Skip to main content
در بحران هستید یا به آسیب رساندن به خودتان فکر می‌کنید؟ شما تنها نیستید. یافتن خط کمک →
کمک مالی

رهبری بدونِ عنوان · نفوذ

نفوذ بدونِ اختیار: چطور آدم‌ها را به حرکت وا‌داریم وقتی نمی‌توانیم به آن‌ها دستور دهیم

بیشترِ کارهایی که مهم‌اند به آدم‌هایی وابسته‌اند که زیرِ دستِ تو نیستند، و نمی‌توانی به آن‌ها فرمان بدهی. اینجا می‌گوییم نفوذ واقعاً چطور ساخته می‌شود، از راهِ اعتماد، عمل‌به‌مثل، و انتخاب‌های کوچکی که مدت‌ها پیش از آنکه به یک «بله» نیاز داشته باشی می‌کنی.

آدم‌هایی که روی صندلی رو‌به‌روی رایانه‌های لپ‌تاپ نشسته‌اند

عکس از Cherrydeck در Unsplash

نکته‌های سریع

  • لطفِ پنج‌دقیقه‌ای را بی‌هیچ تابلوی امتیاز انجام دهید.
  • بپرسید گفتنِ «بله» واقعاً برایشان چه هزینه‌ای دارد.
  • از کسی که می‌گوید اشتباه می‌کنی تشکر کنید.

دقیقاً می‌بینی چه باید بشود. راهِ حل روشن است، زمان تنگ است، و تنها چیزی که میانِ نقشه و نتیجه ایستاده مشتی آدم است که برای تو کار نمی‌کنند. نمی‌توانی به آن‌ها واگذارش کنی. نمی‌توانی بی‌آنکه به نظر برسد داری از سرشان رد می‌شوی مسئله را بالا ببری. پس همان کاری را می‌کنی که بیشترِ ما می‌کنیم، یعنی استدلالت را سخت‌تر، بلندتر، کامل‌تر می‌کنی، و تماشا می‌کنی که با یک تکانِ مؤدبانه‌ی سر و هیچ تغییری فرود می‌آید.

این واقعیتِ هرروزه‌ی کار است. نمودارِ سازمانی یک چیز درباره‌ی اینکه چه کسی قدرت دارد می‌گوید، و جریانِ واقعیِ کار چیزِ کاملاً دیگری. پروژه‌ها از تیم‌ها عبور می‌کنند. تصمیم‌ها به یک همتا در بخشِ دیگر نیاز دارند، یک فروشنده، یک آدمِ ارشد که رتبه‌اش از تو بالاتر است، همکاری که خودش زیرِ آب است. تقریباً به هیچ‌کدامشان نمی‌شود فرمان داد. و با این‌همه کارها انجام می‌شوند، به دستِ آدم‌های خاصی، بارها و بارها. آن آدم‌ها بلندتر یا ارشدتر نیستند. فقط چیزی درباره‌ی اینکه نفوذ چطور کار می‌کند وقتی اختیار یک گزینه نیست آموخته‌اند.

خبرِ خوب این است که یادگرفتنی است، و بیشترش خیلی کم به قانع‌کننده‌بودن در لحظه ربط دارد.

اختیار بخشِ کوچکی از دلیلِ «بله»گفتنِ آدم‌هاست

وقتی نفوذ را تصور می‌کنیم، معمولاً ارائه را تصور می‌کنیم. استدلالِ خوش‌ساخت، اسلایدی که اتاق را می‌برد. این کمتر از آنچه فکر می‌کنی مهم است.

