Skip to main content
در بحران هستید یا به آسیب رساندن به خودتان فکر می‌کنید؟ شما تنها نیستید. یافتن خط کمک →
کمک مالی

رهبری بدونِ عنوان · ابتکارِ عمل

قدم پیش گذاشتن وقتی هیچ‌کسِ دیگری نمی‌گذارد

کاری باید انجام شود، اتاق ساکت می‌شود و می‌توانید حس کنید که همه منتظرند کسِ دیگری تکان بخورد. این‌جا می‌گوییم چرا آن سکوت رخ می‌دهد، چرا معمولاً بر دوشِ کسی می‌افتد که به‌قدرِ کافی اهمیت می‌دهد که بشکندش، و چطور آن آدم باشید بی‌آنکه بسوزید یا از حد بگذرید.

گروهی از آدم‌ها که دورِ یک لپ‌تاپ نشسته‌اند

عکس از Chase Chappell در Unsplash

نکته‌های سریع

  • اولین کسی باشید که سکوت را می‌شکند.
  • یک تکهٔ کوچک را بلند به عهده بگیرید.
  • تکهٔ بعدی را با نام به کسی بسپارید.

یک نوعِ خاص از سکوت هست که احتمالاً حسش کرده‌اید. جلسه‌ای که در آن یک مشکلِ واقعی همین حالا نام برده شد و کسی پاسخ نمی‌دهد. یک گفت‌وگوی گروهی که در آن یک نقشهٔ بد دارد به سمتِ یک «بله» سُر می‌خورد. تیمی که در آن یک نفر آشکارا دارد غرق می‌شود و همه می‌توانند ببینندش. کاری که باید انجام شود واضح است. آنچه غایب است، هرکسی است که حاضر باشد همان کسی باشد که انجامش می‌دهد.

بیشترِ ما در هر دو سوی آن سکوت بوده‌ایم. منتظرِ کسِ دیگری مانده‌ایم که حرف بزند و همان کسی بوده‌ایم که بالاخره زد. این نوشته دربارهٔ دومی است. نه قهرمان‌بازی، فقط آن عملِ معمولی و اغلب ناخوشایندِ قدم گذاشتن در یک شکاف وقتی هیچ عنوانی ندارید که بگوید مجازید.

اگر تا به حال در آن لحظه دودل شده‌اید و بعد خودتان را سرزنش کرده‌اید، ضعیف نبوده‌اید. داشته‌اید به چیزی کهنه و خوب‌مطالعه‌شده در رفتارِ انسانی برمی‌خوردید. دانستنِ نامش کمک می‌کند.

چرا اتاق ساکت می‌شود

در دههٔ 1960، دو روان‌شناس، Bibb Latané و John Darley، شروع کردند به پرسیدنِ پرسشی که ساده به نظر می‌رسد و نیست: وقتی چیزی پیشِ روی یک گروه از آدم‌ها خراب می‌شود، در واقع چه کسی اقدام می‌کند؟

آنچه یافتند همه، از جمله خودشان، را غافلگیر کرد. هرچه آدم‌های بیشتری حاضر باشند، احتمالِ اینکه هریک از آن‌ها به‌تنهایی وارد شود کمتر است. در یکی از مطالعه‌هایشان، شرکت‌کنندگان صدایی را شنیدند که فکر می‌کردند صدای کسی است که تشنج دارد. وقتی یک نفر فکر می‌کرد تنها کسی است که می‌تواند بشنودش، اکثریتِ بزرگ برای کمک رفتند، و سریع. وقتی باور داشتند اتاقی پُر از دیگران دارند همان را می‌شنوند، خیلی کمترها تکان خوردند و آن‌هایی که خوردند خیلی بیشتر طول کشید.

