نکتههای سریع
- سر هر مکث سه جمله از حافظه بنویسید.
- فقط پنج صفحهای را علامت بزنید که از آنها دفاع میکنید.
- ظرف یک هفته یک ایده را بلند به کار ببرید.
کتاب را تمام کردید. آن را در قطار، سر ناهار و بیست دقیقه پیش از خواب خواندید، با بخشهایی از آن جر و بحث کردید، و دو فصلش واقعاً طرز فکرتان دربارهٔ کارتان را عوض کرد. شش ماه بعد کسی میپرسد دربارهٔ چه بود و میشنوید که خودتان میگویید واقعاً خوب بود.
این فاصله نه ضعف حافظه است و نه نشانهٔ اینکه اشتباه خواندهاید. یک مشکل طراحی است. خواندن یک ورودی است، و ورودیها تا چیزی نگهشان ندارد نمیمانند. راهحل کوچک است، در همان ساعتهایی جا میشود که همین حالا هم صرفش میکنید، و تعریف خواندن را عوض میکند: نه چیزی که مصرفش کنید، چیزی که تمرینش کنید. اگر همانطور که این نوشته میگوید انجامش دهید، یک ساعت با کتاب همانقدر تمرین حساب میشود که یک ساعت با یک ساز، و تقریباً همانقدر هم زحمت دارد.
چرا چند ماه بعد از خواندن یک کتاب بیشترش را فراموش میکنم؟
چون خواندن، همان لحظه که دارد اتفاق میافتد، حس یادگیری میدهد، و آن حس، یادگیری نیست. روانی همان تله است: نگاه دوم به یک صفحه از نگاه اول روانتر پیش میرود، مغزتان آن روانی را دانستن تعبیر میکند، و کتاب را با اطمینان از مطلبی میبندید که میتوانید بشناسیدش اما نمیتوانید بازتولیدش کنید.
مروری بر ده روش رایج مطالعه، که جان دانلاسکی و همکارانش برای Psychological Science in the Public Interest انجام دادند، هر کدام را در برابر شواهد سنجید. دوبارهخوانی و هایلایتکردن، دو کاری که تقریباً هر بزرگسالی با کتاب انجام میدهد، در گروه کمفایدهترینها قرار گرفتند. آزمونتمرین و تمرین فاصلهدار در بالای فهرست بودند. این حرفی دربارهٔ انضباط شما نیست. حرفی است دربارهٔ اینکه کدام فعالیت رد پا میگذارد.
پس معیار یک کتاب این نیست که چقدر از آن لذت بردید و نه اینکه به صفحهٔ آخر رسیدید یا نه. معیار این است که آیا میتوانید با جلد بسته استدلالش را ارائه کنید. هر چه در ادامه میآید برای سنجیدن همین ساخته شده، وقتی کتاب هنوز در دستتان است و جواب فقط دوازده صفحه عقبتر است.
آخر هر فصل چه کار باید بکنم؟
کتاب را ببندید و از حافظه سه جمله بنویسید: فصل چه ادعایی داشت، چه چیزی متقاعدتان کرد، و کجا مخالفت میکنید. زیرچشمی نگاه نکنید، حداکثر پنج دقیقه، و بد بنویسیدشان.
این تمرین بازیابی است، و یکی از تنها دو روشی است که مرور دانلاسکی به آن رتبهٔ پرفایده داد، در کنار فاصلهانداختن بین جلسات مطالعه. جفری کارپیک و ژانل بلانت، در Science، دانشجویانی را که متنی را با یک روش بسطدهنده، نقشهٔ مفهومی، خوانده بودند با دانشجویانی مقایسه کردند که آن را خوانده و بعد بازیابی از حافظه را تمرین کرده بودند. گروه بازیابی یک هفته بعد در آزمون بهتر عمل کرد، و این برتری در سوالهای سختتری هم دیده شد که به استنتاج نیاز داشتند، نه فقط آنهایی که یک واقعیت را میخواستند. هنری رودیگر و کارپیک قبلاً شکل ماجرا را ترسیم کرده بودند: دوبارهخوانی در پنج دقیقهٔ اول برنده است، بازیابی در دو روز و یک هفته برنده میشود، همان بازهای که واقعاً برایتان اهمیت دارد.
