پرش به محتوای اصلی

کسب‌وکار · نخستین مشتری‌ها

ده نفر نخستی که باید از کار تازه‌تان باخبر شوند

ده نفر را بنویسید که از قبل می‌دانند شما از چه چیزی برمی‌آیید، بعد یکی‌یکی به آن‌ها پیام بدهید، با یک پیشنهاد و قیمت در خط اول. ده پیام کوتاه معمولاً از یک رونمایی بهتر عمل می‌کند: کسی که به شما اعتماد دارد از مرحلهٔ «آیا این آدم واقعی است» می‌پرد.

فردی در حال نوشتن روی یک برگه کاغذ

عکس از Kelly Sikkema در Unsplash

آگهی منتشر شده، قفسه پر است، فایل بدون خطا خروجی می‌گیرد، و حالا به دکمهٔ اشتراک‌گذاری نگاه می‌کنید بی‌آنکه بدانید باید کجا نشانه‌اش بگیرید. این جایگاه خوبی است. چیزی ساخته‌اید، کاری که بیشتر آدم‌ها هرگز نمی‌کنند، و حرکت بعدی کوچک‌تر و معمولی‌تر از آن چیزی است که خودتان را برایش آماده کرده‌اید.

نخستین مشتری شما تقریباً همیشه کسی است که از قبل شما را می‌شناسد. نه یک تبلیغ، نه یک الگوریتم، نه جمعیتی که اول باید بسازیدش. یک نفر که تصوری از توانایی شما دارد و پیامتان را به‌جای پاک کردن، می‌خواند. پس کارِ این هفته این است: ده نفر از این آدم‌ها را بنویسید، تصمیم بگیرید به هرکدام چه پیشنهاد می‌دهید، و ده پیام جداگانه بفرستید که قیمت در خط اولشان باشد. یک شب وقت می‌برد، و خیلی بیشتر از آن رونمایی‌ای که در سر داشتید جواب می‌دهد.

اول به چه کسی دربارهٔ چیزی که تازه ساخته‌ام بگویم؟

به همان ده نفری بگویید که از قبل می‌دانند شما از چه چیزی برمی‌آیید، یکی‌یکی، پیش از آنکه به کسی دیگر بگویید. یک غریبه اول باید تصمیم بگیرد که آیا شما واقعی هستید و بعد تصمیم بگیرد که آیا آن چیز را می‌خواهد، و آدم‌های فهرست شما پیشاپیش از این مرحله گذشته‌اند.

اعلام عمومی حرکت بزرگ‌تری به نظر می‌رسد چون دیده می‌شود. یک‌بار پست می‌گذارید، چهار نفر واکنش نشان می‌دهند، شب تمام می‌شود و هیچ اتفاقی نیفتاده. یک پیام تکی کوچک‌تر به نظر می‌رسد و نیست. جایی می‌نشیند که آدم واقعاً می‌خواندش، نامش را می‌گوید، و پرسشی می‌پرسد که جوابی دارد.

ارزش دارد بدانید ابعاد ماجرا چیست. دفتر حمایت از کسب‌وکارهای کوچک ۳۶٫۲ میلیون کسب‌وکار کوچک در ایالات متحده می‌شمارد، و ۸۲٫۳ درصدشان اصلاً هیچ کارمندی ندارند. تقریباً هر کسی که تا به حال با او رقابت خواهید کرد هم یک نفر است که امشب دارد تصمیم می‌گیرد به چه کسی پیام بدهد. هیچ‌کس در آن گروه با بودجهٔ تبلیغات برنده نمی‌شود. برنده می‌شوند چون کسی از قبل به آن‌ها اعتماد دارد، و اعتماد تنها دارایی‌ای است که شما بیشتر از یک شرکتِ دارای برنامهٔ رسانه‌ای از آن دارید.

پس این فهرست چیزی نیست که چون مخاطبی ندارید به آن رضایت داده باشید. نخستین کانال شماست، و مدت‌ها پس از آنکه کانال‌های دیگری هم داشتید همچنان کار می‌کند.

این ده نام از کجا می‌آیند؟

از چهار گروه بیرون بکشیدشان، و نام‌هایی را بردارید که اول به ذهنتان می‌رسند، نه بهترین‌ها را. کسانی که پیش‌تر چیزی شبیه این خریده‌اند، کسانی که پرسیدند روی چه کاری کار می‌کنید، کسانی که کارشان کنار کار شماست، و کسانی که هیچ بدهی‌ای به شما ندارند و فقط دوستتان دارند.