پژوهشگران این را اثرِ تماشاگر می‌نامند و موتورِ زیرِ آن نامی دارد که ارزشِ همراه داشتن دارد: پخشِ مسئولیت. وقتی مسئولیت میانِ یک جمعیت تقسیم می‌شود، برای هر آدم رقیق‌تر می‌شود، تا جایی که همه بی‌سروصدا فرض می‌کنند کسِ دیگری رسیدگی خواهد کرد. هیچ‌کس سنگدل نیست. همه فقط منتظرند. خودِ همان انتظار به مشکل تبدیل می‌شود.

نیمهٔ دیگرِ این اثر حتی انسانی‌تر است. ما به دوروبر نگاه می‌کنیم تا بفهمیم چطور رفتار کنیم. اگر همهٔ بقیه آرام و بی‌حرکت مانده‌اند، آن بی‌حرکتی را سیگنالی می‌خوانیم که هیچ ایرادی نیست، یا اینکه اقدام کردن عجیب خواهد بود. پس خودمان را نگه می‌داریم. و نگه داشتنِ ما به سیگنالِ آدمِ بعدی برای نگه داشتنِ خودش تبدیل می‌شود. یک اتاقِ کامل می‌تواند خودش را به هیچ‌کاری نکردن قانع کند بی‌آنکه کسی کلمه‌ای بگوید.

این فقط دربارهٔ اورژانس‌ها نیست. این همان جلسه‌ای است که در آن یک تصمیمِ ناقص بی‌چون‌وچرا می‌ماند. آن پروژه‌ای که در آن همه ترک‌ها را می‌بینند و کسی علامتشان نمی‌زند. آن تازه‌واردی که دارد تقلا می‌کند در حالی که ده‌ها همکارِ باتجربه رویشان را برمی‌گردانند، هرکدام فرض می‌کند کسی نزدیک‌تر به موقعیت سری خواهد زد.

در واقع چه چیزی انجماد را می‌شکند

این همان بخشی است که باید نگاهتان به خودتان در آن لحظه‌ها را عوض کند. در همان پژوهش، طلسم همان لحظه که یک نفر اقدام می‌کند می‌شکند. همین که یک فرد قدم پیش می‌گذارد، پخشِ مسئولیت فرو می‌ریزد و دیگران معمولاً سریع دنبال می‌کنند. سخت‌ترین و ارزشمندترین چیز، اول بودن است.

آن نخستین حرکت رهبری است، حتی وقتی کسی اسمش را رهبری نمی‌گذارد. رهبری به آن معنایی که بیشترین اهمیت را دارد خیلی کم به یک عنوان یا یک جایگاه در چارتِ سازمانی ربط دارد. یک رفتار است. هرکسی است که در لحظه‌ای که مسئولیت مه‌آلود شده تصمیم می‌گیرد آن را جمع کند و بگوید: من این را برمی‌دارم.

Harvard Business Review این را صریح مطرح کرده، اینکه لازم نیست رئیس باشید تا یک رهبر باشید و اینکه آدم‌هایی که در کارهایی که دقیقاً مسئولشان نیستند ابتکارِ عمل به خرج می‌دهند معمولاً بیشتر رشد می‌کنند و اعتمادِ بیشتری کسب می‌کنند تا آن‌هایی که منتظر می‌مانند تا به آن‌ها گفته شود. چارتِ سازمانی معمولاً بعداً می‌رسد. نفوذ اول می‌آید و از این می‌آید که کسی باشید که وقتی اتاق گیر کرده بود تکان خورد.

هیچ‌کدامِ آن نیازمندِ بلندترین یا ارشدترین بودن نیست. اغلب آرام‌تر از این است. یک پرسشِ روشن. یک پیشنهادِ ساده. یک جمله که چیزی را که همه از آن اجتناب کرده‌اند نام می‌برد.

ریاضیِ آرامِ اول بودن

ارزش دارد که صادق باشیم دربارهٔ اینکه چرا قدم پیش گذاشتن در آن لحظه این‌قدر پرهزینه حس می‌شود، چون هزینه واقعی است و نام بردنش کمک می‌کند.