ارزش در کشیدنبیرون است، نه در نثر، پس جملهها را مرتب نکنید. آن بندی که نمیتوانید تمامش کنید همان بخشی است که نفهمیدهاید، و پیدا کردنش سر فصل، نه یک سال بعد، تمام هدف است. در تلاش اول احتمالاً از فصلی که ده ثانیه پیش داشتید لذتش را میبردید، تقریباً هیچ چیز نمینویسید. این خط پایهٔ صادقانه است. سریع پیش میرود، و پیش میرود چون حالا دارید نیمهٔ سخت خواندن را انجام میدهید، نه فقط نیمهٔ لذتبخشش را.
چطور تصمیم بگیرم واقعاً چه چیزی از یک کتاب ارزش نگهداشتن دارد؟
فقط پنج صفحهای را علامت بزنید که از آنها دفاع میکنید. نه بندهایی که موافقشان بودید، بلکه آن پنج تایی که اگر کسی که احترامش را دارید بگوید کتاب سست بود، بلند برایش استدلال میآورید.
هایلایتکردن شکست میخورد چون هیچ هزینهای ندارد. خودکاری که چهل بند را علامت میزند چهل چیز را به یک اندازه مهم کرده، که همان بیاهمیتکردن همهشان است، و یک سال بعد آن علامتها فقط این را میگویند که بیدار بودهاید. یک سقف سختگیرانهٔ پنجتایی شما را وادار به قضاوت میکند، و یادگیری دقیقاً همانجاست. وقتی به صفحهٔ 200 میرسید و ششمی را میخواهید، باید برگردید و یکی را کنار بزنید، و همان مقایسه بیشتر از هرکدام از آن دو صفحه به تنهایی چیزی یادتان میدهد.
همان پنج صفحهای که از آنها دفاع میکنید، خودِ کتاب است. بقیه همان داربستی است که شما را به آنها رساند.
در پایان، آن پنج تا را با کلمات خودتان در یک جا کپی کنید، با شمارهٔ صفحه کنارشان. همان یک صفحه چیزی است که نگه میدارید. یک سال دیگر سیصد صفحه را دوباره باز نمیکنید، اما یکی را حتماً باز میکنید، و صفحهای که خودتان نوشتهاید طوری قابلجستجوست که فهرست کس دیگری هرگز نیست.
چطور یک ایده از یک کتاب را ظرف یک هفته در ذهنم ماندگار کنم؟
ظرف هفت روز آن را بلند به کار ببرید، با کسی که مخالفت میکند. نه خلاصه و نه توصیه: یک ایده بردارید، آن را روی یک مسئلهٔ واقعی جلوی کسی که آن حوزه را میشناسد پیاده کنید، و بگذارید با شما بحث کند.
این سریعترین بازرسی موجود است برای اینکه واقعاً از خواندن چه چیزی برداشتهاید. ایدههای نصفهنیمه راحت از خواندن بیصدا جان سالم به در میبرند اما از یک سوال جان سالم به در نمیبرند. معمولاً ظرف دو دقیقه درزش را پیدا میکنید، همان لحظهای که کسی میپرسد در حالتی که نویسنده هرگز پوشش نداده چه اتفاقی میافتد، و جایی که گیر میکنید همان خلأ است. فقط برای همان بخش به کتاب برگردید، که حدود ده دقیقه طول میکشد و بیشتر از دوبارهخواندن کل کتاب میارزد.
یک اثر دوم هم هست که ارزش دانستن دارد، چون میگذارد بخشی از فایده را پیش از انجامشدن گفتگو جمع کنید. جان نستوجکو و همکارانش از افراد خواستند متنی را مطالعه کنند، یا در انتظار آزمون بر آن یا در انتظار اینکه آن را به دانشآموز دیگری آموزش دهند، و گروهی که انتظار آموزشدادن داشت یادآوری کاملتر و منظمتری نشان داد، حتی با اینکه هیچ آموزشی هرگز اتفاق نیفتاد. فصل را طوری بخوانید که انگار قرار است پنجشنبه همکارتان را قدمبهقدم از آن عبور دهید و توجهتان همان موقع که دارید میخوانید شکلش عوض میشود.
