Skip to main content
در بحران هستید یا به آسیب رساندن به خودتان فکر می‌کنید؟ شما تنها نیستید. یافتن خط کمک →
کمک مالی

کار کردن با افکار · نگرانی

سراشیبیِ «چه می‌شود اگر»: چگونه از بدترین‌حالت‌اندیشی بیرون بیایی

یک نگرانیِ کوچک می‌پرسد «چه می‌شود اگر»، و بیست دقیقه بعد داری فاجعه‌ای را تمرین می‌کنی که رخ نداده و احتمالاً هم نخواهد داد. اینجا می‌گوییم چرا ذهنت این کار را می‌کند، و چند راه برای بیرون آمدن از سراشیبی پیش از آنکه تو را تا ته پایین ببرد.

سایهٔ یک نفر در برابر آفتاب درخشان در جنگل

عکس از Russel Bailo در Unsplash

نکته‌های سریع

  • دسته‌بندی‌اش کن: می‌توانم کاری کنم، یا فقط نگرانی.
  • «چه می‌شود اگر» را تا کفِ واقعی‌اش پایین ببر.
  • به نگرانی بگو بعداً به آن رسیدگی می‌کنی.

معمولاً آن‌قدر کوچک شروع می‌شود که هرگز نامش را نگرانی نمی‌گذاری. یک همکار جلسه‌ای بدون موضوع می‌گذارد. نوجوانت جواب پیامت را نداده. تیری در پهلویت هست که دیروز نبود. و بعد یک پرسشِ تنها سر می‌رسد، آرام و به‌ظاهر معقول: چه می‌شود اگر؟

چه می‌شود اگر جلسه دربارهٔ شغلت باشد. چه می‌شود اگر در راه اتفاقی افتاده باشد. چه می‌شود اگر آن تیر چیز جدی‌ای باشد. هر پرسش انگار وارسیِ لازم است، انگار با فکر کردن به آینده داری مسئولانه رفتار می‌کنی. پس جوابش می‌دهی. و جواب یک «چه می‌شود اگر»ِ تازه به دستت می‌دهد، و آن یکی بدتر است، و آن را هم جواب می‌دهی. ده دقیقه بعد دیگر نگران یک پیامِ جامانده نیستی. داری یک اتاق انتظار بیمارستان را تصور می‌کنی. از یک عصرِ آرام تا یک فاجعه سفر کرده‌ای بی‌آنکه هرگز از کاناپه بلند شوی، و قلبت طوری می‌تپد که انگار فاجعه در اتاق است.

این سراشیبیِ «چه می‌شود اگر» است. تقریباً همه در آن پایین رفته‌اند. نقص شخصیت نیست، و به معنای آن نیست که چیزی در تو خراب است. یعنی تو یک مغزِ عادی داری که دقیقاً همان کاری را می‌کند که مغزها برایش ساخته شده‌اند، فقط رو به سویی ناسودمند نشانه رفته.

مغزت گمان می‌کند دارد از تو محافظت می‌کند

اینجا بخشی است که می‌ارزد رویش بنشینی. سراشیبی یک خرابی نیست. یک قابلیتِ ایمنی است که بیش از حد داغ کار می‌کند.

در بیشترِ تاریخ بشر، کسانی که زنده ماندند همان‌هایی بودند که خطر را پیش از رسیدنش تصور کردند. خش‌خش در علف شاید باد بود، یا شاید یک شکارچی، و آن نیایی که فرض را بر شکارچی گذاشت و دوید زنده ماند تا فرزند داشته باشد. پس ما ذهنی به ارث بردیم که تهدیدها را تمرین می‌کند. Cleveland Clinic فاجعه‌سازی را نوعی «خیال‌بافیِ منفی» توصیف می‌کند، جایی که مغز با بدترین پیامد ممکن مثل محتمل‌ترین رفتار می‌کند. غریزه‌ای که زمانی ما را زنده نگه می‌داشت حالا سرِ ایمیل‌های خوانده‌نشده و دردهای ناآشنا شلیک می‌کند، و نمی‌تواند تفاوت را تشخیص دهد.

دلیلی هست که چرا این‌قدر فوری حس می‌شود. نگرانی بخشِ اندیشندهٔ اضطراب است. American Psychological Association اضطراب را حالتی رو به آینده توصیف می‌کند، انتظارِ فاجعه یا بدبیاریِ در کمین. ترس دربارهٔ تهدیدی است که همین حالا جلوی توست. اضطراب دربارهٔ تهدیدی است که رخ نداده و شاید هرگز رخ ندهد، و دقیقاً به همین دلیل نگرانی هیچ پایانِ طبیعی ندارد. یک شکارچیِ واقعی یا تو را می‌خورد یا می‌رود. یک شکارچیِ خیالی را می‌شود بارها و بارها احضار کرد، تا ابد، چون هیچ چیز در اتاق هرگز فیصله‌اش نمی‌دهد.

