پرش به محتوای اصلی

مسیر شغلی · دیده شدن

تبدیل شدن به گزینهٔ بدیهی: چطور حمایت از دیگران باعث می‌شود پیش از اعلام شغل انتخاب شوید

نام همکار کم‌سابقه‌تری را در اتاقی بگویید که او در آن نیست، دقیقاً همان کاری را که کرد نام ببرید، و آن معرفی‌ای را که می‌توانستید نگه دارید انجام دهید. راهنما با شما حرف می‌زند، حامی از شما حرف می‌زند، و حامی‌ها همان نام‌هایی می‌شوند که اول از همه مطرح می‌شوند.

یک مرد و یک زن که به لپ‌تاپی نگاه می‌کنند

عکس از Walls.io در Unsplash

ماه پیش موقعیتی باز شد و به کسی رسید که آشکارا از قبل برایش در نظر گرفته شده بود. می‌خواهید بفهمید این ترتیب چطور چیده می‌شود، چون دوست دارید دفعهٔ بعد شما آن سرِ ماجرا باشید.

پاسخ صادقانه نه سیاست‌بازی است و نه شانس. هفته‌ها پیش از آنکه آن موقعیت روی کاغذ بیاید، سه چهار نفر نام آن شخص را با صدای بلند گفته بودند، در اتاق‌هایی که هیچ داوطلبی در آن‌ها نبود. و گفته بودند چون آن شخص سال‌ها همین کار را برای دیگران کرده بود.

سازوکار همین است، و درِ بسته‌ای نیست. یک عادت است، همین امروز و در هر سطحی در دسترس شماست، و نه بودجه می‌خواهد نه اختیار. ضمناً همان حرکتی است که بیشتر آدم‌ها هرگز یاد نمی‌گیرند، چون به همه یاد داده‌اند دنبال یک راهنما بگردند و تقریباً به هیچ‌کس نگفته‌اند حامی یعنی چه. این هم اجزایش.

چرا آدم‌ها پیش از اعلام شدن شغل انتخاب می‌شوند؟

چون مدیرانِ استخدام پیش از نوشتن آگهی از این و آن می‌پرسند، و نام‌هایی که برمی‌گردند نام‌هایی‌اند که یک نفر می‌تواند در یک جملهٔ مشخص توصیفشان کند. آگهی بیشتر وقت‌ها همان اتفاقی است که وقتی هیچ‌کس در اتاق نامی نداشته باشد می‌افتد.

فکر کنید سؤال واقعاً چطور پرسیده می‌شود. کسی می‌گوید «برای این کار به یک سرپرست نیاز داریم، چه کسی خوب است؟» و سه نفر در حدود چهار ثانیه از حافظه جواب می‌دهند. هیچ‌کس در سامانهٔ ارزیابی عملکرد بالا و پایین نمی‌رود. دستشان به سراغ کسی می‌رود که می‌توانند بلند ضمانتش کنند، یعنی ارزِ رایج کیفیتِ شما نیست، تواناییِ کسِ دیگری در توصیف کیفیت شما بدون آمادگی قبلی است.

برای همین است که کارِ عالی اما خاموش می‌تواند سال‌ها به جایی نرسد. کار گلوگاه نیست. گلوگاه این است که هیچ‌کس در آن گفتگو جمله‌ای دربارهٔ شما آماده نداشت.

تفاوت راهنما و حامی چیست؟

راهنما با شما حرف می‌زند. حامی نام شما را در اتاقی می‌گوید که شما در آن نیستید. به بیشتر آدم‌ها فقط واژهٔ اول را داده‌اند، و برای همین مدام از آدم‌های ارشد قهوه دعوت می‌کنند در حالی که آنچه واقعاً لازم دارند کسی است که پشت یک میز از آن‌ها دفاع کند.

هر دو مفیدند و جای هم را نمی‌گیرند. راهنما به شما نصیحت، دیدگاه و حاصل زخم‌های خودش را می‌دهد. حامی اعتبار خودش را خرج شما می‌کند: نامتان را پیش می‌کشد، ریسک اینکه شاید از پسش برنیایید را می‌پذیرد، و اگر برنیایید هزینه‌اش را می‌دهد. Catalyst صریح می‌گوید: راهنمایی برای رشد رهبری ضروری است، اما راهنمایی به‌تنهایی برای پیشرفت زنان کافی نیست. پژوهش Harvard Business Review دربارهٔ شکاف ارتقا با مدیری ارشد آغاز می‌شود که شرکتش در دوازده سال هر راهنمایی را که داشت در اختیارش گذاشته بود، و حکم خودش این بود که دارند او را تا سر حد مرگ راهنمایی می‌کنند.

