Skip to main content
در بحران هستید یا به آسیب رساندن به خودتان فکر می‌کنید؟ شما تنها نیستید. یافتن خط کمک →
کمک مالی

رهبریِ خود · خودتنظیمی

آن مکث پیش از واکنش

میانِ اینکه چیزی بر تو می‌نشیند و اینکه تو درباره‌اش کاری می‌کنی، یک شکاف هست. بیشترِ آسیب‌ها در کار وقتی رخ می‌دهند که آن شکاف زیادی سریع بسته می‌شود. اینجا می‌گوییم چرا این مکث مهم است، و چطور عمداً کمی درازترش کنی.

جرثقیلِ قرمز و سفید نزدیکِ درخت‌های سبز در روز

عکس از Babak Habibi در Unsplash

نکته‌های سریع

  • احساس را بی‌سروصدا نام ببر تا رامش کنی.
  • پیش از پاسخ‌دادن بازدمت را آهسته کن.
  • بپرس چه چیزِ دیگری ممکن است در جریان باشد.

پیامی می‌رسد. لحنش ناجور است، یا تصمیمی بدونِ تو گرفته شده، یا کسی اعتبارِ کاری را که مالِ تو بود به نامِ خودش زد. پیش از آنکه حتی یک فکرِ روشن کرده باشی، آن را در تنت حس می‌کنی. گرما در صورت. یک انقباض. پاسخ همین حالا در ذهنت نیمه‌نوشته است، و تندتر از هر چیزی است که در یک روزِ خوب انتخاب می‌کردی.

آنچه در چند ثانیه‌ی بعد رخ می‌دهد معمولاً بیشتر از آنچه آدم‌ها برایش ارزش قائل‌اند اهمیت دارد. نه خودِ موقعیت. ثانیه‌های پس از آن.

به بیشترِ ما هیچ‌وقت یاد ندادند که آن ثانیه‌ها جایی‌اند که می‌توانیم رویش بایستیم. با آن هجوم و آن پاسخ مثلِ یک حرکتِ واحد رفتار می‌کنیم، انگار به هم جوش خورده‌اند. این‌طور نیست. آنجا شکافی هست، کوچک و آسان‌برای‌ازدست‌دادن، و یاد گرفتنِ پیدا کردنش یکی از آرام‌ترین و سودمندترین مهارت‌هایی است که یک نفر می‌تواند بسازد. این تفاوتِ میانِ رهبریِ خودت و کشیده‌شدن این‌ور و آن‌ور به دستِ هر چیزی است که همین الان اتفاق افتاد.

چرا واکنشِ سریع این‌قدر متقاعدکننده حس می‌شود

آن سرعت نقص شخصیت نیست. همان شیوه‌ای است که ساخته شده‌ای.

در ژرفای مغز، آمیگدال قرار دارد، ساختاری کوچک که دنبالِ تهدید می‌گردد و سریع شلیک می‌کند. وقتی تصمیم می‌گیرد چیزی خطرناک است، سیگنالی از پریشانی می‌فرستد که پاسخِ استرسِ بدن را به راه می‌اندازد، همان که آدم‌ها معمولاً جنگ‌یاگریز می‌نامندش. هاروارد هلث این زنجیره را رک توصیف می‌کند: آمیگدال تهدید را علامت می‌زند، آژیر پخش می‌شود، آدرنالین سرریز می‌شود، و بدنت آماده‌ی عمل می‌شود پیش از آنکه بخشِ کندتر و اندیشمندترِ مغزت نظر داده باشد.

آن سیستم نیاکانِ ما را زنده نگه داشت. مشکل این است که فرقِ میانِ یک شکارچی و یک ایمیلِ منفعلانه‌ـپرخاشگرانه را نمی‌داند. یک بی‌احترامیِ به‌نظررسیده از یک همکار می‌تواند همان سیم‌کشی‌ای را به راه بیندازد که یک خطرِ جسمیِ واقعی، و وقتی چنین می‌شود، بخشِ اندیشنده‌ی مغزت درست وقتی که بیش از همه به آن نیاز داری آرام‌تر می‌شود. دنیل گلمن به نسخه‌ی نمایشیِ این نامی داد که آدم‌ها به یاد می‌آورند: ربودنِ آمیگدال، آن لحظه‌ای که آژیر بر قضاوت چیره می‌شود و کاری می‌کنی که با ذهنِ خونسرد هرگز تأییدش نمی‌کردی.

