Skip to main content
در بحران هستید یا به آسیب رساندن به خودتان فکر می‌کنید؟ شما تنها نیستید. یافتن خط کمک →
کمک مالی

روابط و تنشِ اجتماعی · اضطراب اجتماعی

اضطراب اجتماعی، به زبانِ ساده: چیست و چه چیزی واقعاً کمک می‌کند

اگر پیش از یک مهمانی، یک جلسه یا یک تماسِ تلفنی دلت هُری می‌ریزد، نه خراب شده‌ای و نه تنهایی. اینجا می‌گوییم اضطراب اجتماعی واقعاً چیست، چرا این‌قدر محکم چنگ می‌زند، و آن حرکت‌های کوچک و شدنی که به‌مرور چنگش را شل می‌کنند.

چند زن که پشتِ یک میزِ چوبی نشسته‌اند

عکس از Brooke Cagle در Unsplash

نکته‌های سریع

  • پیش از پله‌ی سخت، یک پله‌ی آسان را بالا برو.
  • توجهت را به بیرون، به سمتِ آن‌ها بگیر.
  • آنچه از آن می‌ترسیدی را با آنچه واقعاً رخ داد مقایسه کن.

تصور کن که بقیه‌ی شب داری یک جمله را که سه ساعت پیش گفتی دوباره و دوباره پخش می‌کنی. مطمئنی که ناجور به نظر رسیدی. مطمئنی که متوجه شدند. حاضر بودی تقریباً هر چیزی بدهی تا زودتر از آن اتاق بیرون بزنی، و حالا بخشی از تو آرزو می‌کند کاش اصلاً نرفته بودی.

اگر این برایت آشناست، شکلِ اضطراب اجتماعی را از درون می‌شناسی. همان دلهره‌ی پیش از رویداد، آن حسِ زیرِ نورافکن بودن در حینش، و آن بازپخشِ طولانی و بی‌رحم پس از آن. و بسیار رایج‌تر از آن است که در آن لحظه حس می‌شود، وقتی به نظر می‌رسد تو تنها کسی در اتاق هستی که همه‌ی این‌ها برایش این‌قدر سخت است. نیستی. طبقِ برخی برآوردها، تقریباً یک نفر از هر هشت نفر در جایی از زندگی‌اش با اضطراب اجتماعی دست‌وپنجه نرم می‌کند.

می‌خواهیم با این کلمه محتاط باشیم، چون بی‌دقت به کار می‌رود. خیلی‌ها خودشان را «مضطربِ اجتماعی» می‌نامند وقتی منظورشان خجالتی است، یا درون‌گرا، یا فقط خسته از گپِ سطحی. اشکالی ندارد. این نوشته برای آن نسخه‌ای است که دندان دارد، همان که باعث می‌شود برنامه‌هایت را لغو کنی، از تماس‌های تلفنی طفره بروی، یا در یک جلسه ساکت بمانی در حالی که حرفی ارزشمند برای گفتن داری. نسخه‌ات هر چه باشد، همان ایده‌ها به کار می‌آیند. فقط هر چه محکم‌تر چنگ بزند، بیشتر اهمیت پیدا می‌کنند.

واقعاً چیست

اضطراب اجتماعی ترسی شدید و پایدار است از اینکه دیگران تماشایت کنند، ارزیابی‌ات کنند یا درباره‌ات قضاوت کنند. زیرِ آن یک نگرانیِ مشخص نشسته است: اینکه کارِ خجالت‌آوری بکنی، آن خجالت دیده شود، و آدم‌ها به‌خاطرش برایت ارزشِ کمتری قائل شوند.

این ترس می‌تواند به تقریباً هر موقعیتی بچسبد که دیگران در آن ممکن است حواسشان به تو باشد. حرف‌زدن در یک جمع. غذا خوردن جلوی دیگران. زدنِ یک تماسِ تلفنی. واردشدن به اتاقی که کارها در آن از پیش شروع شده. معرفی‌شدن به کسِ تازه. برای بعضی‌ها به اجرا گره خورده است، مثلِ ارائه‌دادن یا سرِ زبان‌ها افتادن. برای بعضی دیگر در تارِ زندگیِ عادیِ روزمره تنیده است، صندوقدار، راهرو، پاسخ به همه در یک ایمیل.