اول بودن یعنی به عهده گرفتنِ چیزی که پژوهشگران ریسکِ بین‌فردی می‌نامند، آن خطرِ کوچکِ اجتماعیِ احمق، سمج، یا نادرست به نظر رسیدن پیشِ روی آدم‌ها. استادِ Harvard، Amy Edmondson، بخشِ زیادی از حرفه‌اش را صرفِ مطالعهٔ همین کرد. یافتهٔ او، در سراسرِ بیمارستان‌ها و شرکت‌ها و تیم‌هایی از هر نوع، این است که آدم‌ها ساکت می‌مانند نه چون مشکل را نمی‌بینند بلکه چون حرف زدن ناامن حس می‌شود. شاید اشتباه به گردنِ آن‌ها بیفتد. شاید پرسش ساده‌لوحانه به گوش برسد. شاید پیشنهاد کنار زده شود.

وقتی یک تیم به‌قدرِ کافی احساسِ امنیت کند که آن ریسک‌های کوچک را بپذیرد، Edmondson اسمش را امنیتِ روانی می‌گذارد و تیم‌هایی که آن را دارند مشکلات را زودتر می‌گیرند، سریع‌تر یاد می‌گیرند و خطاهای قابلِ پیشگیریِ کمتری می‌کنند. وقتی نداشته باشندش، مشکلات از بین نمی‌روند. فقط ناگفته می‌مانند، که بدتر است.

معمولاً نمی‌توانید آن امنیت را به‌تنهایی به کلِ تیمتان بدهید. اما می‌توانید الگویش شوید. هر بار که پرسشِ بدیهی را می‌پرسید، اعتراف می‌کنید که مطمئن نیستید، یا بدونِ اینکه از شما خواسته شود کمک پیشنهاد می‌دهید، برای آدمِ بعدی کمی عادی‌ترش می‌کنید که همین کار را بکند. نخستین صدای صادق به همهٔ بقیه اجازه می‌دهد. آن اجازه یکی از سخاوتمندانه‌ترین چیزهایی است که می‌توانید به یک گروه بدهید و فقط ناخوشیِ اول بودن برایتان خرج برمی‌دارد.

داستانی که در آن مکث به خودتان می‌گویید

میانِ متوجه شدنِ اینکه چیزی باید انجام شود و در واقع تکان خوردن یک شکاف هست و در آن شکاف خیلی چیزها رخ می‌دهد. معمولاً فقط چند ثانیه طول دارد و همان‌جایی است که بیشترِ قدم پیش گذاشتن‌ها به آن‌جا می‌روند که بمیرند.

در آن ثانیه‌ها، ذهنتان سراغِ دلیل‌هایی برای نشسته ماندن می‌رود و دلیل‌ها معقول به گوش می‌رسند. کسِ دیگری واجدِ شرایط‌تر است. راستش جای من نیست. شاید دارم اشتباه می‌خوانمش. فکر می‌کنند دارم می‌خواهم قدرت را قبضه کنم. اگر یک لحظه صبر کنم، حتماً کسی نزدیک‌تر به این چیزی خواهد گفت. هر فکر یک اجازهٔ کوچک برای هیچ‌کاری نکردن است و روی هم انباشته انگار خرد به نظر می‌رسند. بیشترشان فقط حرف زدنِ همان انجماد است.

ترفندِ مفید این است که مکث را همان‌طور که در حالِ رخ دادن است متوجه شوید و با آن مثلِ اطلاعات رفتار کنید، نه دستور. وقتی آن دودلی را حس می‌کنید، اغلب یعنی پیشاپیش چیزی دیده‌اید که ارزشِ رسیدگی دارد. ناخوشی نشانهٔ ایستادن نیست. نشانه‌ای است که لبهٔ همان شکافی ایستاده‌اید که همهٔ بقیه هم به آن خیره‌اند. نام بردنش برای خودتان کمک می‌کند: سکوت آن‌جاست و من هم این‌جایم منتظرِ کسِ دیگری، درست مثلِ آن‌ها. آن ذرهٔ کوچکِ آگاهی گاهی همهٔ آن چیزی است که لازم است تا دهانتان پیش از آنکه شکتان برسد تکان بخورد.

