Skip to main content
در بحران هستید یا به آسیب رساندن به خودتان فکر می‌کنید؟ شما تنها نیستید. یافتن خط کمک →
کمک مالی

رابطه‌ها · شنیدن

چطور واقعاً گوش بدهی تا طرف مقابل حس کند شنیده شده

بیشترِ ما فکر می‌کنیم داریم گوش می‌دهیم در حالی که در واقع فقط منتظرِ حرف‌زدنیم. اینجا می‌خوانی شنیدنِ واقعی از نزدیک چه شکلی است، چرا یک رابطه را عوض می‌کند، و چند حرکت که می‌توانی در گفتگوی سختِ بعدی‌ات به کار ببری.

زوجی با پیراهنِ مشکی

عکس از Giorgio Trovato در Unsplash

نکته‌های سریع

  • گوشی را رو به پایین و دور بگذار.
  • آنچه فهمیدی منظورشان بوده را برایشان بازگو کن.
  • بپرس آیا می‌خواهند درد دل کنند یا مشکل حل شود.

کسی که دوستش داری دارد چیزی را برایت می‌گوید که برایش مهم است، و حس می‌کنی که داری پرت می‌شوی. بخشی از تو سر تکان می‌دهد. بخشی دیگر همین حالا دارد پاسخ را می‌سازد، راهِ‌حل را، مثالی از زندگیِ خودت که ثابت می‌کند می‌فهمی. تا حرفشان تمام شود، تو آماده‌ای. جواب می‌دهی. و چیزی در چهره‌شان کمی بسته می‌شود.

تو نمی‌خواستی نادیده‌شان بگیری. احتمالاً می‌خواستی کمک کنی. اما آدمِ روبه‌رویت آن چیزی را که واقعاً برایش آمده بود نگرفت، که همان شنیده‌شدن بود. همان شکاف، میانِ نیتِ خوب و درست‌نشستن، همان‌جایی است که مقدارِ زیادی صمیمیت در سکوت از رابطه‌های ما بیرون می‌چکد.

خبر خوب این است که شنیدنِ واقعی یک مهارت است، نه یک تیپِ شخصیتی. بعضی‌ها راحت‌تر به آن می‌رسند. هرکسی می‌تواند در آن بهتر شود. و ارزشِ بهترشدن دارد، چون فهمیده‌شدن به‌دستِ یک آدمِ دیگر یک خوش‌رفتاریِ بی‌اهمیت نیست. آدم‌هایی که در رابطه‌هایشان حس می‌کنند شنیده و ارزش‌گذاری می‌شوند، معمولاً کم‌استرس‌تر، کم‌تنهاتر و روی‌هم‌رفته پایدارترند. روی دیگرش هم به همان اندازه واقعی است: وقتی کسی به‌طور مزمن حس می‌کند شنیده نمی‌شود، این او را می‌فرساید.

شنیده‌شدن در واقع برای یک آدم چه می‌کند

وسوسه‌انگیز است که شنیدن را زیرِ دستهٔ آداب بگذاری، کاری که آدم‌های مؤدب می‌کنند. اثرش عمیق‌تر از این است.

وقتی کسی واقعاً حس می‌کند شنیده شده، تکهٔ کوچکی از فشار از رویش برداشته می‌شود. دیگر لازم نیست مدام فشار بیاورد تا حرفش را برساند. می‌تواند دست از آماده‌باش بردارد. می‌توانی همان لحظه ببینی‌اش، در شانه‌ها، در نفس. همان رهاشدن بخشی از دلیلِ این است که شنیده‌شدن یکی از آرام‌کننده‌ترین چیزهایی است که یک آدم می‌تواند به دیگری بدهد، و اینکه چرا این‌همه آدم یک گفتگوی خوب را سبک‌تر از آنچه صرفِ واقعیت‌ها توضیح می‌دهد ترک می‌کنند.

پژوهش‌ها این را که چقدر مهم است تأیید می‌کنند. در مطالعاتِ پزشکان و بیماران، تفاوتِ میانِ حسِ شنیده‌شدن و حسِ نادیده‌گرفته‌شدن هر جا که اندازه‌گیری شود پیدا می‌شود. وقتی بیماران حس می‌کردند پزشکشان واقعاً گوش داده و همدلی نشان داده، گزارش می‌دادند که راضی‌تر و بیشتر حمایت‌شده‌اند. وقتی حس می‌کردند پزشکشان هیچ‌وقت گوش نداده، پیامدِ عاطفی به‌شکلِ قابل‌اندازه‌گیری بدتر بود. آن یک محیطِ بالینی است، اما درس یک‌راست به آشپزخانه و گروه‌های چتِ تو راه می‌یابد: شنیده‌شدن تزئینی روی یک رابطه نیست. بخشی از این است که چطور رابطه کارش را انجام می‌دهد.