معمولاً زود پیدایش می‌شود. برای خیلی‌ها در سال‌های نوجوانی آغاز می‌شود، گاهی زودتر، اغلب حوالیِ سنی که ناگهان خیلی آگاه می‌شوی که دیگران دارند درباره‌ات نظر می‌سازند. اگر به حالِ خودش رها شود، معمولاً جا خوش می‌کند و می‌ماند. این دلیلی برای هراس نیست. دلیلی است برای اینکه به‌جای انتظار برای اینکه خودش بگذرد، جدی‌اش بگیری.

یک مرزِ صادقانه هست که ارزشِ کشیدن دارد. خجالتِ معمولی همین که با آدم‌ها گرم می‌شوی محو می‌شود. اضطراب اجتماعی به‌طورِ قابل‌اتکا محو نمی‌شود، مزاحمت می‌کند، و چیزهایی را که واقعاً می‌خواستی به تو تحمیل می‌کند، دوستی‌ها، فرصت‌ها، یک شبِ آرام‌تر. همان مزاحمت است که نشانه‌ی واقعی است، بیش از اینکه چقدر مضطرب حس می‌کنی.

همچنین معمولاً در برابرِ چشم پنهان می‌ماند. آدم‌های دارای اضطراب اجتماعی اغلب گرم، توانا و محبوب‌اند، و دقیقاً برای همین است که هیچ‌کس دور و برشان گمان نمی‌برد که آن لبخند چقدر زحمت می‌برد. می‌توانی یک ارائه‌ی خوب بدهی و بقیه‌ی روز را با این باور بگذرانی که خراب کردی. می‌توانی آدمِ بامزه‌ی جمع باشی و باز هم از دعوتِ بعدی دلهره داشته باشی. ناهماهنگیِ میانِ اینکه چطور به نظر می‌رسی و اینکه از درون چه حسی دارد، یکی از تنهاترین بخش‌های آن است، و یکی از روشن‌ترین نشانه‌های اینکه چیزی که با خود حمل می‌کنی بیش از یک دلشوره است.

چرا این‌قدر محکم چنگ می‌زند

کمک می‌کند بدانی هیچ‌کدام از این‌ها نقصِ شخصیت نیست. مغزت دارد یک برنامه‌ی ایمنیِ قدیمی را اجرا می‌کند، فقط بد برای زندگیِ مدرن تنظیم شده.

در بیشترِ تاریخِ بشر، رانده‌شدن از گروه واقعاً خطرناک بود. پس ما طوری تکامل یافتیم که به تعلق‌داشتن شدیداً اهمیت بدهیم، و به‌سختی به دنبالِ هر نشانه‌ای بگردیم که داریم پس زده می‌شویم. بخشی از مغز در عمقِ لوبِ گیجگاهی، آمیگدال، مثلِ یک آژیرِ دود برای تهدید عمل می‌کند. در اضطراب اجتماعی، آن آژیر زیادی حساس تنظیم شده است. یک چهره‌ی خنثی به‌معنای ناخشنودی خوانده می‌شود. یک مکث در گفت‌وگو به‌معنای گواهی بر کسل‌کننده‌بودنِ تو خوانده می‌شود. آژیر شلیک می‌کند، بدنت از شیمیِ استرس پر می‌شود، و حالا داری عرق می‌کنی یا سرخ می‌شوی یا ذهنت خالی می‌شود، که مثلِ گواهی بیشتر بر این حس می‌شود که چیزی در تو ایراد دارد.

