Skip to main content
در بحران هستید یا به آسیب رساندن به خودتان فکر می‌کنید؟ شما تنها نیستید. یافتن خط کمک →
کمک مالی

پیوند · ارتباط

وقتی حس می‌کنی شنیده نمی‌شوی: رسیدن به کسی که گوش نمی‌دهد

یک حرف را به پنج شکلِ مختلف گفته‌ای و باز هم جا نیفتاده. حسِ شنیده‌نشدن آدم‌ها را بی‌سروصدا فرسوده می‌کند. اینجا می‌گوییم وقتی کسی گوش نمی‌دهد واقعاً چه اتفاقی می‌افتد، و چند کارِ صادقانه که می‌توانی برای رساندنِ حرفت امتحان کنی.

مرد و زنی که پشتِ میز نشسته‌اند و حرف می‌زنند

عکس از Rydale Clothing در Unsplash

نکته‌های سریع

  • با دلیلِ اینکه چرا مطرحش می‌کنی شروع کن.
  • یک چیزِ درست از سمتِ او را نام ببر.
  • دست از توضیح‌دادن بردار و برداشتِ او را بپرس.

یک نوع خاص از خستگی هست که از شنیده‌نشدن می‌آید. نه خستگیِ یک روزِ بلند. خستگیِ اینکه با دقت خودت را توضیح می‌دهی، می‌بینی که درست از روی طرفِ مقابل سُر می‌خورد، و از نو شروع می‌کنی. کلماتت را با وسواس انتخاب کردی. آرام ماندی. منتظرِ لحظه‌ای خوب شدی. و به‌نحوی باز هم گفت‌وگو را با این حس تمام کردی که انگار با یک دیوار حرف می‌زدی.

اگر اینجا ایستاده‌ای، اولین چیزی که ارزشِ گفتن دارد این است که این مهم است. حسِ شنیده‌نشدن یک ناراحتیِ کوچک نیست که باید بتوانی نادیده‌اش بگیری. پژوهشگرانی که این را مطالعه می‌کنند آن را تجربه‌ای واقعی و فرساینده توصیف می‌کنند، تجربه‌ای که کلافگی، حسِ نادیده‌گرفته‌شدن، و از دست رفتنِ آهسته‌ی اعتماد را پرورش می‌دهد. وقتی آدم‌ها به این نتیجه می‌رسند که فهمیده نخواهند شد، اغلب کلاً دست از حرف‌زدن برمی‌دارند. پس اگر این اواخر حس کرده‌ای داری ساکت می‌شوی، یا پیش از مطرح‌کردنِ هر چیزی خودت را جمع می‌کنی، این ضعف نیست. این همان کاری است که شنیده‌نشدن با آدم می‌کند.

آنچه در ادامه می‌آید متنی برای بردنِ یک بحث نیست. مجموعه‌ای از حرکت‌های صادقانه برای هدفی سخت‌تر و انسانی‌تر است: پذیرفته‌شدن از سوی کسی که، همین حالا، تو را نمی‌پذیرد.

«حسِ شنیده‌شدن» واقعاً یعنی چه

کمک می‌کند درباره‌ی آن چیزی که کم داری دقیق باشی، چون «او گوش نمی‌دهد» در آن جمله بارِ زیادی را به دوش می‌کشد.

گروهی از پژوهشگران به‌تازگی کوشیدند دقیق مشخص کنند که حسِ شنیده‌شدن واقعاً از چه ساخته شده، و به چند تکه رسیدند. یکی صدا است، این حس که می‌توانی آنچه را منظورت است بگویی. یکی توجه است، این حس که طرفِ مقابل واقعاً با توست و نیمی‌جای‌دیگر نیست. یکی همدلی است، این حس که او درک می‌کند از سمتِ تو چه حسی دارد. یکی احترام است، اینکه با تو مثلِ کسی رفتار شود که ارزشِ جدی‌گرفتن دارد. و یک‌جور زمینه‌ی مشترک هست، این حس که شما دو نفر واقعاً جایی در میانه به هم رسیدید.

