اگر در بحران هستید یا به آسیب رساندن به خودتان فکر میکنید، شما تنها نیستید. در ایالات متحده، با 988 تماس بگیرید یا پیامک بفرستید (Suicide & Crisis Lifeline، ۲۴ ساعته)، واژهٔ HOME را به 741741 پیامک کنید (Crisis Text Line)، یا در خطر فوری با 911 تماس بگیرید.
نکتههای سریع
- کلمهی واقعی را بگو: من غمگینم.
- ده دقیقه عمداً حسش کن.
- یک کارِ کوچک را پیش از آماده شدن انجام بده.
بعضی صبحها سنگینی همان لحظه که چشمانت را باز میکنی همانجاست. هیچ اتفاقِ دراماتیکی نیفتاده. قهوه همان طعم را میدهد، اتاق همانطور بهنظر میرسد، اما رنگ از چیزها رفته و روزِ پیشِ رو بیشتر از آن حس میشود که در توان داری. شاید حتی نتوانی به یک دلیل اشاره کنی. فقط پایین حس میکنی.
اولین چیزی که ارزشِ گفتن دارد این است که این نشانهی این نیست که چیزی در تو اشتباه است. اندوه یک احساسِ عادیِ انسانی است، به عادیِ گرسنگی یا خستگی، و تقریباً همه بیشتر از آنچه بروز میدهند از آن عبور میکنند. معمولاً حولِ فقدان به معنای گستردهاش ظاهر میشود: یک آدم، یک امید، نسخهای از زندگیات که رویش حساب باز کرده بودی، گاهی چیزی که نمیتوانی نامش را بگذاری. راهِ ذهن است برای کند کردنِ تو تا حسابِ چیزی را که مهم بوده برسی.
آنچه اندوه را سخت میکند معمولاً خودِ احساس نیست. هرچیزی است که برای فرار از آن انجام میدهیم.
غریزهی پیشی گرفتن از آن
وقتی یک خُلقِ پایین میرسد، بیشترِ ما سراغِ راههای خروج میرویم. اسکرول میکنیم. یک نوشیدنی میریزیم. خودمان را در کار دفن میکنیم، یا در مشکلاتِ کسِ دیگر، یا در صفحهای که هیچچیز از ما نمیخواهد. به خودمان میگوییم از این حال دربیا و وقتی نمیتوانیم کمی خجالت میکشیم.
آن حرکتها قابلِدرکاند. بهندرت مدتِ زیادی کار میکنند. احساسی که از حس کردنش سر باز میزنی نمیرود. منتظر میماند، و اغلب بلندتر برمیگردد، چون حالا بخشی از تو تمامِ روز در برابرش گارد گرفته. فرو فشردنِ اندوه هزینهای هم دارد که شاید در آن لحظه متوجهش نشوی: همهچیز را صاف و بیروح میکند، نه فقط بخشهای پایین را. همان دیواری که اندوه را بیرون نگه میدارد گرما را هم بیرون نگه میدارد.
یک گزینهی ملایمتر هست، و تقریباً زیادی ساده بهنظر میآید. میگذاری احساس آنجا باشد. نه برای همیشه، نه بهعنوانِ یک شیوهی زندگی. فقط آنقدر که دست از جنگیدن با آن برداری.
آنچه را حس میکنی نام ببر
اینجا یک چیزِ کوچک است که بیشتر از آنچه باید انجام میدهد. احساس را به کلمه درآور.
وقتی پژوهشگرانِ UCLA مغزِ مردم را تماشا کردند در حالی که به تصاویرِ ناراحتکننده نگاه میکردند، همان لحظه که آن افراد احساسی را که میدیدند برچسب زدند اتفاقِ جالبی افتاد. فعالیت در آمیگدال، مرکزِ زنگِ خطرِ مغز، افت کرد و در ناحیهای مرتبط با زبان و خودکنترلی بالا رفت. Matthew Lieberman، روانشناسی که بخشِ زیادی از این کار پشتِ اوست، آن را به کلمه درآوردنِ احساسها مینامد. عملِ نام بردنِ یک احساس انگار کمی از حرارتش را میگیرد.