وقتی این تفاوت را ببینید، می‌بینید در مسیر شغلی خودتان چه چیزی کم است، و هم‌زمان می‌بینید همین هفته و بدون اجازه گرفتن از کسی، چه چیزی می‌توانید به دیگری بدهید.

از چه کسی باید حمایت کنم، و دقیقاً چطور؟

یک نفر کم‌سابقه‌تر از خودتان را انتخاب کنید که می‌توانید کارش را دقیق توصیف کنید، و دفعهٔ بعد که تصمیمی به حوزهٔ او مربوط شد نامش را بگویید. کل ماجرا یک جمله است با یک دستاورد مشخص، که به کسی گفته می‌شود که می‌تواند بر اساسش عمل کند.

برای این کار به عنوان و مقام نیاز ندارید. نیاز دارید کسی را آن‌قدر از نزدیک دیده باشید که بتوانید بگویید چه کرد. در عمل در یک جلسهٔ برنامه‌ریزی چیزی شبیه این است: «اگر داریم برای بازسازی سامانهٔ پذیرش نیرو می‌گذاریم، مارکوس باید سرپرستی‌اش کند. فصل گذشته مشکل رکوردهای تکراری را حل کرد و حجم درخواست‌های پشتیبانی یک‌پنجم کم شد.» دوازده ثانیه. بدون نیاز به اجازه. این حمایتگری است، و آن کسی که دربارهٔ او گفته شده به احتمال زیاد هرگز از آن باخبر نمی‌شود.

فهرست کوتاهی نگه دارید. یک صفحه در دفترچه با چهار پنج نام، آدم‌هایی که اعتبار خودتان را پشت کارشان می‌گذارید، و یادداشتی از اینکه هر کدام واقعاً چه کردند. بعد هر فصل یکی از آن نام‌ها را عمداً در اتاقی خرج کنید که می‌تواند اثر بگذارد. آن‌قدر کوچک هست که از یک ماه بد جان سالم به در ببرد، و همین است که آن را به عادتی بیست‌ساله تبدیل می‌کند نه به یک نیت خوب.

بنیان‌گذار KEEP CALM این را یکی از رازهای موفقیت خودش می‌داند، و تأکید دارد که در تمام مسیر بالا رفتن انجامش داده نه بعد از رسیدن: همیشه دنبال فرصتی برای مربی‌گری، آموزش، مشورت دادن، بالا کشیدن، ستودن و پشتیبانی از آدم‌های اطرافش. می‌گوید حمایتی که به خودش برگشت ده برابر بود. این روایت او از بیست سال زندگی خودش است، نه قانونی که بتوانید بر اساسش برنامه بریزید. اما ثابت می‌کند که جای این عادت اول راه است، وقتی هنوز خودتان اهرم چندانی ندارید، نه در فصل پایانی.

وقتی کسی را در جمع تحسین می‌کنم چه بگویم؟

نام شخص را بگویید، دقیقاً همان کاری را که کرد بگویید، و بگویید به خاطرش چه چیزی تغییر کرد. «کارت عالی بود» صداست. «آنا مسیر پذیرش را بازنویسی کرد و زمان پاسخ‌دهی ما نصف شد» جمله‌ای است که مردم تکرارش می‌کنند، و اعتبارها در واقع از جمله‌های تکرارشونده ساخته می‌شوند.

دقیق بودن تمام تفاوت میان تحسینی که هدیه است و تحسینی که واکنش خودکار است را می‌سازد. تحسین مبهم برای گوینده هزینه‌ای ندارد و به شنونده هم چیزی نمی‌دهد، و بی‌سروصدا خبر می‌دهد که با دقت نگاه نمی‌کرده‌اید. نسخهٔ مشخص ثابت می‌کند که توجه کرده‌اید، و توجه از سوی کسی بالاتر از خودتان آن‌قدر کمیاب است که آدم‌ها سال‌ها بعد هم یادشان می‌ماند چه کسی آن را خرج کرد.