سه چیز معمولاً کلِ این ماشین را در کار نگه می‌دارند:

  • واکنشِ بدن آن ترس را تغذیه می‌کند. سرخ‌شدن، صدای لرزان، قلبِ تندتپش، دست‌های عرق‌کرده. این‌ها فقط آدرنالین است که دارد کارش را می‌کند، اما برای ذهنِ مضطرب مثلِ شکستی در ملأعام به نظر می‌رسند، که اضطراب را بالاتر می‌برد.
  • توجه به درون برمی‌گردد. در یک لحظه‌ی اجتماعیِ پرتنش، دست از تماشای گفت‌وگو برمی‌داری و شروع به تماشای خودت می‌کنی، زیرِ نظر گرفتنِ اینکه چطور به نظر می‌رسی و چطور صدایت شنیده می‌شود. از قضا، همین است که باعث می‌شود حواس‌پرت یا خشک به نظر بیایی. آن‌قدر مشغولِ مدیریتِ تصویری که از خودت می‌گذاری هستی که نمی‌توانی در اتاق حاضر باشی.
  • اجتناب درسِ اشتباه را یاد می‌دهد. وقتی از مهمانی می‌زنی و آن دلهره فوراً فرو می‌نشیند، مغزت آن را مرتب بایگانی می‌کند: اجتناب جواب داد، خطر دفع شد. پس دفعه‌ی بعد کششِ اجتناب حتی قوی‌تر است. آسودگی در کوتاه‌مدت، زندگیِ کوچک‌تر در بلندمدت.

آخری همان موتور است. اجتناب همان چیزی است که یک احساسِ سخت را به دنیایی روبه‌کوچک‌شدن تبدیل می‌کند. و به‌طرزِ مفیدی، همان نقطه‌ی دقیقی است که تغییر از آن آغاز می‌شود.

چه چیزی واقعاً کمک می‌کند

خبرِ خوب این است که اضطراب اجتماعی یکی از درمان‌پذیرترین کارهایی است که یک ذهن می‌تواند بکند. رویکردهای زیر راه‌حل‌های فوری نیستند، اما جواب می‌دهند، و بعضی‌شان را می‌توانی همین امروز، به‌تنهایی، شروع کنی.

به موقعیت‌ها روی یک نردبان نزدیک شو، نه یک‌باره

قدرتمندترین حرکتِ تنها خلافِ همه‌ی غریزه‌هاست: به‌آرامی همان کاری را که از آن پرهیز می‌کرده‌ای، قدم‌به‌قدم انجام‌دادن. پژوهشگران به این می‌گویند مواجهه، و ماده‌ی فعالِ بیشترِ درمان‌های مؤثر است. ایده این نیست که با فشار و تحمل از دلِ ترسناک‌ترین موقعیتت بگذری. این است که یک نردبان بسازی.

موقعیت‌هایی را که مضطربت می‌کنند فهرست کن و رتبه‌بندی‌شان کن، آسان‌ترین پایین، سخت‌ترین بالا. بعد نزدیکِ پایین شروع کن و روی هر پله بمان تا کم‌بارتر حس شود، پیش از آنکه بالا بروی. یک نردبان ممکن است با تماسِ چشمی و گفتنِ «ممنون» به یک باریستا شروع شود، به پرسیدنِ یک سؤال از یک همکار برسد، و تنها خیلی بعدتر به حرف‌زدن در یک جلسه. هر بار که به‌جای فرار در یک موقعیت می‌مانی، و هیچ فاجعه‌ای رخ نمی‌دهد، مغزت بی‌سروصدا سطحِ تهدید را به‌روز می‌کند. همان به‌روزرسانی کلِ ماجراست.

داستانی را که ذهنت روایت می‌کند بگیر

اضطراب اجتماعی روی پیش‌بینی‌ها کار می‌کند، تقریباً همیشه بدترین‌حالت‌ها. «همه لرزشِ دست‌هایم را می‌بینند.» «هیچ حرفی برای گفتن نخواهم داشت.» «فهمیدند که مضطرب بودم و حالا فکر می‌کنند رقت‌انگیزم.»

لازم نیست این افکار را با بحث به تسلیم واداری. فقط شروع کن به دیدنِ آن‌ها به‌عنوانِ فکر، نه واقعیت، و بعد آن‌ها را با واقعیت بسنج. آن چیزی که از آن دلهره داشتی واقعاً اتفاق افتاد؟ معمولاً پاسخ نه است، یا خیلی کوچک‌تر از آنچه پیش‌بینی شده بود. بعضی‌ها یک یادداشتِ ساده روی گوشی‌شان نگه می‌دارند: از چه می‌ترسیدم، واقعاً چه شد. طیِ چند هفته، فاصله‌ی میانِ این دو نادیده‌گرفتنی نمی‌شود، و همان فاصله جایی است که ترس بخشی از اقتدارش را از دست می‌دهد.