آنچه چشمگیر است این است که آدم‌ها این‌ها را مثلِ جعبه‌های جداگانه‌ای که باید تیک بخورند تجربه نمی‌کنند. معمولاً همچون یک حسِ یکپارچه ثبت می‌شوند، حاضر یا غایب. معمولاً نمی‌توانی بگویی کدام تکه کم بود. فقط می‌دانی که با حسِ دیده‌شدن از آنجا رفتی یا با حسِ تنهایی در آن گفت‌وگو.

این مفید است، چون مسئله را از نو قاب می‌گیرد. هدف این نیست که طرفِ مقابل را وادار کنی با تو موافقت کند. ممکن است از سوی کسی که هنوز جور دیگری به آن نگاه می‌کند کاملاً حسِ شنیده‌شدن داشته باشی. آنچه به دنبالش هستی تجربه‌ی این است که در میانه‌ی جمله‌ات برای او مهم باشی. این هدفی کوچک‌تر و دست‌یافتنی‌تر از بردن است.

چرا آدم‌ها دست از گوش‌دادن برمی‌دارند

وقتی کسی حرفت را نمی‌پذیرد، تقریباً هیچ‌وقت به این معنا نیست که برایش مهم نیستی. معمولاً یعنی چیزی در درونش بسته شده.

رایج‌ترین علت حالتِ دفاعی است، و به شکلی قابل‌پیش‌بینی کار می‌کند. لحظه‌ای که کسی حس می‌کند سرزنش یا انتقاد می‌شود، حتی اندکی، حتی وقتی قصدش را نداشته‌ای، بخشی از مغز به حالتِ محافظت‌از‌خود می‌رود. گوش‌دادن از کار می‌افتد. دیگر نکته‌ی تو را نمی‌سنجد. دارد در برابرِ یک حمله دفاع می‌کند، پاسخِ متقابلش را می‌سازد، دنبالِ جایی می‌گردد که در واقع خودش طرفِ ستم‌دیده بوده. می‌توانی رخ‌دادنش را حس کنی. گفت‌وگو کج می‌شود، و ناگهان تویی که روی صندلیِ متهم نشسته‌ای.

حالتِ دفاعی، در بنیادش، راهی خاموش برای گفتنِ این است که «مشکل من نیستم، تویی.» تا وقتی روشن است، هیچ‌چیزِ تو وارد نمی‌شود، چون واردکردنش یعنی پذیرفتنِ تقصیر، و تقصیر در آن لحظه تحمل‌ناپذیر حس می‌شود. John Gottman، پژوهشگرِ روابط که دهه‌ها گفت‌وگوی زوج‌ها را تماشا کرده، حالتِ دفاعی را یکی از الگوهای قابل‌اعتمادی می‌نامد که یک گفت‌وگو را غرق می‌کنند. تا وقتی فعال است، تو واقعاً در یک گفت‌وگو نیستی. در دو تک‌گوییِ موازی هستی.

دلیل‌های دیگری هم هست. بعضی‌ها سرریز شده‌اند، چنان برانگیخته که بدنشان در حالتِ هشدار است و واقعاً نمی‌توانند یک نکته‌ی پیچیده را پردازش کنند. بعضی از پا افتاده یا حواس‌پرت‌اند و با یک‌چهارمِ توجهشان گوش می‌دهند. بعضی جایی بزرگ شده‌اند که اشتباه‌بودن خطرناک بود، و زود یاد گرفتند به‌جای جذب‌کردن، منحرف کنند. دانستنِ دلیل آن را توجیه نمی‌کند. اما به تو می‌گوید کجا را نشانه بگیری.

پیش از آنکه کلمه‌ای بگویی

غریزه، وقتی حس می‌کنی شنیده نمی‌شوی، این است که بلندتر، طولانی‌تر، یا با شواهدِ بهتر بگویی‌اش. این تقریباً همیشه نتیجه‌ی معکوس می‌دهد. صدای بلندتر مثلِ تهدیدِ بیشتر خوانده می‌شود، و تهدیدِ بیشتر همان حالتِ دفاعی‌ای را که راهت را بسته عمیق‌تر می‌کند.

پس کار پیش از آنکه دهانت را باز کنی شروع می‌شود.