آن را جلوی کسانی بگویید که نظرشان برای آن شخص اهمیت دارد. گالوپ از کارکنان پرسید به‌یادماندنی‌ترین قدردانی‌شان از کجا آمده، ۲۸٪ مدیرشان را نام بردند و ۲۴٪ یک رهبر ارشد یا مدیرعامل را. کسانی که می‌توانند بر اساس حرف شما عمل کنند بالادستی‌های او هستند، پس جمله برای همان گوش‌هاست. گفته‌شده به رئیسِ او، یا در اتاقی که رئیسِ رئیسش هم در آن است، یک جمله از شما می‌تواند ارزشمندترین اتفاق سالِ آن آدم باشد، و چیزی از شما نمی‌گیرد که دلتان برایش تنگ شود.

چطور کسی را توصیه کنم بدون اینکه نام خودم را به خطر بیندازم؟

همان چیز مشخص را توصیه کنید، نه کل شخص را. «بازبینی تأمین‌کنندگان را با اطمینان به او می‌سپارم، مالِ ما را پیش برد و زیر بودجه تمام شد» دقیق، قابل دفاع و درست است، و از شما در برابر ضمانت کردن چیزی که هرگز ندیده‌اید محافظت می‌کند.

این همان ترسی است که جلوی بیشتر آدم‌ها را می‌گیرد، و ترس منطقی‌ای است، چون حمایتگری واقعاً یعنی گذاشتن اعتبار خودتان وسط. راه‌حل مبهم‌تر شدن نیست، باریک‌تر شدن است. ادعا را به آنچه خودتان دیده‌اید محدود کنید، شاهدش را بگویید، و بگذارید اتاق دربارهٔ باقی چیزها خودش نتیجه بگیرد. توصیهٔ باریکی که یک واقعیت در آن باشد به‌هرحال بسیار متقاعدکننده‌تر از یک تأیید کلی است، چون شبیه حرفِ کسی است که واقعاً آنجا بوده.

دو محافظ عملی. از کسی که کار کردنش را ندیده‌اید حمایت نکنید، هرچقدر هم دوستش داشته باشید. و یک بار و خوب بگویید، نه بارها و بارها، چون دفاعی که هر هفته می‌رسد دیگر اطلاعات نیست و به عادتی تبدیل می‌شود که مردم نادیده‌اش می‌گیرند.

از کسی پشتیبانی کنید که هرگز نمی‌فهمد

دو حرکت آخر همان‌هایی‌اند که ثابت می‌کنند این یک ترفند نیست. آن معرفی‌ای را انجام دهید که می‌توانستید برای خودتان نگه دارید: یک ایمیل، دو نفر، و یک جمله دربارهٔ اینکه چرا هر کدام باید اهمیت بدهند. هیچ هزینه‌ای برایتان ندارد جز آن غرور کوچکِ اینکه تنها حلقهٔ میان آن دو باشید. بعد، دست‌کم گاهی، از کسی پشتیبانی کنید که درخواستی نکرده، هرگز نمی‌فهمد، و نمی‌تواند جبرانش کند.

همین آخری بیش از آنچه به نظر می‌رسد اهمیت دارد. مقاله‌ای دربارهٔ بخشندگی راهبردی که هرگز از نسخهٔ بی‌شاهدش نام نبرد، دارد یک معامله را توصیف می‌کند، و خواننده بوی معامله را حس می‌کند. اگر تنها نام‌هایی که می‌گویید نام‌هایی باشند که می‌توانند جبران کنند، اتاق زودتر از آنچه فکر می‌کنید متوجه می‌شود، و کل ماجرا از کار می‌افتد. انجام دادنش وقتی هیچ‌کس حساب نمی‌کند همان نسخه‌ای است که نگاه شما به اتاق را عوض می‌کند: کم‌کم می‌بینید واقعاً چه کسی کار را انجام داده، و همین شما را در کار خودتان بهتر می‌کند.

پس این عادت کوچک است و همین هفته شروع می‌شود. چهار نام بنویسید. یکی از آن‌ها را در اتاقی بگویید که آن شخص در آن نیست، همراه با آن کارِ مشخص. آن معرفی‌ای را که رویش نشسته‌اید بفرستید. بعد به کار خودتان برگردید، سخت‌تر از قبل، چون هیچ‌کدام از این‌ها جای عالی بودن را نمی‌گیرد. این‌ها عالی بودن شما را برای تصمیم‌گیرندگان خوانا می‌کنند، و همین دلیلی است که بعضی نام‌ها پیش از آنکه شغلی اعلام شود از قبل در اتاق حاضرند.

منابع