رابرت چالدینی دهه‌ها مطالعه کرد که چرا آدم‌ها واقعاً با چیزها موافقت می‌کنند، و اختیار فقط یکی از چند نیرویِ در کار است، اغلب نیرویی جزئی. دو نیرویِ دیگر بسیار بیشتر در زندگیِ روزمره کارِ آرام می‌کنند. اولی عمل‌به‌مثل است: آدم‌ها یک کششِ واقعی حس می‌کنند که به کسانی که اول به آن‌ها داده‌اند پس بدهند. دومی خوش‌آمدن است: به آدم‌هایی که می‌شناسیم، به آن‌ها اعتماد داریم و با آن‌ها یک پیوندِ واقعی حس می‌کنیم راحت‌تر «بله» می‌گوییم. هیچ‌کدامِ این‌ها به یک عنوان نیاز ندارند. هر دو در طولِ زمان ساخته می‌شوند، در تعامل‌های معمولی، مدت‌ها پیش از لحظه‌ای که چیزی لازم داری.

این کلِ مسئله را بازتعریف می‌کند. اگر فقط وقتی به یک لطف نیاز داری به نفوذ فکر کنی، داری موتور را سرد روشن می‌کنی. آدم‌هایی که یک «بله» می‌گیرند معمولاً ماه‌هاست دارند سپرده‌های کوچک می‌گذارند، بی‌آنکه حساب نگه دارند، تا وقتی بالاخره می‌خواهند، رابطه از پیش به نفعشان متمایل باشد.

اول بده، و از ته دل

اینجا جایی است که عمل‌به‌مثل بد فهمیده می‌شود. این یک ترفند نیست که یک لطفِ حساب‌شده به کسی بکنی تا بهت بدهکار شود. آدم‌ها این را حس می‌کنند، و همان اعتمادی را که می‌کوشی بسازی می‌خورد.

آدام گرنت، که این را در وارتون مطالعه می‌کند، آدم‌ها را به الگوهایی کلی دسته می‌کند: دهنده‌ها، که بی‌نگه‌داشتنِ حساب کمک می‌کنند؛ گیرنده‌ها، که تلاش می‌کنند بیشتر از آنچه می‌دهند بگیرند؛ و مطابقت‌کننده‌ها، که لطف را با لطف مبادله می‌کنند. پژوهشِ او چیزی رو کرد که آدم‌ها را شگفت‌زده می‌کند. دهنده‌ها در هر دو سرِ طیفِ موفقیت خوشه می‌زنند. آن‌هایی که می‌سوزند و استثمار می‌شوند دهنده‌اند. آن‌هایی که در قله‌اند هم همین‌طور. تفاوت این نیست که آیا می‌دهی. این است که آیا طوری می‌دهی که پایدار و نه ساده‌لوحانه باشد، به‌طورِ پیش‌فرض بخشنده اما پادَری برای گیرنده‌ها نیست.

شکلِ عملیِ این بی‌زرق‌وبرق و بسیار اثربخش است:

  • آدمی باش که بلند اعتبار را قسمت می‌کند، به‌ویژه وقتی طرفِ مقابل در اتاق نیست.
  • معرفی را انجام بده، مقاله‌ی به‌دردبخور را بفرست، آن چیزی را که قرار است مشکلشان شود پیش از آنکه بشود علامت بزن.
  • لطفِ پنج‌دقیقه‌ای را آزادانه بکن. یک بررسیِ سریع، یک معرفیِ گرم، یک پاسخِ روشن. تقریباً هیچ برایت خرج ندارد و مثلِ کمکِ واقعی فرود می‌آید.
  • طوری کمک کن که با شیوه‌ای که طرفِ مقابل واقعاً کمک می‌خواهد جور باشد، نه به راهی که دادنش برای تو راحت‌ترین است.

هیچ‌کدامِ این‌ها نمایش نیست. آدم‌ها می‌توانند تفاوتِ کسی که دارد حسنِ‌نیت می‌سازد و کسی که دارد رسیدِ بدهی جمع می‌کند را تشخیص دهند. اولی اعتماد کسب می‌کند. دومی یک شهرت.