اول، بدنِ خودت را آرام کن. تا وقتی قلبت می‌کوبد و فکت منقبض است نمی‌توانی گفت‌وگویی ثابت داشته باشی. چند بازدمِ آهسته، پاها روی زمین، شانه‌ها پایین. این یک ادب و تعارف نیست. این راهی است که دسترسی به فکرِ روشنِ خودت را حفظ می‌کنی، و بدنی آرام‌تر در اتاق، بدنِ طرفِ مقابل را هم آرام‌تر می‌کند.

دوم، با خودت روراست باش که از این گفت‌وگوی به‌خصوص چه می‌خواهی. فهمیده‌شدن؟ حلِ یک مشکلِ مشخص؟ رهایی از این حسِ تنهایی در آن؟ هدف‌های متفاوت گفت‌وگوهای متفاوت می‌طلبند، و «می‌خواهم بالاخره اعتراف کند حق با من بود» هدفی است که تقریباً تضمین می‌کند هر دوتان شنیده‌نشده از جا برخیزید.

سوم، لحظه‌ات را انتخاب کن. یک گفت‌وگوی واقعی نیاز دارد هر دو نفر کمی ظرفیت داشته باشند. گیرآوردنِ کسی همان لحظه که از در تو می‌آید، یا وسطِ یک کار، یا وقتی از پیش عصبانی است، شانس را به ضررت روی هم می‌گذارد. منصفانه است که بپرسی: «حالا وقتِ مناسبی است، یا وقتِ بهتری هست؟» گذاشتنِ اینکه نه بگوید، برایت یک بله‌ای می‌خرد که واقعاً حاضر است.

در همان لحظه: چطور حرف را برسانیم

وقتی حرف می‌زنی، چند حرکتِ انگشت‌شمار واقعاً نحوه‌ی پاسخِ یک آدمِ بسته را تغییر می‌دهند. هیچ‌کدامشان حقه نیستند. جواب می‌دهند چون سطحِ تهدید را آن‌قدر پایین می‌آورند که گوش‌دادن دوباره به کار بیفتد.

  1. با رابطه شروع کن، نه با گلایه. پیش از آن حرفِ سخت، بگو چرا مطرحش می‌کنی. «این را پیش می‌کشم چون می‌خواهم حالمان با هم خوب باشد، نه چون می‌خواهم تو را آدمِ بد جلوه بدهم.» بلند گفتنِ نیتت گفت‌وگو را پیش از شروع از حالتِ محاکمه بیرون می‌آورد.
  2. از تجربه‌ی خودت حرف بزن. «وقتی نقشه عوض شد و به من گفته نشد، حس کردم کنار گذاشته شده‌ام» سخت‌تر از «تو همیشه من را کنار می‌گذاری» قابلِ بحث است. اولی گزارشی از درونِ توست، که کسی واقعاً نمی‌تواند رَدش کند. دومی یک اتهام است، و اتهام‌ها یک دفاع را دعوت می‌کنند.
  3. اول چیزی به او بده که با آن موافق باشد. کوچک‌ترین چیزِ درست از سمتِ او را پیدا کن و نامش را ببر. «حق داری، من به‌جای گفتنِ اینکه چه اشکالی هست، ساکت می‌شوم.» پذیرفتنِ حتی مسئولیتِ بخشی، به‌طرزِ عجیبی، مستقیم‌ترین راهِ حل‌کردنِ حالتِ دفاعی است. به طرفِ مقابل می‌گوید که اینجایی تا ترمیم کنی، نه تا محاکمه، و کسی که خودش را جمع نمی‌کند بالاخره می‌تواند باقی‌اش را بشنود.
  4. بپرس، بعد واقعاً گوش بده. «این برای تو چطور جا افتاد؟» و بعد یک سکوتِ واقعی. پیش از آنکه پاسخ بدهی، آنچه را می‌شنوی بازتاب بده: «پس از جایی که تو ایستاده بودی، به نظر می‌رسید من از پیش تصمیم گرفته‌ام.» حتی اگر دارد سرسختی می‌کند، به‌درستی فهمیده‌شدن خلعِ سلاح‌کننده است. آدم‌ها به‌ندرت به جنگ با کسی ادامه می‌دهند که آشکارا دارد تلاش می‌کند درست درکشان کند.
  5. روی یک چیز بمان. وسوسه، وقتی بالاخره توجهش را داری، این است که همه‌چیز را پیش بکشی. در برابرش مقاومت کن. یک موضوع، که به‌آرامی نگه داشته شود، شانسی دارد. یک فهرست مثلِ یک کمین حس می‌شود، و کرکره‌ها پایین می‌آیند.