یک فایدهٔ آرام‌تر هم هست، و آن مالِ توست. وقتی دست از تقلا برای اجرای پاسخِ بی‌نقص برمی‌داری و فقط آن آدم را می‌گیری، گفتگوها کمتر خسته‌کننده می‌شوند. دیگر هم‌زمان دو کار را مدیریت نمی‌کنی، شنیدن و آزمونِ بازیگری. فقط اولی را انجام می‌دهی.

چرا این‌قدر در آن بدیم (و چرا تقصیرِ تو نیست)

شنیدن منفعل به‌گوش می‌رسد. بی‌حرکت بنشین، ساکت بمان، بگذار کلمه‌ها بیایند تو. اگر همین کافی بود، همهٔ ما در آن خوب بودیم.

آنچه در واقع اتفاق می‌افتد این است که ذهنت سریع است و گفتگو کند. می‌توانی چند برابرِ سریع‌تر از آنکه طرف مقابل حرف بزند فکر کنی، و آن ظرفیتِ اضافه باید جایی برود. پس می‌رود به قضاوت، مقایسه، تمرینِ پاسخت، تصمیم‌گیری دربارهٔ اینکه حق با اوست یا نه. پژوهشگران شنیدنِ واقعی را یک فرایندِ فعال با چند بخشِ متحرک توصیف می‌کنند: گرفتنِ کلمه‌ها، خواندنِ احساسِ زیرِ آن‌ها، و بعد نشان‌دادن به طرف مقابل که هر دو را گرفته‌ای. پزشکان گاهی آن را به سه مرحله تقسیم می‌کنند، حس‌کردنِ منظورِ گوینده (از جمله بخش‌هایی که بلند نگفته)، پردازشِ آن، و پاسخ‌دادن به شکلی که ثابت کند آنجا بوده‌ای. دقت کن چقدر از این کار است. هیچ‌کدامش نبودِ تلاش نیست.

یک واکنشِ غریزی هم علیهِ تو کار می‌کند. وقتی کسی یک مشکل را پیشِ ما می‌آورد، بیشترِ ما یک‌راست سراغِ راهِ‌حل می‌رویم، چون حل‌کردن حسِ اهمیت‌دادن می‌دهد و سکوت بی‌فایده به‌نظر می‌رسد. گاهی یک راهِ‌حل دقیقاً همان چیزی است که می‌خواهند. اغلب نیست. یک راهِ‌حلِ سریع می‌تواند مثلِ «بیا این را جمعش کنیم» بنشیند، حتی وقتی منظورت «می‌خواهم بارت را از رویت بردارم» بوده.

واقعاً شنیده‌شدن چه شکلی است

به آخرین باری فکر کن که حس کردی یک آدمِ دیگر کاملاً تو را فهمید. به‌احتمالِ زیاد آن آدم چشمگیر نبود. نصیحتِ درخشانی نداشت. فقط کاملاً با تو بود. می‌توانستی تفاوت را حس کنی.

این کاری است که آن آدم تقریباً به‌یقین داشت می‌کرد.

حواس‌پرتی‌ها را کنار گذاشت، از جمله همانی که در دستش بود

نمی‌توانی نیمه‌گوش بدهی و به‌حساب بیاید. Cleveland Clinic حضورِ آگاهانه را نزدیکِ بالای فهرستش می‌گذارد، و بزرگ‌ترین دشمنِ حضور، خودِ گوشی است. رو به پایین بگذارش، یا در اتاقی دیگر. بدنت را به‌سمتِ آن آدم بچرخان. بگذار چشم‌هایت مالِ او باشد. هیچ‌کدامِ این‌ها دربارهٔ مؤدب‌به‌نظررسیدن نیست. دربارهٔ دادنِ توجهِ واقعی‌ات به آدمِ دیگر است، که همان لحظه که آن را دارد و همان لحظه که ندارد حسش می‌کند.

دست از ساختنِ پاسخش کشید

این سختش است، چون خودکار اتفاق می‌افتد. همان لحظه که شروع می‌کنی پاسخت را پیش‌نویس کنی، از گفتگو بیرون رفته‌ای، هرچند هنوز در آن نشسته‌ای. به‌جایش این را امتحان کن: بگذار طرف مقابل کاملاً تمام کند پیش از آنکه تصمیم بگیری چه فکری داری. چیزهایی را می‌گیری که وگرنه از دست می‌دادی، و آن سکوتِ کوچک در حالی که کلماتشان را می‌سنجی به آن‌ها می‌گوید که واقعاً آن‌ها را وزن کرده‌ای. سکوت شکست در پاسخ‌دادن نیست. بخشی از پاسخ‌دادن است.