اعتماد ارزِ واقعی است

زیرِ عمل‌به‌مثل و خوش‌آمدن چیزی بنیادی‌تر نشسته، و همان است که واقعاً آدم‌هایی را که مجبور نیستند به تو گوش دهند به حرکت وا‌می‌دارد. آیا به تو اعتماد می‌کنند. نه به معنای گرم و لطیفش. به معنای عملی‌اش: وقتی می‌گویی چیزی درست است، درست است؟ وقتی به چیزی متعهد می‌شوی، اتفاق می‌افتد؟ وقتی مخالفی، مستقیم مخالفت می‌کنی، یا لبخند می‌زنی و بعداً زیرِ پایشان را خالی می‌کنی؟

اعتماد از این جنس از راهِ صد اثباتِ کوچک و کسل‌کننده ساخته می‌شود. آنچه گفتی انجام می‌دهی. درباره‌ی آنچه نمی‌دانی صادقی. زیادی نمی‌فروشی. خبرِ بد را خودت می‌آوری به‌جای اینکه بگذاری خودشان بفهمند. همان آدمی هستی در جلسه که در راهرویی. هرکدام از این‌ها به‌تنهایی فراموش‌شدنی است. روی هم که جمع شوند، تو را کسی می‌کنند که حرفش وزن دارد، که دقیقاً همان است که نفوذ هست.

یک رویِ دیگر هم هست که ارزشِ نام‌بردن دارد، چون همان‌جاست که خیلی از نفوذِ بالقوه می‌میرد. یک قولِ شکسته، یک لحظه‌ی برداشتنِ اعتباری که مالِ تو نبود، یک بار که برای بردنِ یک نکته حقیقت را کج کردی، و حساب سریع‌تر از آنی که پر شد خالی می‌شود. اعتماد کند ساخته می‌شود و سریع خرج می‌شود. آدم‌هایی که نفوذِ واقعی دارند با دقت مراقبش‌اند.

کاری کن «نه»گفتن، و گفتنِ آنچه واقعاً فکر می‌کنند، امن باشد

اینجا یک نکته‌ی ظریف است. آدم‌ها خیلی بیشتر آماده‌ی پذیرشِ نفوذ از کسی‌اند که کنارش احساسِ امنیت می‌کنند. اگر پس‌زدنِ تو خطرناک باشد، اگر مخالفت با گاردگرفتن یا سردیِ رفتار روبه‌رو شود، آدم‌ها واقعاً با تو هم‌سو نمی‌شوند. فقط دست از گفتنِ حقیقت به تو می‌کشند. تبعیت می‌گیری، نه تعهد، و تبعیت همان لحظه که رویت را برگردانی تبخیر می‌شود.

ایمی ادموندسون در دانشکده‌ی کسب‌وکارِ هاروارد یک عمر را روی آنچه امنیتِ روان‌شناختی می‌نامد گذاشته، همان حسِ مشترک در یک گروه که برای گفتنِ یک پرسش، یک نگرانی، یا یک ایده‌ی نیم‌بند تنبیه یا تحقیر نخواهی شد. کارِ او، و یک مطالعه‌ی بزرگِ Google که به همان‌جا رسید، دریافت این یکی از قوی‌ترین چیزهایی است که تیم‌هایی که عملکرد دارند را از تیم‌هایی که ندارند جدا می‌کند. سازوکارش ساده است. وقتی آدم‌ها احساسِ امنیت می‌کنند، چیزِ واقعی را می‌گویند. مشکل را زود رو می‌کنند، اشتباه را می‌پذیرند، ایده‌ی بهتر را پیشنهاد می‌دهند. وقتی احساسِ امنیت نمی‌کنند، همه‌ی این‌ها به زیرِ زمین می‌رود.

لازم نیست یک تیم را بگردانی تا این را در گوشه‌ی خودت از اتاق بسازی. می‌توانی یک رابطه در هر بار انجامش دهی.

  1. عمداً مخالفت بخواه. «کجا اشتباه می‌کنم؟» یا «چه چیزی را نمی‌بینم؟» و بعد واقعاً از کسی که به تو می‌گوید تشکر کن.
  2. بارِ اولی که کسی چیزی ناخوشایند برایت می‌آورد خوب واکنش نشان بده. همان یک لحظه به او می‌آموزد که آیا انجامِ دوباره‌اش امن است.
  3. اشتباه‌های خودت را ساده بپذیر. به همه‌ی اطرافیانت اجازه‌ی انسان‌بودن می‌دهد، و آدم‌ها به کسی که می‌تواند بگوید «آن را اشتباه کردم» اعتماد می‌کنند.
  4. ایده را از شخص جدا کن. می‌توانی یک ایده را بشکافی بی‌آنکه کسی را حس بدهی که شکافته شده.