همچنین کمک می‌کند که سطحِ توقع را در سرِ خودتان پایین بیاورید. لازم نیست حق با شما باشد. لازم نیست حلش کنید. فقط لازم است همان کسی باشید که نمی‌گذارد سکوت پابرجا بماند. یک پرسش به حساب می‌آید. یک پیشنهاد به حساب می‌آید. «شاید اشتباه کنم، اما…» به حساب می‌آید و اغلب شجاعانه‌ترین جملهٔ آغازینی است که وجود دارد.

چطور همان کسی باشید که تکان می‌خورد

این دربارهٔ زیرِ پا گذاشتنِ همه یا منصوب کردنِ خودتان به مسئولیت نیست. دربارهٔ بستنِ یک شکافِ مشخص است که می‌بینیدش و دیگران دورش می‌چرخند. چند چیز که واقعاً کمک می‌کنند.

  1. آنچه می‌بینید را نام ببرید، بلند و بی‌سرزنش. بیشترِ انجمادها با یک جملهٔ ساده می‌شکنند. «انگار همه‌مان امیدواریم کسِ دیگری این را به عهده بگیرد.» «می‌توانم بگویم فکر می‌کنم چه چیزی را جا انداخته‌ایم؟» شما کسی را متهم نمی‌کنید. آن چیزِ ناگفته را گفتنی می‌کنید، که اغلب همهٔ آن چیزی است که یک اتاقِ گیرکرده لازم دارد.
  2. یک تکهٔ کوچک و مشخص را بردارید، نه کلِ کوه را. لازم نیست همه‌چیز را درست کنید تا طلسم را بشکنید. یک چیزِ مشخص را که انجام خواهید داد پیشنهاد دهید. «تا پنجشنبه یک نسخهٔ اول پیش‌نویس می‌کنم.» «بعد از این سری به او می‌زنم.» مشخص و کوچک همان چیزی است که نیت را به حرکت تبدیل می‌کند و دیگران را دعوت می‌کند که تکهٔ بعدی را بردارند.
  3. وقتی متخصص نیستید با یک پرسش پیش بروید. قدم پیش گذاشتن وانمود کردن به داشتنِ پاسخ‌ها نیست. گاهی قوی‌ترین حرکت پرسیدنِ پرسشی است که هیچ‌کسِ دیگری نمی‌پرسد. دقیق گوش دادن دقیقاً وقتی بیشترین اهمیت را دارد که شما همان کسی نیستید که موضوع را از همه بهتر می‌داند.
  4. استوار بمانید، به‌خصوص اگر متشنج است. وقتی اوضاع سخت می‌شود، آدم‌ها به‌طورِ غریزی به هرکه آرام به نظر می‌رسد نگاه می‌کنند. صدایتان را پایین بیاورید به‌جای اینکه بالا ببرید. یک حضورِ پابرجا خودش نوعی رهبری است و باعث می‌شود حرفتان خیلی بهتر از عجله بنشیند.
  5. انگیزه‌تان را وارسی کنید. میانِ قدم پیش گذاشتن چون چیزی باید انجام شود و قدم پیش گذاشتن برای اینکه دیده شوید که انجامش می‌دهید تفاوت هست. آدم‌ها آن تفاوت را حس می‌کنند. صادقانه واردِ تلاش برای کمک شوید و فرض کنید دیگران هم همین‌طورند. این کلِ ماجرا را پاک نگه می‌دارد.

توجه کنید چه چیزی در آن فهرست نیست. به اجازه، یک عنوان، یا قطعیت از اینکه حق با شماست نیاز ندارید. لازم است به‌قدرِ کافی اهمیت بدهید که تکان بخورید و آمادگی داشته باشید که در حینِ انجامش چند ثانیه کمی ناخوش باشید.

سنگینیِ آن، و اینکه خط کجاست

قدم پیش گذاشتن یک وجهِ سایه‌دار دارد و فقط منصفانه است که نامش را ببریم.