توجهت را به بیرون بگیر

چون اضطراب تمرکزت را به سمتِ خودت می‌کشد، یک تغییرِ کوچکِ عمدی خیلی کمک می‌کند. به توجه مثلِ یک چراغ‌قوه فکر کن. در یک لحظه‌ی مضطرب، می‌چرخد و مستقیم به سمتِ تو نشانه می‌رود، و هر عیبی را که تصور می‌کنی دیگران می‌توانند ببینند روشن می‌کند، صورتِ گُرگرفته‌ات، گیرِ صدایت، آن مکثی که نیم‌ثانیه بیش از حد طول کشید. حرکت این است که آن پرتو را دوباره به بیرون بچرخانی.

در یک گفت‌وگو، توجهت را به طرفِ مقابل بده. به آنچه واقعاً می‌گوید. به رنگِ پیراهنش. به داستانی که نیمه‌کاره دارد تعریف می‌کند. هر چیزِ واقعی و بیرون از سرِ خودت، به‌جای آن تفسیرِ پیوسته درباره‌ی اینکه چطور به نظر می‌رسی. نمی‌توانی هم‌زمان خودت را کامل زیرِ نظر بگیری و واقعاً گوش کنی، پس انتخابِ گوش‌دادن دو کار را با هم می‌کند: خودپاییدن را ساکت می‌کند، و تو را آدمِ بهتری برای حرف‌زدن با او می‌کند. آدم‌ها حس می‌کنند شنیده می‌شوند و گرم می‌شوند، که برعکسِ آن طردی است که خودت را برایش آماده کرده بودی.

رفتارهای ایمنی را کنار بگذار

این یکی کمتر آشکار است و ارزشِ دانستن دارد. برای گذر از موقعیت‌های ترسناک، بیشترِ آدم‌های دارای اضطراب اجتماعی به عصاهای کوچکی تکیه می‌کنند: تمرینِ هر جمله پیش از گفتنش، محکم‌گرفتنِ یک نوشیدنی تا دست‌هایشان کاری برای انجام داشته باشند، نشستن نزدیکِ در، کاویدنِ چهره‌ها به دنبالِ هر نشانه‌ی ناخشنودی، ساکت‌ماندن تا نتوانند حرفِ اشتباه بزنند. رواندرمانگران به این‌ها می‌گویند رفتارهای ایمنی.

مثلِ محافظت حس می‌شوند، و همین دام است. چون زحمت می‌برند و تمرکزت را به درون می‌کشند، اغلب باعث می‌شوند خشک‌تر یا دورتر به نظر بیایی، نه کمتر. بدتر از آن، درس را از تو می‌دزدند. اگر گفت‌وگو خوب پیش برود، مغزِ مضطربت اعتبارش را به عصا می‌دهد («فقط به این خاطر خوب پیش رفت که هر کلمه را از پیش برنامه‌ریزی کردم») به‌جای آنکه آن حقیقتِ عمیق‌تر را یاد بگیرد، اینکه بدونِ آن هم حالت خوب بود. سعی کن هر بار یک عصا را زمین بگذاری. گوشی را کنار بگذار. بگذار یک سکوت بنشیند. ببین که آسمان به زمین نمی‌آید.

بدن را آرام کن تا ذهن دنبالش بیاید

وقتی آژیر شلیک می‌کند، یک بازدمِ آرام به دستگاهِ عصبی‌ات می‌گوید وضعیتِ اضطراری تمام شده. پیش از آنکه واردِ چیزِ سختی شوی، برای یکی دو دقیقه سعی کن بازدمت را بلندتر کنی تا از دمت بلندتر باشد. دلشوره را پاک نمی‌کند. فقط به‌قدرِ کافی از تیزی‌اش می‌کاهد که بتوانی بمانی، و تنها کاری که لازم است بکنی همین است.

