Skip to main content
در بحران هستید یا به آسیب رساندن به خودتان فکر می‌کنید؟ شما تنها نیستید. یافتن خط کمک →
کمک مالی

رهبری خود · تصمیم‌ها

خوب تصمیم گرفتن با اطلاعاتِ ناقص

تقریباً هیچ‌وقت وقتی باید تصمیم بگیری همهٔ واقعیت‌ها را نداری. منتظرِ قطعیت ماندن خودش یک تصمیم است، و معمولاً تصمیمِ بدتری. اینجا می‌بینی چطور با ذهنی صاف انتخاب کنی وقتی تصویر هنوز نیمه‌تاریک است.

عکسی از دریایی آبی و صورتی

عکس از Harli Marten در Unsplash

نکته‌های سریع

  • یک بازدمِ بلند پیش از انتخاب.
  • تصمیم بگیر «به‌قدرِ کافی خوب» باید شاملِ چه باشد.
  • بپرس آیا این انتخاب بعداً برگشت‌پذیر است.

یک نوعِ خاص از گیر افتادن هست که هیچ ربطی به ندانستنِ اینکه چه باید کرد ندارد. گزینه‌ها را می‌دانی. رشتهٔ پیام‌ها را خوانده‌ای، اعداد را حساب کرده‌ای، از آن دو نفری که به آن‌ها اعتماد داری پرسیده‌ای. و باز هم نمی‌توانی تکان بخوری، چون بخشی از تو منتظرِ یک تکهٔ دیگرِ اطلاعات است که جواب را بدیهی کند. آن هیچ‌وقت نمی‌رسد. به‌جایش ضرب‌الاجل می‌رسد.

بیشترِ تصمیم‌های واقعی همین‌طورند. داری با شاید شصت درصدِ تصویر انتخاب می‌کنی، زیرِ مقداری فشار، در حالی که آدم‌ها تماشا می‌کنند تا ببینند چه می‌کنی. خیال‌بافی این است که تصمیم‌گیرهای خوب احساسِ قطعیت می‌کنند. نمی‌کنند. فقط با اینکه به‌هرحال تصمیم بگیرند کنار آمده‌اند، و یاد گرفته‌اند چطور این کار را بکنند بی‌آنکه بگذارند استرس نمایش را بگرداند.

صبر کردن هم یک تصمیم است

دام این است که تأخیر را انتخابِ امن و مسئولانه بدانی. حسِ محتاطانه می‌دهد. جمع کردنِ دادهٔ بیشتر، گرفتنِ یک نظرِ دیگر، دوباره یک شب رویش خوابیدن. بخشی از این واقعاً عاقلانه است. اما از یک جایی به بعد، تو ریسک را کم نمی‌کنی، فقط داری آن را جایی می‌بری که نمی‌بینی، در حالی که دنیا دارد گِردِ همان سؤالی که منجمدش کردی مدام عوض می‌شود.

Ania Masinter از Harvard Business Review این بن‌بست را رُک بیان کرد: رهبرهای امروز بیش از هر زمانی داده دارند و کمتر از هر زمانی وضوح، و منتظرِ حل شدنِ آن وضوح ماندن تو را در معرض می‌گذارد در حالی که شتاب‌زدگی خطا را دعوت می‌کند. هیچ درجه‌ای روی این عقربه با برچسبِ «امن» وجود ندارد. تصمیم نگرفتن موضعی است که داری می‌گیری، با پیامدها، فقط آن‌ها را با نامیدنش به «صبر» از خودت پنهان کرده‌ای.

پس اولین حرکت یک حسابرسیِ صادقانه است. بپرس این تأخیر واقعاً چه می‌خرد. اگر یک روزِ دیگر یا یک گفت‌وگوی دیگر به‌طورِ معناداری جوابت را عوض می‌کند، آن را بگیر. اگر داری اطلاعات جمع می‌کنی تا حالت بهتر شود نه اینکه بهتر تصمیم بگیری، این کوشایی نیست. این اجتناب است که دارد حرف می‌زند.