که ما را به بی‌رحم‌ترین ترفندِ سراشیبی می‌رساند. حسِ سازنده بودن دارد. در حالی که داری بدترین حالت‌ها را زیرورو می‌کنی، بخشی از تو باور دارد که داری چیزی را حل می‌کنی، از آن جلو می‌افتی، تن نمی‌دهی که غافلگیر شوی. اما تو مسئله‌حل‌کن نیستی. داری دردی را تمرین می‌کنی که شاید هرگز مجبور نباشی حسش کنی، و بدنت همان لحظه بهای این نمایش را می‌پردازد، با سینهٔ سنگین و قلبِ تندزن و شبی از خوابِ نازک.

نگرانی دشمن نیست

آسان است همهٔ این را «نگرانی را بس کن» بخوانی، اما آن توصیه هم ناممکن است و هم نادرست. مقداری نگرانی سودمند است. Harvard Health نکته را ساده می‌گوید: نگرانیِ معمولی در واقع می‌تواند توجهت را تیزتر کند و کمکت کند مسئله‌ها را حل کنی. آن نگرانی که وادارت می‌کند شارژر گوشی را بگذاری، دُز دارو را دوباره بررسی کنی، یا برای گفت‌وگوی سخت آماده شوی دارد کارش را می‌کند.

دردسر این نیست که نگران می‌شوی. این است که سراشیبی نگرانی‌ای را که می‌توانست به یک عمل بینجامد برمی‌دارد و به جایش به داستانی می‌چرخاندش که به هیچ‌کجا نمی‌رسد. نگرانیِ سودمند به یک نقشه ختم می‌شود. نگرانیِ سراشیبی به یک «چه می‌شود اگر»ِ بدتر ختم می‌شود.

پس هدف اینجا یک ذهنِ بی‌نگرانی نیست. یاد گرفتنِ تشخیص این دو از هم است، و بیرون آمدن از سراشیبی وقتی دارد تو را جایی می‌برد که کمک نمی‌کند.

نخستین پرسشی که همه‌چیز را عوض می‌کند

وقتی متوجه می‌شوی داری در سراشیبی می‌روی، تنها سودمندترین چیزی که می‌توانی بپرسی این است:

NHS نسخه‌ای از این را با چیزی که آن را درختِ نگرانی می‌نامد آموزش می‌دهد. یک نگرانی را بگیر، بعد دسته‌بندی‌اش کن. اگر چیزی است که واقعاً می‌توانی درباره‌اش کاری کنی، راهِ پیش رو عمل است: تصمیم بگیر چه می‌کنی، چطور و کِی، و بعد آن کار را انجام بده یا برایش برنامه بگذار. اگر یک فرضِ خیالی است که نمی‌توانی مهارش کنی، راهِ پیش رو فرق می‌کند. نقشه‌ای برای ساختن نیست، چون چیزی برای عمل کردن نیست. کار در آنجا رها کردنش است، که سخت‌تر است، و به آن خواهیم رسید.

بیشترِ نگرانی‌های سراشیبی از نوع دوم‌اند. «چه می‌شود اگر روزی مریض شوم» هیچ عملی به آن چسبیده نیست. «چه می‌شود اگر پروازم تأخیر بخورد و به پرواز اتصالی نرسم» شاید داشته باشد. دسته‌بندی‌شان به تو می‌گوید که کارِ الانت انجام دادنِ چیزی است یا رها کردنِ چیزی. دست از تلاش برای حلِ مشکلی که هنوز مشکل نیست برمی‌داری.

دنبال کردنِ «چه می‌شود اگر» تا ته پایین

حرکتی خلافِ شهود هست که رواندرمانگران به کار می‌برند، و کار می‌کند چون شتابِ خودِ سراشیبی را علیه‌اش می‌گرداند. به جای جنگیدن با «چه می‌شود اگر»، تمامش می‌کنی.

سراشیبی تا حدی ترسناک می‌ماند چون هرگز فرود نمی‌آید. تو را در همان نیم‌ثانیه پیش از فاجعه معلق نگه می‌دارد، جایی که همه‌چیز دلهره است و هیچ چیز عینی نیست. پس نخ را بردار و از روی قصد تا انتها راهش ببر.