پس آن احساسِ فوری و قاطع که همین حالا باید پاسخ دهی واقعی است. فقط قابل‌اعتماد نیست. تقریباً هیچ چیزی در کار واقعاً به واکنشِ آنی نیاز ندارد. آن فوریت پاسخِ استرس است که دارد حرف می‌زند، نه موقعیت.

این مکث در واقع برای چیست

به این مکث مثلِ زمانی فکر کن که طول می‌کشد تا قضاوتت دوباره سرِ میز برگردد.

وقتی آژیر شلیک می‌کند، برای لحظه‌ای دسترسی به بهترین تفکرت را از دست می‌دهی. یک لحظه بهش وقت بده و آن دسترسی برمی‌گردد. این مکث درباره‌ی فروخوردنِ آنچه حس می‌کنی یا وانمود به آرام‌بودن نیست. درباره‌ی این است که از آن بخشی از خودت که کمترین آمادگی را برای خوب عمل‌کردن دارد عمل نکنی. هیچ‌وقت نمی‌گذاشتی وحشت‌زده‌ترین آدمِ اتاق تصمیم بگیرد. برای چند ثانیه، آن آدم خودِ تویی.

گلمن این را در تعریفش از خودتنظیمی در کارش درباره‌ی رهبری گنجاند: توانایی کنترل یا تغییرِ مسیرِ تکانه‌های مخرب، عادتِ به‌تعویق‌انداختنِ قضاوت و فکرکردن پیش از عمل. توجه کن که این چیست و چه نیست. تزلزل‌ناپذیر بودن یا هیچ‌چیز حس‌نکردن نیست. تمایل به گذاشتنِ یک شکافِ کوچک میانِ احساس و حرکت است.

و این هم بخشی که باید کمی از فشار را بردارد. لازم نیست در آن ثانیه‌ها در بحث با احساساتِ خودت پیروز شوی. فقط لازم است ایمیل را نفرستی.

چند راه برای درازتر کردنِ آن شکاف

هدف این نیست که هرگز آن هجوم را حس نکنی. حسش خواهی کرد. هدف ساختنِ یک نیم‌گامِ قابل‌اعتماد میانِ حس‌کردنش و عمل‌کردن بر اساسش است. چند چیز واقعاً کمک می‌کنند.

آنچه حس می‌کنی را نام ببر

این یکی آن‌قدر ساده به گوش می‌رسد که انگار جواب نمی‌دهد، و پشتش برخی از چشمگیرترین پژوهش‌های این حوزه است. تیمی در دانشگاه یو‌سی‌ال‌ای به سرپرستیِ متیو لیبرمن دریافت که عملِ ساده‌ی به‌کلمه‌درآوردنِ یک احساس، خشمش نامیدن، رنجش نامیدن، فعالیت در آمیگدال را پایین می‌آورد و ناحیه‌ای تنظیم‌گر از قشرِ پیش‌پیشانی را به کار می‌اندازد. نام‌بردنِ احساس آرامش می‌کند. بعضی‌ها اسمش را می‌گذارند «نامش را ببر تا رامش کنی.»

لازم نیست به کسی اعلامش کنی. در ذهنِ خودت کافی است. «الان خشمگینم.» «احساسِ خجالت می‌کنم.» آن عملِ کوچکِ برچسب‌زدن تو را، حتی کمی، از درونِ احساس بودن به نگاه‌کردن به آن جابه‌جا می‌کند. و آن بخشی از تو که می‌تواند به یک احساس نگاه کند، همان بخشی است که می‌تواند انتخاب کند بعدش چه کند.

بازدم را آهسته کن

نمی‌توانی وقتی بدنت هنوز در حالتِ آژیر است با استدلال به آرامش برسی. سریع‌ترین راهِ بازگشت از میانِ نفست می‌گذرد. یک بازدمِ بلند و آهسته، بلندتر از دم، سیگنالی واقعی به سیستمِ عصبی‌ات می‌فرستد که وضعیتِ اضطراری تمام شده. پاها روی زمین. شانه‌ها پایین. تو داری آرامش را اجرا نمی‌کنی. داری به بدنت آن نشانه‌ای را می‌دهی که برای پس‌دادنِ مغزت لازم دارد.

با یک جمله زمان بخر

هر مکثی نمی‌تواند خاموش باشد. گاهی در جلسه‌ای، سرِ تماسی، و پاسخی انتظار می‌رود. چند جمله‌ی صادقانه و آماده دقیقاً برای همین نگه دار:

  • «بگذار کمی رویش فکر کنم و بعد جوابت را بدهم.»
  • «پرسشِ خوبی است. می‌خواهم پاسخی واقعی بدهم، نه پاسخی سریع.»
  • «برای این یکی یک دقیقه وقت لازم دارم.»