استرس با آن بخشی از تو که تصمیم می‌گیرد چه می‌کند

کمک می‌کند بدانی با چه چیزی دست‌وپنجه نرم می‌کنی، چون این فشار فقط ناخوشایند نیست. ماشین‌آلات را عوض می‌کند.

وقتی پُراسترسی، بدنت از کورتیزول پر می‌شود، و این اثرهای قابلِ‌اندازه‌گیری بر نحوهٔ سبک‌سنگین کردنِ انتخاب‌هایت دارد. یک مرورِ نظام‌مندِ سالِ 2022 در European Journal of Neuroscience هجده مطالعه را بررسی کرد و دریافت که روشن‌ترین اثرها دقیقاً همان‌جا ظاهر شدند که بیش از همه مهم است: در تکالیفی که پایِ عدمِ‌قطعیت و منافع در میان است. استرس و پاسخِ کورتیزولی که همراهش می‌آید، به‌شکلی قابلِ‌اتکا نحوهٔ تصمیم‌گیریِ آدم‌ها را در آن شرایط جابه‌جا کرد. پژوهش‌های دیگر می‌یابند که هرچه فشار بالا می‌رود و ساعت تنگ‌تر حس می‌شود، کیفیتِ تصمیم معمولاً افت می‌کند، و سریع‌ترین افت را در همان تصمیم‌های واقعاً سخت و پیچیده دارد.

توجه کن این یعنی چه. استرس فقط تصمیم‌های سخت را سخت‌تر حس نمی‌کند. بی‌سروصدا همان قضاوتی را که برای گرفتنشان به کار می‌بردی تضعیف می‌کند، و بیشترین آسیب را دقیقاً وقتی می‌زند که مشکل پیچیده است و جواب مبهم. همان شرایطی که یک تصمیم را مهم می‌کنند، همان‌هایی هستند که بهترین تفکرت را از دسترس خارج می‌کنند.

این دلیلی برای بی‌اعتمادی به خودت نیست. دلیلی است برای ساختنِ یک فرایند که برای کار کردن به کاملاً آرام بودنِ تو وابسته نباشد.

دامِ مقابل

یک حالتِ شکست هم در آن‌سوی فلج هست، و به همان اندازه رایج است. زیرِ فشار، بعضی‌ها منجمد نمی‌شوند، اولین جوابی را که ناراحتی را ساکت می‌کند می‌قاپند و بعد سفت از آن دفاع می‌کنند. قطعیتِ کاذب حسِ قاطعیت می‌دهد. نمی‌دهد. همان استرس است که کتِ دیگری پوشیده.

نشانه‌اش این است که بعد از انتخاب با اطلاعاتِ تازه چطور رفتار می‌کنی. اگر واقعیتی بیاید که با جهتت در تضاد است و اولین غریزه‌ات این باشد که آن را با توضیح کنار بزنی، این ارزشِ توجه دارد. اعتمادِ واقعی زیرِ عدمِ‌قطعیت کمی شل می‌ماند. به آن کنش پایبند می‌شوی در حالی که آن باور را سبک نگه می‌داری، تا وقتی زمین جابه‌جا شد بتوانی مسیر را عوض کنی. رهبرهایی که این را اشتباه می‌گیرند آن‌هایی نیستند که مطمئن نبودند. آن‌هایی هستند که یک بار تصمیم گرفتند و بعد دیگر نگاه کردن را متوقف کردند.

یک محافظِ ساده در برابرِ این: پیش از اینکه قطعی‌اش کنی، یک سؤالِ صادقانه بپرس. چه چیزی باید راست باشد تا من اینجا اشتباه کرده باشم، و اصلاً اگر این‌طور بود متوجه می‌شدم؟ تو نمی‌خواهی خودت را از تصمیم منصرف کنی. داری یک پنجره را کمی باز نگه می‌داری تا واقعیت هنوز بتواند به تو برسد.