با خودت مثلِ کسی رفتار کن که هوایش را داری

یک صدای درونیِ خشن هست که معمولاً همراهِ اضطراب اجتماعی می‌آید، همان که در راهِ خانه هر چه اشتباه کردی را روایت می‌کند. با یک دوست این‌طور حرف نمی‌زدی. وقتی می‌بینی آن صدا دارد اوج می‌گیرد، سعی کن همان‌طور جوابش را بدهی که به کسی که برایت مهم است و همین حالا شجاعانه و ناشیانه به چیزِ سختی زده، جواب می‌دهی. نه با تشویقِ توخالی. فقط با کمی انصاف. تو حاضر شدی. این به حساب آمد، هر چه منتقدِ درونی‌ات درباره‌ی جزئیات بگوید.

چه وقت حمایتِ بیشتری بیاوریم

خودیاری یک نقطه‌ی شروعِ واقعی است، و برای اضطراب اجتماعیِ خفیف‌تر می‌تواند تو را راهِ درازی ببرد. اما لازم نیست این را تنها انجام دهی، و بعضی موقعیت‌ها آشکارا چیزِ بیشتری می‌طلبند.

به دراز کردنِ دست به سوی یک پزشک یا رواندرمانگر فکر کن اگر آن اضطراب دارد تصمیم‌هایت را شکل می‌دهد، اگر داری به‌خاطرش کار، تحصیل، دوستی‌ها یا چیزهایی را که واقعاً می‌خواهی رد می‌کنی. همین حرف اگر ماه‌هاست ادامه دارد، اگر دارد خلق‌وخویت را هم با خودش پایین می‌کشد، یا اگر داری از الکل یا هر چیزِ دیگری برای گذر از موقعیت‌های اجتماعی استفاده می‌کنی. هیچ‌کدام از این‌ها یعنی در مدیریتِ خودت شکست خورده‌ای. یعنی مشکل بزرگ‌تر از یک مقاله‌ی خودیاری است، و کمکِ درست وجود دارد.

آنچه آن کمک شبیهِ آن است دلگرم‌کننده است. یک گفتاردرمانیِ ساختارمند به نامِ درمانِ شناختی‌رفتاری تثبیت‌شده‌ترین درمان برای اضطراب اجتماعی است، و اثرهایش معمولاً پس از پایانِ جلسه‌ها هم خوب دوام می‌آورند. برای خیلی‌ها همان چیزی است که فرق را می‌سازد. بعضی داروها هم می‌توانند کمک کنند، اغلب در کنارِ درمان، و یک پزشک می‌تواند با تو در میان بگذارد که آیا این با وضعیتِ تو جور در می‌آید. اولین کسی نخواهی بود که با این نزدشان رفته. یکی از رایج‌ترین دلیل‌هایی است که آدم‌ها از آن در وارد می‌شوند.

این هم بخشی که ارزشِ چنگ‌زدن به آن را دارد. آن چیزی که اضطرابت بر آن پافشاری می‌کند، اینکه به همان سختی‌ای که می‌ترسی داری قضاوت می‌شوی، تقریباً هرگز درست نیست. بیشترِ آدم‌ها آن‌قدر گرفتارِ نگرانی درباره‌ی تصویری که خودشان می‌گذارند هستند که فرصتِ موشکافیِ تصویرِ تو را ندارند. همیشه نمی‌توانی این را در آن لحظه حس کنی. به‌هرحال می‌توانی بر اساسش عمل کنی، هر بار یک پله‌ی کوچک، و بگذاری مغزت به آنچه واقعاً در اتاق می‌گذرد برسد.

منابع

پیش از رفتن، یک یادداشت دربارهٔ مراقبت

KEEP CALM ابزارهای آموزشی رایگان برای کمک به خود فراهم می‌کند. این جایی برای مشاورهٔ پزشکی، تشخیص یا درمان نیست و جایگزین مراقبت تخصصی نمی‌شود. اگر چیزی این‌جا فراتر از استرس معمول به نظر می‌رسد، در ارتباط بودن با یک متخصص گامی نیرومند و شایسته است.

If you are in crisis or thinking about harming yourself, you are not alone. In the US, call or text 988 (Suicide & Crisis Lifeline, 24/7), text HOME to 741741 (Crisis Text Line), or call 911 in an emergency.