  1. ترس را با صدای بلند یا روی کاغذ نام ببر. «چه می‌شود اگر این شغل را از دست بدهم.» مشخص، با کلمات ساده. دلهرهٔ مبهم از یک ترسِ نام‌گذاری‌شده سنگین‌تر است.
  2. بعد چه؟ «بعد هیچ درآمدی نخواهم داشت.» ادامه بده. جا نزن.
  3. و بعد چه؟ «بعد از پس‌اندازم برمی‌دارم، برای مزایا درخواست می‌دهم و شروع به فرستادن رزومه می‌کنم. به خانواده‌ام می‌گویم. می‌ترسم.»
  4. و بعد چه؟ آن‌قدر پیش برو تا به کفِ واقعی برسی، نه کفِ خیالی. معمولاً به جایی می‌رسی مثل: «مدتی سخت خواهد بود، و بعد راهش را پیدا می‌کنم، همان‌طور که پیش‌تر راهِ چیزهای سخت را پیدا کرده‌ام.»

سراشیبی سقوطی بی‌ته را وعده می‌دهد. تقریباً همیشه، وقتی واقعاً به کف می‌رسی، نسخه‌ای از خودت را می‌یابی که دارد کنار می‌آید. نه شاد، اما کنارآینده. زنده‌مانده. این همان حقیقتی است که سراشیبی از تو پنهانش می‌کند، چون هرگز نمی‌گذارد به آخرِ جمله برسی. تمام کردنش از روی قصد راهی است که بفهمی آن کف آنجاست.

با این یکی به‌نرمی پیش برو. اگر گذر کردن از یک بدترین حالت به جای استوارتر کردنت حالت را بدتر کرد، لازم نیست به آن فشار بیاوری. بایست، و به جایش از یکی از ابزارهای دیگر استفاده کن.

بگیرش، نامش را بگو، به زمینش برسان

وقتی سراشیبی همین حالا تند در حرکت است و بدنت در آن است، به چیزی سریع‌تر از استدلال نیاز داری. استدلال سخت است وقتی قلبت می‌کوبد. این ترتیب را امتحان کن.

بگیرش. فقط متوجه شو. «دارم در سراشیبی می‌روم.» این آن‌قدر ساده به گوش می‌رسد که انگار بی‌اهمیت است، اما نام‌گذاریِ سراشیبی همچون یک سراشیبی برشی از فاصله میان تو و افکار می‌سازد. تو آن کسی می‌شوی که افکار را تماشا می‌کند به جای کسی که در آن‌ها غرق می‌شود. Cleveland Clinic پیشنهاد می‌کند افکار فاجعه‌بار را همان‌طور که سر می‌رسند به‌معنای واقعی برچسب بزنی، آن‌ها را به همان نامی که هستند بخوانی، چون فکری که برچسبش زده‌ای چنگِ کمتری بر تو دارد تا فکری که باورش کرده‌ای.

بدنت را به زمین برسان. نمی‌توانی با فکر کردن به آرامش برسی در حالی که بدنت آژیر می‌کشد، پس اول بدن را آرام کن. پاهایت را محکم روی زمین بگذار. نفسی آهسته بکش و بازدم را بلندتر از دم کن. پنج چیز را که می‌توانی در اتاق ببینی نام ببر. این توجهت را از آینده‌ای خیالی بیرون می‌کشد و به زمانِ حالِ واقعی بازمی‌گرداند، جایی که فاجعه در حال رخ دادن نیست.

شواهد را بررسی کن، به‌مهربانی. همین‌که یک درجه فرود آمدی، پرسش‌هایی را بپرس که یک دوستِ منصف می‌پرسید. آیا دقیقاً همین ترس پیش‌تر به حقیقت پیوسته؟ چند بار نگران چیزی از این دست بوده‌ام و حالم خوب بوده؟ محتمل‌ترین پیامد چیست، نه بدترین حالتِ ممکن؟ نمی‌کوشی خودت را به یک سرخوشیِ ساختگی برسانی. داری میدانِ احتمالاتی را که سراشیبی به یکی تنگش کرده بود گشادتر می‌کنی.

به نگرانی‌ات یک وقت ملاقات بده

وقتی نگرانی در همهٔ ساعت‌ها و به‌ویژه ساعت دو نیمه‌شب سر می‌رسد، یکی از پابرجاترین ابزارها هم‌زمان یکی از عجیب‌ترین به گوش می‌رسد. به نگرانی یک زمان می‌دهی.

NHS توصیه می‌کند بازه‌ای کوتاه کنار بگذاری، ده یا پانزده دقیقه، در همان نقطه از هر روز، ترجیحاً نه درست پیش از خواب. این زمانِ نگرانیِ توست. در طول روز، وقتی نگرانی‌ای سر برمی‌آورد، با آن مجادله نمی‌کنی و دنبالش پایین نمی‌روی. به آن می‌گویی «الان نه. ساعت شش به تو می‌رسم.» بعد آن را می‌نویسی و به هر کاری که می‌کردی برمی‌گردی.