پیش از انتخاب، دما را پایین بیاور

نمی‌توانی با استدلال از یک پاسخِ استرسی بیرون بیایی وقتی هنوز داخلِ آن هستی. پس پیش از تصمیم‌گیریِ واقعی، اول همان کارِ کسل‌کنندهٔ بدنی را بکن. یک بازدمِ آهسته و بلند. پاها روی زمین. فک‌ات را باز کن و شانه‌هایت را رها کن. سی ثانیه از این برای قضاوتت بیشتر از یک ساعتِ دیگرِ خیره شدن به صفحهٔ محاسبات کار می‌کند، چون تو را از دندهٔ واکنشی به دنده‌ای بازمی‌گرداند که واقعاً می‌تواند دو گزینه را هم‌زمان نگه دارد.

بعد تصمیم را به کلام درآور، بلند یا روی کاغذ. «من دارم تا پنجشنبه بین A و B انتخاب می‌کنم، و چیزی که از آن می‌ترسم C است.» نام بردن از ترس آن را کوچک می‌کند. بخشِ زیادی از فلجِ تصمیم در واقع ترس از یک پیامدِ بدِ مشخص است که هیچ‌وقت رُک نگفته‌ای، پس دور و بر می‌چرخد و همه‌چیز را پرمخاطره جلوه می‌دهد. میخکوبش کن و معمولاً می‌بینی که می‌شود از آن جان به در برد.

تو دنبالِ بهترین جواب نیستی

این همان قاب‌بندیِ تازه است که خیلی‌ها را آزاد می‌کند. تو تقریباً هیچ‌وقت گزینهٔ بهینه را انتخاب نمی‌کنی، چون پیدا کردنِ گزینهٔ بهینه به اطلاعات و زمانی نیاز دارد که نداری. Herbert Simon، اقتصاددان، از جمله به‌خاطرِ نام بردن از همین یک جایزهٔ Nobel برد. او عقلانیتِ انسانی را «کران‌دار» نامید: ما با اطلاعاتِ محدود، زمانِ محدود، و ذهنی که فقط تا حدی می‌تواند یک‌جا نگه دارد تصمیم می‌گیریم.

پاسخِ او این نبود که به‌خاطرش حالت بد شود. یک راهبرد بود که آن را «بسنده‌گزینی» نامید، ترکیبی از «راضی کردن» و «کافی بودن». به‌جای جست‌وجو برای انتخابِ کامل، یک معیارِ روشن برای اینکه «به‌قدرِ کافی خوب» چه شکلی است می‌گذاری، و اولین گزینه‌ای را که از آن رد می‌شود برمی‌داری. این پایین آوردنِ استانداردهایت نیست. این جور کردنِ روشت با واقعیت است. شکار برای جوابِ کامل معمولاً همان راهی است که جوابِ به‌قدرِ‌کافی‌خوب در حالی که مشغولِ انتخاب نبودی از آن سُر می‌خورد و می‌رود.

پس پیش از سبک‌سنگین کردنِ گزینه‌ها، تصمیم بگیر چه چیزی یک انتخاب را قابلِ‌قبول می‌کند. این تصمیم واقعاً باید چه کاری بکند؟ همین که بتوانی معیار را نام ببری، مقایسه ساده‌تر می‌شود، و آن فلج اغلب خودبه‌خود برطرف می‌شود.

راهی برای اینکه واقعاً تصمیم بگیری

وقتی کار به تصمیم گرفتن می‌رسد، یک توالیِ تقریبی نمی‌گذارد استرس فرمان را در دست بگیرد:

  1. تصمیمِ واقعی و ضرب‌الاجل را نام ببر. دربارهٔ اینکه چه چیزی را و تا کِی انتخاب می‌کنی مشخص باش. یک تصمیمِ مبهم تا ابد باز می‌ماند. یک تصمیمِ تاریخ‌دار گرفته می‌شود.
  2. معیار را بگذار. یک نتیجهٔ به‌قدرِ‌کافی‌خوب باید شاملِ چه باشد؟ آن دو سه چیزی را که واقعاً مهم‌اند بنویس، و از آن فهرستِ بلندِ آرزوها دست بکش.
  3. بپرس برای مطمئن شدن به دانستنِ چه چیزی نیاز داری، بعد بپرس آیا می‌توانی به‌موقع به آن برسی. اگر بله، برو بگیرش. اگر نه، همین حالا تأیید کردی که داری زیرِ عدمِ‌قطعیت تصمیم می‌گیری، و وانمود کردن به خلافش فقط ساعت را هدر می‌دهد.
  4. ببین چقدر برگشت‌پذیر است. این ابرقدرتِ خاموش است. خیلی از تصمیم‌هایی که عظیم حس می‌شوند در واقع درهایی هستند که به هر دو طرف باز می‌شوند. اگر یک انتخاب را بشود برگرداند یا تنظیم کرد، می‌توانی سریع حرکت کنی و بعداً تصحیح کنی. آن تأملِ آهسته و فرساینده را برای درهایی که واقعاً یک‌طرفه‌اند نگه دار.
  5. تصمیم را بگیر، و بنویس چرا. یک جمله کافی است: این چیزی است که انتخاب کردم و این چیزی است که موقعِ انتخاب می‌دانستم. همان سند است که می‌گذارد یاد بگیری به‌جای اینکه فقط به خودت شک کنی.

آن قدمِ آخر بیش از آنچه به نظر می‌رسد مهم است. نتیجه‌ها پرهیاهو هستند. یک تصمیمِ خوب می‌تواند بد از آب دربیاید و یک تصمیمِ شلخته می‌تواند شانس بیاورد، پس اگر فقط با نتیجه‌ها خودت را قضاوت کنی، درس‌های اشتباه یاد می‌گیری. تصمیم را با آنچه در آن زمان می‌دانستی و نحوهٔ انتخابت قضاوت کن.

وقتی خراب می‌شود، و خراب خواهد شد

بعضی از تصمیم‌هایت که با اطلاعاتِ ناقص گرفته شده‌اند اشتباه خواهند بود. این یک عیب در فرایندت نیست. این هزینهٔ فعالیت در دنیای واقعی است، جایی که راهِ جایگزین، منتظرِ قطعیت ماندن، تضمین می‌کند که همیشه دیر برسی.

Amy Edmondson، پژوهشگرِ Harvard، خطِ به‌دردبخوری میانِ خطاهای بی‌احتیاط و آنچه او شکست‌های هوشمند می‌نامد می‌کشد، همان‌هایی که در سرزمینِ تازه رخ می‌دهند جایی که جواب را نمی‌شد از پیش جست‌وجو کرد، که در پیِ یک هدفِ واقعی بودند، و که بزرگ‌تر از آنچه لازم بود برای یاد گرفتنِ چیزی نگه داشته نشدند. یک تصمیمِ اشتباه که سنجیده گرفته شده، در شرایطِ ناآشنا، با ضررِ مهارشده، شکستِ قضاوت نیست. این همان راهی است که هر کسی که زیرِ عدمِ‌قطعیت فعالیت می‌کند با آن پیش می‌رود. مهارت این نیست که از هر پیچِ اشتباه پرهیز کنی. این است که اشتباه‌ها را کوچک نگه داری و سریع از آن‌ها یاد بگیری.

که دوباره به برگشت‌پذیری و به نوشتنِ استدلالت اشاره می‌کند. تصمیم‌هایی که می‌توانی تنظیمشان کنی، به‌علاوهٔ سندی از اینکه چرا انتخاب کردی، اشتباه‌هایت را به‌جای پشیمانی به اطلاعات تبدیل می‌کنند.

تصمیم گرفتن وقتی دیگران تماشا می‌کنند

بیشترِ تصمیم‌های سخت تنها گرفته نمی‌شوند. داری با یک تیم، یا برای یک تیم، تصمیم می‌گیری، و عدمِ‌قطعیتت علاوه بر یک پرسشِ تحلیلی به یک پرسشِ رهبری تبدیل می‌شود. غریزه این است که تردید را پنهان کنی، اعتمادِ کامل بتابانی تا کسی وحشت نکند. معمولاً این نتیجهٔ عکس می‌دهد. آدم‌ها می‌توانند فاصلهٔ میانِ چهرهٔ استوارت و واقعیت‌های لرزان را حس کنند، و این ناهماهنگی یا مثلِ انکار خوانده می‌شود یا مثلِ ناراستی.