آن را بازتاب داد

این همان حرکتی است که بیشترین کار را می‌کند و کمترین تمرین می‌شود. بعد از اینکه کسی چیزی واقعی را در میان گذاشت، آنچه شنیدی را با کلماتِ خودت بازگو کن. «پس مثلِ اینکه اصلاً از مهلت عصبانی نیستی، رنجیده‌ای که اول از تو نپرسیدند.» همین. تو نه موافقت می‌کنی، نه حل می‌کنی، نه نمره می‌دهی. داری وارسی می‌کنی.

وقتی این کار را می‌کنی دو چیز اتفاق می‌افتد. اگر درست گرفته باشی، آن آدم یک تلنگرِ کوچکِ آسودگی حس می‌کند، همان حسِ خاصِ فهمیده‌شدن. اگر کمی اشتباه گرفته باشی، اصلاحت می‌کند، و حالا هر دو بهتر از یک لحظه پیش می‌فهمیدش. هیچ حرکتِ بازنده‌ای در کار نیست. بازتاب‌دادن، همان چیزی که متخصص‌ها بازتابی یا بازگویی می‌نامندش، یکی از تکنیک‌های اصلی در پژوهش است، دقیقاً چون هر دو طرفه کار می‌کند.

به احساس گوش داد، نه فقط به واقعیت‌ها

زیرِ سطحِ بیشترِ چیزهایی که آدم‌ها به ما می‌گویند، یک احساس هست که دنبالِ یک شاهد می‌گردد. داستانِ آن همکارِ بی‌ادب در واقع دربارهٔ حسِ بی‌احترامی‌دیدن است. آن شرحِ طولانیِ نوبتِ دکتر در واقع دربارهٔ ترس است. لازم نیست ذهن‌خوان باشی. فقط می‌توانی آنچه را می‌بینی نام ببری، ملایم و به‌شکلِ یک حدس. «به‌نظر خسته‌کننده می‌آید.» «انگار بیشتر از آنی که نشان می‌دهی نگرانی.» اگر پرت باشی، بهت می‌گویند. اگر نزدیک باشی، نشانشان داده‌ای که بخشی که بیش از همه مهم بود، همان بخشی بود که تو دنبالش بودی.

پرسید، به‌جای اینکه فرض بگیرد

پرسش‌های خوب نوعی سخاوت‌اند. نه از نوعِ بازجویی، از نوعی که دری را باز می‌کند. «آن برایت چطور بود؟» «همین حالا به چه نیاز داری، به درد دل‌کردن یا به حلِ مشکل؟» آن آخری در رابطه‌های نزدیک تقریباً جادوست، چون به آن ناهماهنگیِ خاموش پایان می‌دهد که یک نفر آرامش می‌خواهد و آن یکی یک نقشهٔ پنج‌ماده‌ای تحویل می‌دهد. بپرس، و می‌توانی دست از حدس‌زدن برداری.

در یک گفتگوی واقعی چه شکلی به‌گوش می‌رسد

حرکت‌ها روی یک فهرست می‌توانند مکانیکی حس شوند. این است که چطور کنارِ هم جفت می‌شوند وقتی کسی که با او زندگی می‌کنی از‌پا‌افتاده به خانه می‌آید.

کیفشان را می‌گذارند زمین و می‌گویند مدیرِ جدید کلِ تیم را از نو چیده و تا وقتی کار تمام نشده به آن‌ها نگفته. اولین غریزه‌ات همان بدیهی است: این مسخره است، باید چیزی بگویی، این هم دقیقاً همان چیزی که باید بفرستی. نگهش دار.

به‌جایش گوشی را می‌گذاری زمین و به‌سمتشان می‌چرخی. «باشه. بگو چه شد.» می‌گذاری همه‌اش را بیرون بریزند، حتی بخش‌هایی که دور می‌زنند و برمی‌گردند، بی‌آنکه جمله‌هایشان را تمام کنی. وقتی مکث می‌کنند، پُرش نمی‌کنی. یک لحظه در سکوت می‌مانی، بعد آنچه شنیدی را می‌گویی. «پس بعد از تمام‌شدنِ کار فهمیدی، توی یک جلسه، جلوی همه.» سر تکان می‌دهند، و آن بخشی را که هنوز نگفته بودند اضافه می‌کنند، بخشی که واقعاً می‌سوزاند: باعث شد حس کنند نامرئی‌اند.

این همان رشته است. آرام می‌کشی‌اش. «این کمتر شبیهِ یک موضوعِ زمان‌بندی است و بیشتر شبیهِ این است که حس کردی پاکت کردند.» حالا واقعاً دارند حرف می‌زنند، چون تو احساسِ زیرِ واقعیت‌ها را پیدا کردی. چیزی را حل نکرده‌ای. لازم هم نبوده. پیش از آنکه حتی یک ایده پیشنهاد دهی، همان یک پرسشی را می‌پرسی که بیشترِ گفتگوها را نجات می‌دهد: «می‌خواهی فکر کنیم چه کار کنیم، یا فقط لازم داری یک دقیقه از دستش عصبانی باشی؟» هرچه جواب دهند، بالاخره می‌توانی چیزِ درست را به آن‌ها بدهی به‌جای حدس‌زدن.