هیچ‌کدامِ این‌ها تو را ضعیف نشان نمی‌دهد. تو را شبیهِ کسی نشان می‌دهند که ارزش دارد منتظرِ پاسخ‌هایش بمانی.

داستانِ زیرین را زیرِ سؤال ببر

بخشِ زیادی از آن حرارت از داستانی می‌آید که پیشاپیش درباره‌ی آنچه اتفاق افتاد ساخته‌ای. به تو بی‌احترامی کردند. فکر می‌کنند از پسش برنمی‌آیی. جوزف گرنی در نوشته‌ای در هاروارد بیزینس ریویو درباره‌ی استوار ماندن در لحظه‌های پرتنش اشاره می‌کند که احساساتِ ما کمتر از خودِ رویدادها می‌آیند و بیشتر از داستان‌هایی که درباره‌شان به خودمان می‌گوییم، و اینکه آن داستان‌ها اغلب پیش‌نویسِ اول‌اند، نه حقیقت. در آن مکث، این امکان را می‌یابی که یک پرسشِ آرام بپرسی: اینجا چه چیزِ دیگری ممکن است در جریان باشد؟ شاید عجله داشتند. شاید نمی‌دانستند. شاید هیچ ربطی به تو نداشت. لازم نیست مهربان‌ترین داستان را باور کنی. فقط لازم است چنگت را از روی بدترینش شل کنی.

وقتی مکث مدام شکست می‌خورد

گاهی همه‌چیز را درست انجام می‌دهی و باز هم از کوره در می‌روی. این برای هر کسی پیش می‌آید، و یک لحظه‌ی ازدست‌رفته معیارِ تو نیست. آنچه آدم‌ها به یاد می‌آورند این است که آیا برگشتی و آن را پذیرفتی. «پیش‌تر با تو تند بودم، و آن با من است» بیشتر از یک کارنامه‌ی بی‌نقص ترمیم می‌کند.

اما به الگوها توجه کن. اگر روزی چند بار سرریز می‌شوی، اگر چیزهای کوچک واکنش‌هایی راه می‌اندازند که خیلی بزرگ‌تر از حد حس می‌شوند، اگر آن خشم یا آن دلهره ساعت‌ها بعد هم می‌ماند، یا اگر دارد روابط و خوابت را از تو می‌گیرد، ارزش دارد جدی‌اش بگیری. الگویی از این دست اغلب کمتر درباره‌ی اراده است و بیشتر درباره‌ی سیستمِ عصبی‌ای که مدتِ درازی زیادی داغ کار کرده، گاهی از استرسِ مزمن، گاهی از چیزهایی از گذشته‌ی دورتر. هیچ‌کدامِ این‌ها نقصی نیست که به‌تنهایی با زور از آن رد شوی. یک درمانگر یا پزشکت می‌تواند کمکت کند بفهمی چه چیزی آن را می‌راند و چه چیزی واقعاً آرامش می‌کند. دست‌درازکردن به سمتِ آن نوع کمک نشانه‌ی این نیست که مکث شکست خورد. همان مهارت است، خردمندانه به کار رفته: دانستنِ اینکه کِی چیزی که روبه‌رویت است بزرگ‌تر از یک نفس است.

شکافِ میانِ آنچه رخ می‌دهد و آنچه انجام می‌دهی کوچک است. در ضمن مالِ توست. بیشترِ روزها، تمامِ کار فقط این است که پیش از تصمیم‌گرفتن یک ثانیه‌ی اضافه در آن بایستی.

منابع

پیش از رفتن، یک یادداشت دربارهٔ مراقبت

KEEP CALM ابزارهای آموزشی رایگان برای کمک به خود فراهم می‌کند. این جایی برای مشاورهٔ پزشکی، تشخیص یا درمان نیست و جایگزین مراقبت تخصصی نمی‌شود. اگر چیزی این‌جا فراتر از استرس معمول به نظر می‌رسد، در ارتباط بودن با یک متخصص گامی نیرومند و شایسته است.

If you are in crisis or thinking about harming yourself, you are not alone. In the US, call or text 988 (Suicide & Crisis Lifeline, 24/7), text HOME to 741741 (Crisis Text Line), or call 911 in an emergency.