یک حرکتِ استوارتر هست. آنچه می‌دانی را بگو، آنچه نمی‌دانی را بگو، و آنچه با این حال انتخاب می‌کنی را بگو. «این چیزی است که روشن است، این چیزی است که هنوز نمی‌توانیم بدانیم، این تصمیمی است که می‌گیرم و چرا، و این نشانه‌ای است که ما را وادار به عوض کردنش می‌کند.» این جور حرفِ رُک مثلِ ضعف خوانده نمی‌شود. مثلِ کسی خوانده می‌شود که مهارِ فرایند را در دست دارد نه اینکه وانمود کند نتیجه را مهار می‌کند. همچنین کاری می‌کند که برای آدم‌های اطرافت امن باشد که آن چیزی را که می‌بینند و تو از قلم انداختی گوشزد کنند، که اغلب همان اطلاعاتی است که بیش از همه لازم داشتی و کمترین احتمال را داشت که بگیری اگر قطعیت را به نمایش گذاشته بودی.

هدف این نیست که گروه هیچ حسی نکند. این است که به آن‌ها یک آدمِ صاف‌ذهن بدهی که در حالی که تصویر هنوز دارد شکل می‌گیرد از او سرنخ بگیرند. استواری دربارهٔ اینکه چطور تصمیم خواهی گرفت برای یک تیمِ نگران از اعتمادِ کاذب دربارهٔ اینکه چه اتفاقی خواهد افتاد ارزشمندتر است.

وقتی این بزرگ‌تر از یک هفتهٔ سخت است

بین وزنِ معمولیِ تصمیم گرفتن زیرِ فشار و چیزی که به حمایتِ بیشتری نیاز دارد تفاوت هست. اگر می‌بینی که تصمیم‌ها، حتی کوچک‌هایشان، هفته‌های پیاپی ناممکن حس می‌شوند، اگر آن دلهرهٔ گِردِ انتخاب دارد به خوابت یا اشتهایت یا نحوهٔ رفتارت با آدم‌های نزدیکت نشت می‌کند، یا اگر استرس کمتر شبیهِ یک فصلِ شلوغ و بیشتر شبیهِ مهی است که نمی‌توانی از آن بیرون بیایی، این ارزشِ آن را دارد که پیشِ یک پزشک یا یک درمانگر ببری. بی‌تصمیمیِ مزمن و خستگیِ زیرِ آن می‌توانند نشانه‌های اضطراب یا افسردگی باشند، و آن‌ها به کمکِ واقعی خوب پاسخ می‌دهند. دست بردن به‌سمتِ آن نشانهٔ آن نیست که نمی‌توانی از پسِ تصمیم‌های خودت برآیی. یکی از بهترین تصمیم‌هایی است که می‌توانی بگیری.

اما بیشترِ اوقات، کار کوچک‌تر و معمولی‌تر است. بدنت را آرام کن. ترس را نام ببر. معیار را بگذار. درِ خروج را بررسی کن. انتخاب کن، و بنویس چرا. احساسِ قطعیت نخواهی کرد. فقط آگاهانه تصمیم گرفته‌ای، با بهترین بخشِ خودت که در دسترس بوده، که همان کاری است که هر کسی همیشه کرده.

منابع

پیش از رفتن، یک یادداشت دربارهٔ مراقبت

KEEP CALM ابزارهای آموزشی رایگان برای کمک به خود فراهم می‌کند. این جایی برای مشاورهٔ پزشکی، تشخیص یا درمان نیست و جایگزین مراقبت تخصصی نمی‌شود. اگر چیزی این‌جا فراتر از استرس معمول به نظر می‌رسد، در ارتباط بودن با یک متخصص گامی نیرومند و شایسته است.

If you are in crisis or thinking about harming yourself, you are not alone. In the US, call or text 988 (Suicide & Crisis Lifeline, 24/7), text HOME to 741741 (Crisis Text Line), or call 911 in an emergency.