کلِ این تبادل شاید چهار دقیقه طول بکشد. کسی نصیحتی که نخواسته بود نگرفت. و آن آدم با حسِ تنهایی با آن ماجرا وارد شد و با این حس بیرون رفت که کسی طرفِ اوست.

چند کار که باید بس کنی

گاهی بهتر شنیدن بیشتر دربارهٔ برداشتنِ چیزی است که سرِ راه قرار می‌گیرد.

  • نصیحت را نگه دار تا وقتی خواسته شود. اگر مطمئن نیستی، بپرس. «می‌خواهی نظرم را بگویم، یا فقط می‌خواهی گوش بدهم؟» بیشترِ آدم‌ها وقتی این را می‌پرسی نفسی راحت می‌کشند.
  • در برابرِ وسوسهٔ سوارکردنِ داستانِ خودت روی داستانشان مقاومت کن. «اِه، همین برای من هم پیش آمد» از درون حسِ پیوند می‌دهد و از بیرون حسِ ربودن. کمی از آن پیوند می‌سازد. زیادش نورافکن را می‌برد روی تو.
  • برای درست‌کردنِ احساس عجله نکن. «نگران نباش»، «درست می‌شود»، «به جنبهٔ روشنش نگاه کن» می‌تواند این‌طور به‌گوش برسد که می‌خواهی آن احساس برود تا خودت دوباره راحت شوی. نشستن با کسی در یک لحظهٔ سخت مفیدتر از این است که او را با حرف از آن بیرون بکشی.
  • مراقبِ میلِ به دفاع باش. وقتی آنچه می‌گویند دربارهٔ توست، غریزهٔ توضیح‌دادنِ خودت عظیم است. می‌توانی. بعداً. اول مطمئن شو که حس می‌کنند فهمیده شده‌اند، حتی در اختلاف. آدم‌ها می‌توانند مقدارِ زیادی تعارض را تحمل کنند اگر باور داشته باشند که واقعاً شنیدی‌شان.

وقتی شنیدن به‌تنهایی کافی نیست

برای آنچه بهتر شنیدن می‌تواند به دوش بکشد یک مرز هست، و خوب است دربارهٔ اینکه کجاست صادق باشیم.

اگر همان گفتگوی دردناک مدام بی‌هیچ حرکتی تکرار می‌شود، یا اگر کسی که دوستش داری دارد در چیزی سنگین‌تر از یک هفتهٔ سخت فرو می‌رود، خوب شنیدن یک آغاز است، نه یک راهِ‌حل. یک درمانگرِ خوبِ زوج یا خانواده می‌تواند به دو آدم یاد بدهد که یکدیگر را جوری بشنوند که یادگرفتنش تنها واقعاً سخت است. و اگر یک نفر مدام به تو می‌گوید، با کلمه یا با چهره‌اش، که حس می‌کند ناامید یا ناامن است، کارِ تو از فهمیدن به رساندنِ او به حمایتِ واقعی تغییر می‌کند. شنیدن همان راهی است که با آن آن‌قدر نزدیک می‌مانی که متوجه شوی. جایگزینِ کمکِ حرفه‌ای نیست وقتی موقعیت به آن نیاز دارد.

اما بیشترِ وقت‌ها، آن سطح پایین‌تر و دست‌یافتنی‌تر از آن است که می‌ترسیم. لازم نیست چیزِ بی‌نقص را بگویی. بیشتر لازم است گوشی را زمین بگذاری، دست از تمرین برداری، و بگذاری طرف مقابل ببیند که آنچه گفت واقعاً به تو رسید. این کار را بکن، و چیزی به آن‌ها می‌دهی که کمیاب‌تر از نصیحت است. تجربهٔ تنها‌نبودن در آن را به آن‌ها می‌دهی.

منابع

پیش از رفتن، یک یادداشت دربارهٔ مراقبت

KEEP CALM ابزارهای آموزشی رایگان برای کمک به خود فراهم می‌کند. این جایی برای مشاورهٔ پزشکی، تشخیص یا درمان نیست و جایگزین مراقبت تخصصی نمی‌شود. اگر چیزی این‌جا فراتر از استرس معمول به نظر می‌رسد، در ارتباط بودن با یک متخصص گامی نیرومند و شایسته است.

If you are in crisis or thinking about harming yourself, you are not alone. In the US, call or text 988 (Suicide & Crisis Lifeline, 24/7), text HOME to 741741 (Crisis Text Line), or call 911 in an emergency.