اگر همان کسی شوید که همیشه شکاف را پُر می‌کند، ممکن است بی‌سروصدا کارتان به حمل کردنِ کلِ تیم بکشد. ابتکارِ عمل سخاوتمندانه است تا همان جایی که به این می‌لغزد که همان کسی باشید که همه‌کار می‌کند در حالی که همهٔ بقیه منتظر می‌مانند. چاره دست کشیدن از قدم پیش گذاشتن نیست. این است که طوری قدم پیش بگذارید که دیگران را به داخل بکشد، نه اینکه آن‌ها را از قلاب رها کند. شکاف را نام ببرید، تکهٔ خودتان را بردارید، بعد تکهٔ بعدی را با نام بیرون بدهید. «نسخهٔ اول مالِ من. می‌توانی بازبینی را برداری؟» شما دارید رهبری می‌کنید. جذب نمی‌کنید.

و یک خطِ سخت‌تر هم هست که ارزشِ دانستن دارد. برخی موقعیت‌ها از یک پرسش در یک جلسه یا یک پیشنهادِ کمک به یک پروژه بزرگ‌ترند. اگر چیزی می‌بینید که به آسیبِ واقعی اشاره دارد، کسی در خطر، سوءاستفاده، آدمی که انگار در بحران است، قدم پیش گذاشتن یعنی رسیدگیِ تنها یا قهرمان بودن نیست. یعنی مطمئن شوید کمکِ درست به آن‌جا می‌رسد. این می‌تواند به سادگیِ گفتن به همان یک نفری باشد که واقعاً می‌تواند کاری بکند، زنگ زدن به کسانی که کارشان همین است، یا ماندن کنارِ کسی تا وقتی پشتیبانی برسد. اول بودن، در آن لحظه‌ها، اغلب فقط یعنی نپذیرفتنِ این فرض که کسِ دیگری از قبل زنگ زده.

همین دربارهٔ باری که بر شما می‌گذارد صدق می‌کند. استوار بودن، همان کسی که اقدام می‌کند، همان کسی که دیگران به او تکیه می‌کنند، کارِ واقعی است و می‌تواند به‌مرور از پا درتان بیاورد، به‌خصوص اگر همه‌جا همزمان این کار را می‌کنید و کسی برای شما نمی‌کندش. اگر متوجه شدید همیشه همان کسی هستید که اتاق را حمل می‌کند و به‌ندرت همان کسی که حمل می‌شود، این ارزشِ توجه دارد. استواری‌ای که هرگز دوباره پُرش نمی‌کنید ته می‌کشد. مطرح کردنش با کسی که به او اعتماد دارید، یا یک متخصص اگر سنگین است، شکستی در قدرت نیست. راهی است که آدم‌های قوی با آن قوی می‌مانند.

با این حال بیشترِ وقت‌ها، این کوچک‌تر و ساده‌تر از هر یک از آن‌هاست. یک آدم است، در یک لحظهٔ معمولی، که تصمیم می‌گیرد منتظرِ کسِ دیگری نماند. اتاق ساکت است. همه دارند به دوروبر نگاه می‌کنند. و شما می‌فهمید همان کسی که همه منتظرش‌اند مجاز است که شما باشید.

منابع

پیش از رفتن، یک یادداشت دربارهٔ مراقبت

KEEP CALM ابزارهای آموزشی رایگان برای کمک به خود فراهم می‌کند. این جایی برای مشاورهٔ پزشکی، تشخیص یا درمان نیست و جایگزین مراقبت تخصصی نمی‌شود. اگر چیزی این‌جا فراتر از استرس معمول به نظر می‌رسد، در ارتباط بودن با یک متخصص گامی نیرومند و شایسته است.

If you are in crisis or thinking about harming yourself, you are not alone. In the US, call or text 988 (Suicide & Crisis Lifeline, 24/7), text HOME to 741741 (Crisis Text Line), or call 911 in an emergency.