برای خوب شدن در چیزی چند تا کتاب باید بخوانم؟
کمتر از آنچه فکر میکنید، اما با زحمت بسیار بیشتر. آنچه تعیینکننده است این نیست که چند تا را تمام کردهاید، بلکه این است که با چند تا جر و بحث کردهاید و بعد در کار واقعی به کارشان بردهاید، پس یک تلِ کوتاه که اینطور مدیریت شود شما را جلوتر از یک تلِ بلند که با سرعت خوانده شده میبرد.
حجم سادهترین چیز برای اندازهگیری دربارهٔ خواندن است و کمربطترین چیز به مهارت، برای همین تعداد کتاب در سال به یک امتیاز عمومی تبدیل شد. هیچکس نمیتواند ببیند آیا واقعاً میتوانید از هیچکدامشان استفاده کنید یا نه. اگر عددی میخواهید که دنبالش بروید، به جایش دنبال ساعتهای تمرینشده بروید. یک ساعت که با یک فصل جر و بحث کنید و دوشنبه به کارش ببرید بهتر از چهار ساعت صفحهٔ تازه است، و همان نسخهای است که در کارتان جایی که بقیه میتوانند ببینندش نمایان میشود.
یک تمایز مفید. اول یک موضوع را گسترده بخوانید و بعدش را محدود. اوایل کار دارید یک نقشه میسازید، گستردگی ارزان است، و حتی یک کتاب بد هم به شما میگوید مرزهای این حوزه کجاست. وقتی چیزی را انتخاب کردید که واقعاً میخواهید در آن خوب باشید، عوض کنید: سه یا چهار متن اصلی که در فاصلههای زمانی دوباره خوانده شوند از جریان دائمی کتابهای تازه بهتر عمل میکنند، چون در نوبت دوم بخشهایی را میگیرید که بار اول برایشان آماده نبودید و میتوانید دقیقاً حس کنید چقدر پیش رفتهاید.
خواندن به شیوهٔ سخت هنوز هم شیوهٔ سریع است
هیچکدام از اینها خواندن را ملایمتر نمیکند. سه جمله از حافظه سر هر فصل سختتر از خواندن است. دفاع از پنج صفحه سختتر از هایلایتکردن چهل صفحه است. بردن یک ایده پیش کسی که بیشتر از شما میداند و گذاشتن اینکه سوراخش را پیدا کند از هر دوی اینها سختتر است، و همین قدمی است که آدمهایی را که خیلی خواندهاند از آدمهایی که در چیزی واقعاً خوبند جدا میکند.
این نسخهای هم هست که وقت اضافه نمیخواهد. شما همین الان دارید آن ساعتها را صرف میکنید. این فقط یک معیار روی آنها میگذارد، و معیار همان چیزی است که وقت صرفشده را به مهارت کسبشده تبدیل میکند.
پس هم بلندپروازیتان را نگه دارید و هم تلِ کتابهایتان را. کتاب سخت را بخوانید، آن یکی را که کمی بالاتر از سطح شماست بخوانید، بیشتر از آنچه معقول است بخوانید. فقط سر هر فصل کتاب را ببندید، سه جمله را بد بنویسید، از پنج صفحه دفاع کنید، و همین هفته یک چیز را بلند به کسی بگویید که با شما مخالف خواهد بود. یک سال دیگر، وقتی کسی میپرسد کتاب دربارهٔ چه بود، دیگر با جلدش جواب نمیدهید.
منابع
- Science، تمرین بازیابی یادگیری بیشتری نسبت به مطالعهٔ بسطدهنده با نقشهٔ مفهومی تولید میکند
- Psychological Science، یادگیری تقویتشده با آزمون: گرفتن آزمون حافظه ماندگاری بلندمدت را بهبود میدهد
- Psychological Science in the Public Interest، بهبود یادگیری دانشجویان با روشهای مؤثر یادگیری
- Memory & Cognition، انتظار آموزشدادن یادگیری و سازماندهی دانش را در یادآوری آزاد قطعات متنی افزایش میدهد