ آدم بمان.

یک هشدارِ مهربانانه

شکلی از تبدیل‌شدن به آدمِ قابل‌اتکا هست که بی‌سروصدا به بارِ همه را به‌دوش‌کشیدن بدل می‌شود. اگر دیدی مردم فقط برای خالی‌کردنِ بارشان به‌سراغت می‌آیند، که نمی‌توانی نه بگویی، که کار و استراحتِ خودت را پیوسته اورژانس‌های دیگران می‌بلعند، ارزش دارد که به آن توجه کنی. موردِ اعتماد بودن باید زندگی‌ات را گسترده کند، نه اینکه ببلعدش. نیرومندترین شکلِ این کار، مرزهای خوب را هم در خود دارد. «الان نمی‌توانم این را به‌عهده بگیرم» چیزی است که آدم‌های قابل‌اعتماد اغلب می‌گویند، و به قیمتِ اعتمادشان تمام نمی‌شود.

و اگر باری که به‌دوش می‌کشی کم‌کم بیش از یک فصلِ پرمشغله به‌نظر می‌رسد، اگر دارد به خواب یا حال‌وهوا یا کسانی که دوستشان داری سرریز می‌کند، این یک مسئلهٔ رهبری نیست که با زور از آن رد شوی. این لحظه‌ای است برای گفت‌وگو با یک پزشک یا یک درمانگر. مراقبت از خودت بخشی از این است که کسی باشی که دیگران بتوانند همچنان روی او حساب کنند.

کسانی که دیگران به آن‌ها رو می‌کنند، منصوب نشده‌اند. یکی‌یکی، با هر قولِ نگه‌داشته و هر واکنشِ استوار، به آن آدم بدل شده‌اند، معمولاً پیش از آنکه کسی از نزدیک نگاه کند. می‌توانی همین امروز شروع کنی، با پیامِ بعدی‌ای که جوابش را می‌دهی و آدمِ بعدی‌ای که با چیزی دشوار به‌سراغت می‌آید.

منابع

پیش از رفتن، یک یادداشت دربارهٔ مراقبت

KEEP CALM ابزارهای آموزشی رایگان برای کمک به خود فراهم می‌کند. این جایی برای مشاورهٔ پزشکی، تشخیص یا درمان نیست و جایگزین مراقبت تخصصی نمی‌شود. اگر چیزی این‌جا فراتر از استرس معمول به نظر می‌رسد، در ارتباط بودن با یک متخصص گامی نیرومند و شایسته است.

If you are in crisis or thinking about harming yourself, you are not alone. In the US, call or text 988 (Suicide & Crisis Lifeline, 24/7), text HOME to 741741 (Crisis Text Line), or call 911 in an emergency.