  • کسانی که پیش‌تر بابت چیزی مشابه پول داده‌اند. آن‌ها ثابت کرده‌اند که در این دسته پول خرج می‌کنند، و این سخت‌ترین چیزی است که می‌شود دربارهٔ هر کسی ثابت کرد.
  • کسانی که پرسیدند روی چه کاری کار می‌کنید. خودشان در را باز کرده‌اند. شما دارید به یک پرسش پاسخ می‌دهید، نه اینکه گفتگویی را آغاز کنید.
  • کسانی که کاری همجوار انجام می‌دهند. قاب‌سازِ نزدیک چاپخانه، حسابداری که ده مشتری مثل شما دارد، عکاسی که مشتری‌هایش مدام سراغ همان چیزی را می‌گیرند که شما می‌سازید. این آدم‌ها به‌ندرت می‌خرند. معرفی می‌کنند، و یکی از آن‌ها به اندازهٔ چند مشتری می‌ارزد.
  • کسانی که هیچ بدهی‌ای به شما ندارند و دوستتان دارند. همکاران قدیمی، آن آدمِ کلاس شبانه، دوستِ یک دوست که سالی دو بار با او حرف می‌زنید.

آن گروه آخر ضعیف‌ترینشان به نظر می‌رسد و اغلب نیست. در پژوهشی روی بیش از بیست میلیون نفر در LinkedIn که در نشریهٔ Science منتشر شد، پیوندهایی که فرد کمترین تعامل را با آن‌ها داشت، بیش از بقیه به شغل تازه ختم می‌شدند. آن پژوهش دربارهٔ شغل است نه فروش، پس سفت به آن نچسبید، اما سازوکارش در هر دو یکی است: آدم‌هایی که کمی بیرون از دایرهٔ روزمرهٔ شمایند، در اتاق‌هایی می‌ایستند که شما هرگز واردشان نمی‌شوید.

حالا کنار نام‌ها یک ستون دوم اضافه کنید. نه اینکه از هر نفر چه می‌خواهید. اینکه چه چیزِ درست و مشخصی می‌توانید دربارهٔ خودشان بگویید.

چرا اصلاً باید یکی از این ده نفر جوابم را بدهد؟

جواب می‌دهند به خاطر کاری که پیش از نیاز داشتن به چیزی انجام دادید، و چون پیام شما چیزی واقعی دربارهٔ خودشان را نام می‌برد. یادداشتی که یک جملهٔ دقیق دربارهٔ کارشان و یک پیشنهاد روشن دارد، شیء دیگری است نسبت به یادداشتی که فقط درخواست می‌کند.

«مشخص بودن» تمام ماجراست. «کارت را دوست دارم» به صندوق پیام همه می‌رسد و پیش هیچ‌کس نمی‌ماند. «طوری که صفحهٔ دوم آن منو را چیدی، دلیل این است که نگهش داشتم» جمله‌ای است که یک سال در یاد کسی می‌ماند. یک دقیقه خرج برمی‌دارد و اغلب باارزش‌ترین چیز در آن پیام است، حتی باارزش‌تر از خودِ پیشنهاد.

اگر هیچ‌کدام از این‌ها را انجام نداده‌اید، دیر نکرده‌اید و لازم نیست منتظر بمانید. فقط ترتیبش را کمی عوض می‌کنید. این هفته، برای پنج نفر از آن ده نفر چیزی واقعاً مفید بفرستید، بدون هیچ درخواستی. تأمین‌کننده‌ای ارزان‌تر از آنکه استفاده می‌کنند. نام کسی که دارد نیرو استخدام می‌کند. راه‌حلِ همان چیزی که دیدید در سایتشان خراب است. دربارهٔ کار خودتان هیچ نگویید. هفتهٔ بعد، پیشنهاد را بفرستید.

لازم نیست اسمی رویش بگذارید. ارزان‌ترین حرکت این مقاله است و دلیل اینکه این فهرست اصلاً کار می‌کند.

واقعاً چه بگویم که عجیب به نظر نرسد؟

چهار جمله. چه ساخته‌اید، چرا دارید به همین آدم می‌گویید، پیشنهاد همراه با قیمتش، و پرسشی که با بله یا نه جواب داده شود.