دامِ بیش‌ازحد‌توضیح‌دادن

یک الگو هست که تقریباً همه وقتی حس می‌کنند شنیده نمی‌شوند در آن می‌افتند، و هر بار اوضاع را بدتر می‌کند. حس می‌کنی نکته‌ات جا نیفتاد، پس دوباره توضیحش می‌دهی. بعد باز هم، با جزئیاتِ بیشتر، توجیهِ بیشتر، مثال‌های بیشتری که روی هم می‌ریزی تا ثابت کنی حق با توست. مثلِ بیشتر تلاش‌کردن حس می‌شود. برای طرفِ مقابل، مثلِ فشار فرود می‌آید.

هرچه بیشتر دلیل روی هم بگذاری، بیشتر شبیه پرونده‌ای می‌شود که علیهِ او ساخته می‌شود، و او سخت‌تر پا سفت می‌کند. معمولاً می‌توانی همان لحظه‌ای را حس کنی که دیگر گفت‌وگو نیست و به این بدل می‌شود که تو داری به هیئتِ منصفه‌ای که از پیش تصمیمش را گرفته شواهد ارائه می‌دهی. از یک جایی به بعد، تکرارِ خودت ارتباط نیست. التماس است، و التماس به‌ندرت کسی را می‌گشاید.

اگر خودت را در میانه‌ی این چرخه گرفتی، حرکتِ بهتر تقریباً همیشه این است که بایستی و ورقش را برگردانی. کمتر بگو، بیشتر بپرس. «خیلی حرف زدم. برداشتِ تو از آن چیست؟» یک بیانِ روشن از آنچه لازم داری، که پشتش کنجکاویِ واقعی درباره‌ی سمتِ او بیاید، بیشتر از محکم‌ترین توضیحِ ده‌دقیقه‌ای کار می‌کند. فهمیده‌شدن و اثباتِ ادعایت دو کارِ یکسان نیستند، و وقتی حس می‌کنی شنیده نمی‌شوی، دومی بی‌سروصدا اولی را خراب می‌کند.

وقتی بدن سکان را در دست می‌گیرد

گاهی هیچ‌کدام از این‌ها جواب نمی‌دهد، چون طرفِ مقابل آن‌قدر سرریز شده که نمی‌تواند فکر کند. صدایش بالا می‌رود، یا سرد و بی‌روح می‌شود، یا شروع می‌کند به تکرارِ یک جمله. این سرسختی به‌معنای معمول نیست. این یک سیستمِ عصبی در حالتِ هشدار است، و هیچ مقدار عبارت‌بندیِ خوب به مغزی در آن حالت نمی‌رسد.

حرکت اینجا یک مکث است، که به‌عنوانِ مراقبت پیشنهاد می‌شود، نه تنبیه. چیزی مثلِ: «می‌بینم که هر دو داریم داغ می‌شویم. نمی‌خواهم چیزی بگویم که پشیمان شوم. می‌شود بیست دقیقه وقت بگیریم و بعد به آن برگردیم؟» جزئیاتش مهم است. زمانی واقعی برای بازگشت نام ببر، تا مثلِ یک استراحت خوانده شود، نه رهاکردن. بعد واقعاً از آن استراحت برای آرام‌شدن استفاده کن، نه برای مرورِ پرونده‌ات. یک مکث وقتی جواب می‌دهد که هر دو بدن واقعاً آرام شوند. وقتی فقط یک وقفه میانِ دو راند است شکست می‌خورد.

وقتی دیوار تکان نمی‌خورد

این هم آن بخشی که شنیدنش سخت‌تر است. می‌توانی همه‌ی این‌ها را با صبر و مهارت انجام دهی، و بعضی آدم‌ها باز هم گوش نمی‌دهند. نه چون اشتباه کردی، بلکه چون همین حالا نه می‌توانند و نه می‌خواهند به تو برسند. این چیزی واقعی و دردناک است، و وانمودکردن به عکسش کمکت نمی‌کند.

اگر وضعیتِ تو این است، چند چیز ارزشِ چنگ‌زدن دارد.