این مثل یک ترفند به گوش می‌رسد، و به‌نوعی هست، اما به دلایلی واقعی کار می‌کند. نگرانی را سرکوب نمی‌کنی، که معمولاً نتیجهٔ عکس می‌دهد و بلندترش می‌کند. به تعویقش می‌اندازی، که مغز به‌مراتب آسان‌تر می‌پذیردش چون قول داده‌ای برگردی. معمولاً دو چیز رخ می‌دهد. بسیاری از نگرانی‌ها تا وقتِ ملاقات کوچک‌تر حس می‌شوند، یا به‌کلی خودشان حل شده‌اند، و می‌بینی که حتی نمی‌توانی به یاد بیاوری چرا ظهر این‌قدر فوری حس می‌شدند. و آن‌هایی که هنوز پابرجایند در روشناییِ روز، وقتی واقعاً می‌توانی فکر کنی، توجه کاملت را می‌گیرند، به جای اینکه تکه‌تکه در حالی که می‌کوشی بقیهٔ ساعت‌هایت را زندگی کنی. طیِ چند هفته، چیزی آرام‌تر هم رخ می‌دهد. کم‌کم اعتماد می‌کنی که نگرانی نوبتش را خواهد گرفت، پس دیگر هر ساعت به در نمی‌کوبد. آن اعتماد جایزهٔ واقعی است. تفاوت میان ذهنی است که تمام روز حرفت را قطع می‌کند و ذهنی که می‌داند یک زمان دارد و می‌تواند منتظرش بماند.

کِی باید کمکِ بیشتری بیاوری

این ابزارها برای سراشیبی‌های روزمره‌اند، همان‌هایی که شعله می‌کشند و می‌گذرند. گاهی نگرانی می‌نشیند و دیگر نمی‌رود، و این وضعیتی متفاوت است که سزاوار حمایتی واقعی است.

می‌ارزد با یک پزشک یا رواندرمانگر حرف بزنی اگر نگرانی بیشترِ روزها سر می‌رسد و انگار نمی‌توانی خاموشش کنی، اگر خواب، تمرکز یا لذتت از چیزهایی که پیش‌تر دوست داشتی را می‌بلعد، یا اگر سراشیبی تو را وامی‌دارد از آدم‌ها و جاهایی که وگرنه در زندگی‌ات می‌خواستی‌شان دوری کنی. Harvard Health نوعی منطقهٔ میانی را توصیف می‌کند، جایی که اضطراب دیگر سودمند نیست و شروع به سد شدن کرده اما مثل یک اختلالِ تمام‌عیار حس نمی‌شود. آن منطقه هنوز دلیلِ کاملاً خوبی برای دست دراز کردن است. لازم نیست در بحران باشی تا سزاوار کمک باشی، و لازم نیست تا وقتی تحمل‌ناپذیر شود صبر کنی.

نوعی رهاییِ خاص در این هست که توصیفش سخت است تا وقتی حسش کرده باشی. یک رواندرمانگرِ خوب به تو نمی‌گوید نگرانی را بس کن. کمکت می‌کند رابطه‌ات را با نگرانی عوض کنی، تا «چه می‌شود اگر»ها هنوز بیایند اما دیگر گردانندهٔ اوضاع نباشند. رفتاردرمانی شناختی، که بیشترِ آنچه اینجا از آن وام گرفته‌ایم همین است، برای دقیقاً همین کارنامه‌ای قوی دارد.

سراشیبی احتمالاً دوباره به دیدارت می‌آید. اشکالی ندارد. لازم نیست علیه ذهنِ خودت پیروز شوی یا هرگز فکری مضطرب نداشته باشی، چون این هرگز برای هیچ‌کس پیشنهاد نشده بود. فقط باید هر بار کمی زودتر «چه می‌شود اگر» را بگیری، بپرسی که آیا مشکل است یا احتمال، و به یاد بیاوری که پیش‌تر به کفِ این‌ها رسیده‌ای و آنجا زمینی یافته‌ای. افکار اجازه دارند سر برسند. اجازه ندارند تعیین کنند بعد چه می‌شود. آن بخش هنوز مالِ توست.

منابع

پیش از رفتن، یک یادداشت دربارهٔ مراقبت

KEEP CALM ابزارهای آموزشی رایگان برای کمک به خود فراهم می‌کند. این جایی برای مشاورهٔ پزشکی، تشخیص یا درمان نیست و جایگزین مراقبت تخصصی نمی‌شود. اگر چیزی این‌جا فراتر از استرس معمول به نظر می‌رسد، در ارتباط بودن با یک متخصص گامی نیرومند و شایسته است.

If you are in crisis or thinking about harming yourself, you are not alone. In the US, call or text 988 (Suicide & Crisis Lifeline, 24/7), text HOME to 741741 (Crisis Text Line), or call 911 in an emergency.