شکلش این است، از زبان کسی که کیف چرمی می‌سازد.

  1. این چیست. «بالاخره آن کیف کاری را که مدت‌ها می‌ساختمش تمام کردم. لپ‌تاپ پانزده اینچی توش جا می‌شود و از یک تکه چرمِ گیاهی‌دباغی است.»
  2. چرا آن‌ها. «تو آن کیف را همه‌جا با خودت می‌بری و در این موضوع تو کسی هستی که بهش اعتماد دارم.»
  3. پیشنهاد و قیمت. «۱۸۰ دلار است، چهار تا دارم، و می‌توانم تا جمعه یکی‌اش را به دستت برسانم.»
  4. پرسش. «یکی می‌خواهی، یا کسی را می‌شناسی که بخواهد؟»

قیمت را در همان پیام اول بگویید. پیامی بدون قیمت، بخش معذب‌کننده را به گردن طرف مقابل می‌اندازد، و بیشتر آدم‌ها از معذب‌شدن با جواب ندادن فرار می‌کنند. اینکه خودتان عدد را بگویید یک ادب است، و یعنی هر کس جواب بدهد دارد به پرسش واقعی جواب می‌دهد.

یکی‌یکی بفرستیدشان. یک پیام گروهی به ده نفر می‌گوید که در یک فهرست‌اند، و این دقیقاً همان چیزی است که نگران بودید شبیهش به نظر برسید.

یک «نه» واقعاً چقدر می‌ارزد؟

یک «نه» امشب حلقه‌ای را می‌بندد که وگرنه یک ماه باز می‌ماند، و معمولاً با دلیلی همراه می‌آید. آن دلیل ارزان‌ترین پژوهشی است که تا به حال خریده‌اید، چون از کسی می‌آید که آن‌قدر دوستتان دارد که با شما صادق باشد.

دلیل‌ها را بخوانید، نه اینکه بشمریدشان. «الان برای من خیلی گران است» و «خودم یکی دارم» و «من اصلاً لپ‌تاپ با خودم نمی‌برم» سه اطلاعِ کاملاً متفاوت‌اند، و فقط یکی‌شان دربارهٔ قیمت شماست. ده پیامی که هشت «نه» با دلیل تولید کند، بیشتر از صد بازدیدِ یک پست به شما گفته است.

یک «نه» از کسی که شما را می‌شناسد هم به‌ندرت پایان ماجراست. آدم‌ها چیزها را برای هم می‌فرستند، و برای همین است که خط آخر آن الگو می‌پرسد کسی دیگر را می‌شناسند یا نه، و باز گذاشتن این در هیچ هزینه‌ای برایتان ندارد.

دور دوم، دو هفته بعد

همین حالا تاریخی دو هفته بعد را در تقویمتان بگذارید و رویش بنویسید «دور دوم». بعد به کسانی که هرگز جواب ندادند، که بیشترشان همین‌طورند، یک پیام دوم کوتاه بفرستید، و این شخصی نیست. آدم‌های بزرگسال پیام‌ها را از دست می‌دهند. یک پیگیری که چیز تازه‌ای اضافه کند، یک عکس، یک قطعهٔ تمام‌شده، این خبر که دو تایش رفته، مزاحمت نیست. راه معمولیِ فروخته‌شدنِ چیزهاست، و کسی که هرگز نمی‌فرستدش صرفاً جواب‌های کمتری می‌گیرد.

بعد ده نام بعدی را بنویسید. این فهرست رونمایی‌ای نیست که یک‌بار از آن جان سالم به در ببرید. یک عادت است، و کسانی که دور سوم را می‌گیرند دور اول را دیده‌اند و به یادش دارند.

هیچ‌کدام از این‌ها از شما نمی‌خواهد کمتر بخواهید یا آهسته‌تر بروید. از شما می‌خواهد نخستین هفتهٔ انرژی‌تان را به‌جای جمعیتی که هنوز وجود ندارد، خرج ده آدم واقعی کنید، چون نخستین «بله» از همان‌جا می‌آید، و نخستین «بله» همان چیزی است که جسارتِ رفتن و گرفتن پنجاه تای بعدی را برایتان می‌خرد.

منابع