می‌توانی شنیده شوی بی‌آنکه آن یک نفر تو را بشنود. حملِ چیزی ناگفته سنگین است، و تو سزاوارِ دستِ‌کم یک جا هستی که در آن با توجه و بدونِ قضاوت پذیرفته می‌شوی، همان‌طور که یک دوستِ خوب یا یک شنونده‌ی ثابت می‌تواند ارائه کند. گفتنِ آن به کسی که می‌تواند دریافتش کند جایزه‌ی دلداری نیست. شکلی واقعی از آرامش است، و از آن فرسایشِ آهسته‌ای که از حسِ همیشه‌نادیده‌گرفته‌شدن می‌آید محافظتت می‌کند.

همچنین می‌توانی آنچه را از رابطه انتظار داری تنظیم کنی بی‌آنکه کاملاً از آن دست بکشی. بعضی آدم‌ها می‌توانند تو را درباره‌ی چیزهای کوچک بشنوند و نه بزرگ، یا در نوشتار و نه بلند، یا فقط بعد از اینکه آرام شدند. آموختنِ مرزهای واقعیِ کسی با پذیرفتنِ رفتارِ بد یکی نیست. این انتخابی است، عمدی، درباره‌ی اینکه امیدت را کجا خرج کنی.

و ارزش دارد که درباره‌ی تفاوتِ میانِ کسی که شنونده‌ی بدی است و کسی که از گوش‌ندادن به‌عنوانِ ابزارِ کنترل استفاده می‌کند صادق باشیم. اگر حرف‌هایت به‌طورِ معمول تحریف می‌شوند، اگر به تو حس می‌دهند که نیازهایت به‌خاطرِ وجود‌داشتنشان نامعقول‌اند، اگر می‌بینی داری خودت را کوچک می‌کنی تا آرامش را حفظ کنی، این مشکلی متفاوت از یک گفت‌وگوی ناشیانه است. یک مشاور یا رواندرمانگر می‌تواند کمکت کند این الگو را روشن ببینی و تصمیم بگیری می‌خواهی درباره‌اش چه کنی. یک خطِ حمایت از خشونتِ خانگی یا روابط هم می‌تواند، اگر هر چیزی درباره‌ی این وضعیت ناامن حس می‌شود.

حسِ شنیده‌نشدن برای مدتی طولانی بیش از رابطه را می‌فرساید. تو را می‌فرساید، خوابت را، اعتمادبه‌نفست را، آن نسخه‌ای از خودت را که به همه‌جای دیگر می‌بری. اگر متوجه شدی این دارد رخ می‌دهد، حرف‌زدن با یک رواندرمانگر واکنشِ بیش از حد نیست. لازم نیست صبر کنی تا اوضاع تحمل‌ناپذیر شود تا سزاوارِ حمایت شوی. اینکه جایی، از سوی کسی، به تو رسیده شود یک نیازِ پایه است، نه یک تجمل که باید با بیشتر تلاش‌کردن به دستش بیاوری.

هدف هیچ‌وقت وادارکردنِ آدمِ دیگری به گوش‌دادن نبود. نمی‌توانی، و دنبال‌کردنش فرسوده‌ات می‌کند. کاری که می‌توانی بکنی این است که جوری حرف بزنی که به گوش‌دادن بهترین شانس را بدهی، صادقانه توجه کنی که آیا جا می‌افتد یا نه، و مطمئن شوی که دستِ‌کم تو، آخرین کسی نیستی که تجربه‌ی خودت را جدی می‌گیرد.

منابع

پیش از رفتن، یک یادداشت دربارهٔ مراقبت

KEEP CALM ابزارهای آموزشی رایگان برای کمک به خود فراهم می‌کند. این جایی برای مشاورهٔ پزشکی، تشخیص یا درمان نیست و جایگزین مراقبت تخصصی نمی‌شود. اگر چیزی این‌جا فراتر از استرس معمول به نظر می‌رسد، در ارتباط بودن با یک متخصص گامی نیرومند و شایسته است.

If you are in crisis or thinking about harming yourself, you are not alone. In the US, call or text 988 (Suicide & Crisis Lifeline, 24/7), text HOME to 741741 (Crisis Text Line), or call 911 in an emergency.