این را پیوسته انجام بده و آدم‌ها شروع می‌کنند به آوردنِ حقیقت به تو. همین‌که دارند حقیقت را به تو می‌گویند، واقعاً می‌توانی روی نتیجه‌ها نفوذ کنی، چون بالاخره می‌دانی واقعاً چه خبر است.

بفهم چه باری حمل می‌کنند

خیلی از قانع‌کردنِ ناموفق در واقع فقط یک شکستِ کنجکاوی است. با راهِ حلمان کاملاً شکل‌گرفته حاضر می‌شویم و می‌کوشیم آن را به کسی هل دهیم که هیچ‌وقت زحمتِ یادگرفتنِ موقعیتِ واقعی‌اش را به خودمان ندادیم.

پیش از آنکه درخواست کنی، بفهم طرفِ مقابل با چه چیزی دست‌وپنجه نرم می‌کند. با چه چیزی سنجیده می‌شود؟ چه چیزی از پیش روی سرش است؟ آخرین باری که کسی چیزِ شبیهِ این را امتحان کرد چه اشتباهی شد؟ یک «بله» برایش چه هزینه‌ای دارد، در زمان، خطر، یا سرمایه‌ی سیاسی؟ آدم‌ها به‌ندرت به ایده‌ی تو مقاومت می‌کنند چون بد است. مقاومت می‌کنند چون «بله»گفتن برایشان به شکلی گران است که تو حسابش را نکرده‌ای. وقتی می‌توانی درخواستت را بر حسبِ آنچه برایشان مهم است چارچوب‌بندی کنی، و هزینه‌ی موافقت را پایین بیاوری، دیگر داری هل نمی‌دهی. داری چیزی پیشنهاد می‌دهی که به آن‌ها هم کمک می‌کند.

اینجا هم جایی است که گوش‌دادن بیش از آنچه حرف‌زدن هرگز می‌توانست کار می‌کند. پرسش‌هایی که می‌پرسی، و اینکه واقعاً پاسخ‌ها را می‌خواستی، اغلب بیش از هر استدلالی که می‌توانستی بسازی کسی را با تو همراه می‌کند.

«نه»ی اول به‌ندرت حرفِ آخر است

آدم‌هایی که خوب نفوذ می‌کنند آن‌هایی نیستند که هیچ‌وقت «نه» نمی‌شنوند. آن‌هایی‌اند که با یک «نه» مثلِ پایانِ گفت‌وگو رفتار نمی‌کنند. یک «نه»ی اول اغلب یعنی «نه این‌طور»، یا «نه همین حالا»، یا «هنوز نمی‌فهمم چرا این برایم مهم است». هیچ‌کدامِ این‌ها دیوار نیستند. اطلاعات‌اند.

پس وقتی یک «نه»ی نرم می‌گیری، به‌جای گارد‌گرفتن کنجکاو شو. تردیدِ واقعی چیست؟ زمان‌بندی است، خطر، هزینه، یک تجربه‌ی بدِ گذشته، یا چیزی که نمی‌توانند بلند بگویند؟ اغلب می‌توانی نسخه‌ی کوچک‌تری از درخواست پیدا کنی که امروز بتوانند به آن «بله» بگویند، یک آزمایشی، یک قدمِ تنها، یک تستِ کم‌خطر. یک «بله»ی کوچک دو کار می‌کند. کار را جلو می‌برد، و رابطه را به سمتِ تو متمایل می‌کند، پس درخواستِ بعدی از قبلی آسان‌تر است.

در این یک صبری هست که وقتی زیرِ فشاری سخت است. نفوذ روی هم انباشته می‌شود. همکاری که فصلِ پیش کمکش کردی همان است که در جلسه‌ای که تو حتی در آن نیستی از تو ضمانت می‌کند. مدیری که خبرِ بدِ صادقانه به او آوردی همان است که وقتی تصمیمِ بعدی نزدیک است به خواندنِ تو اعتماد می‌کند. تقریباً هیچ‌وقت بازگشتش را روزی که کسبش می‌کنی نمی‌بینی. بعداً می‌بینی‌اش، در اتاق‌هایی که نمی‌دانستی دارند درباره‌ی شهرتت تصمیم می‌گیرند. این همان دلیلِ آرام است که چرا آدم‌های پایدار، بخشنده و قابلِ‌اعتماد به نظر می‌رسد نفوذ جمع می‌کنند در حالی که آدم‌هایی که مستقیم دنبالش‌اند هیچ‌وقت درست بهش نمی‌رسند.

وقتی نفوذ ابزارِ درست نیست

چند حدِ صادقانه، چون تظاهر به خلافش هیچ لطفی در حقت نمی‌کند.

بعضی چیزها واقعاً به اختیار نیاز دارند، و کوشیدن برای دور‌زدنشان با نفوذ کند و ملال‌آور است. اگر تصمیمی به بودجه‌ای نیاز دارد که تو کنترلش نمی‌کنی یا سیاستی که فقط یک رهبر می‌تواند وضعش کند، حرکتِ درست این است که روی کسی که آن اختیار را دارد نفوذ کنی، نه اینکه مدام روی آدم‌هایی که نمی‌توانند کمکت کنند بسابی.

و بعضی موقعیت‌ها اصلاً درباره‌ی نفوذ نیستند. اگر همکاری تو را قلدری می‌کند، اگر از تو خواسته می‌شود کاری غیراخلاقی بکنی، اگر یک محیطِ کار پیوسته دارد فرسوده‌ات می‌کند، این‌ها مشکل‌هایی نیستند که با رابطه‌ی بهتر و حسنِ‌نیتِ بیشتر حل شوند. آن لحظه‌ای است برای گذاشتنِ یک مرزِ محکم، مستند‌کردنِ آنچه دارد می‌گذرد، و حرف‌زدن با کسی که واقعاً می‌تواند اقدام کند، مدیری که به او اعتماد داری، منابعِ انسانی، یا کسی بیرونِ موقعیت. استرسی که تا خانه دنبالت می‌آید، که دارد خوابت یا حسِ خودت را می‌خورد، سزاوارِ چیزی بیش از یک تاکتیکِ محیطِ کار است. حرف‌زدن درباره‌اش با یک پزشک، یک درمانگر، یا کسی که به او اعتماد داری اعترافی نیست که نتوانستی از پسش برآیی. همان راهی است که آدم‌ها وقتی موقعیت بزرگ‌تر از آن است که هر مهارتی به‌تنهایی درستش کند تعادلشان را نگه می‌دارند.

نفوذِ واقعی از بیرون آرام‌تر از آنی است که به نظر می‌رسد. همان اعتمادی است که در بانک گذاشته‌ای، کمکی که بی‌فاکتور کرده‌ای، امنیتی که آدم‌ها کنارت حس می‌کنند، توجهِ واقعی‌ای که به آنچه لازم دارند داده‌ای. این‌ها را وقتی هیچ‌چیز در میان نیست بساز، و روزی که همه‌چیز در میان است آنجا خواهند بود.

منابع

پیش از رفتن، یک یادداشت دربارهٔ مراقبت

KEEP CALM ابزارهای آموزشی رایگان برای کمک به خود فراهم می‌کند. این جایی برای مشاورهٔ پزشکی، تشخیص یا درمان نیست و جایگزین مراقبت تخصصی نمی‌شود. اگر چیزی این‌جا فراتر از استرس معمول به نظر می‌رسد، در ارتباط بودن با یک متخصص گامی نیرومند و شایسته است.

If you are in crisis or thinking about harming yourself, you are not alone. In the US, call or text 988 (Suicide & Crisis Lifeline, 24/7), text HOME to 741741 (Crisis Text Line), or call 911 in an emergency.