پس وقتی سنگینی سر میرسد، امتحان کن که همان کلمهی واقعی را بگویی، بلند یا در سرت یا روی کاغذ. «من غمگینم.» بعد، اگر میتوانی، مشخصتر شو. غمگین و تنها. غمگین و ناامید. غمگین و کمی نگرانِ پول. هراسِ مبهم را سخت میشود نگه داشت. یک احساسِ نامدار لبه دارد، و لبهها آن را به چیزی تبدیل میکنند که میتوانی با آن کار کنی بهجای چیزی که دارد رویت کار میکند.
لازم نیست در این مرحله چیزی را حل کنی. فقط داری حقیقت را دربارهی آبوهوای خودت میگویی.
بگذار کمی جا داشته باشد
وقتی نامش را گذاشتی، حرکتِ بعدی این است که به احساس کمی فضا بدهی بدونِ اینکه در آن غرق شوی. چند راه که مردم این کار را میکنند:
- یک ظرف بگذار. به خودت بگو قرار است این را عمداً برای ده یا پانزده دقیقه حس کنی. بنشین. بگذار اندوه آنجا باشد. توجه کن کجای بدنت زندگی میکند، گلو، سینه، پشتِ چشمها. احساسهایی که مستقیم حس شوند معمولاً به اوج میرسند و بعد فروکش میکنند، همانطور که یک موج میکند. بیشترشان تقریباً بهاندازهای که میترسیم دوام نمیآورند.
- اگر گریه آمد بگذار گریه کنی. گریه از هم پاشیدن نیست. یک رهاسازی است که بدن بلد است چطور انجامش دهد، و خیلیها در آن سویش سبکتر حس میکنند.
- بنویسش، بد. هیچکس این را نمیخواند. فقط محتویاتِ سرت را روی یک صفحه خالی کن، نگرانی، رنجش، دلتنگی. بیرون آوردنش از حلقهی ذهنت و روی کاغذ عوض میکند که چطور مینشیند.
- به یک نفر بگو. به توصیه نیاز نداری. گفتنِ «امروز روزِ سختی است» به کسی که برایش مهم است اغلب کافی است تا یادت بیندازد که بهتنهایی حملش نمیکنی.
هدف اینجا لذت بردن از اندوه نیست. این است که دست از افزودنِ یک لایهی دومِ کشمکش روی آن برداری. احساس تیرِ اول است. جنگیدن با احساس تیرِ دوم است، و دومی معمولاً همان است که آسیبِ واقعی را میزند.
بعد حرکت کن، حتی کمی
نشستن با اندوه نیمی از کار است. نیمِ دیگر چیزی است که وقتی پایینی تقریباً برعکس حس میشود: کنشِ ملایم.
وقتی پایین حس میکنیم، بهطبع عقب میکشیم. برنامهها را لغو میکنیم، از قدمزدن میگذریم، کارهایی را که معمولاً به ما یک سوسوی لذت یا حسِ اینکه کاری کردهایم میدهند متوقف میکنیم. آن کنارهگیری محافظتی حس میشود. در سکوت اوضاع را بدتر میکند، چون هر چیزی که رها میکنی یک منبعِ کمترِ هر چیزِ خوب است، و هرچه روز خالیتر میشود، خُلق پایینتر فرو میرود. به یک حلقه تبدیل میشود.
یک رویکردِ خوبمطالعهشده هست که دقیقاً همین حلقه را هدف میگیرد، به نامِ فعالسازیِ رفتاری. ایده ساده است: بهجای اینکه منتظر بمانی بهتر حس کنی و بعد کارها را انجام دهی، اول کارهای کوچک و معنادار را انجام میدهی و میگذاری احساس عقبماندهاش را جبران کند. در مطالعات، این رویکرد در برابرِ درمانهای پیچیدهتر و حتی دارو برای افسردگی خوب میایستد، و دقیقاً با شکستنِ چرخهی اجتناب و دوباره درگیر کردنِ مردم با فعالیتهایی که برایشان ارزش دارند کار میکند.
میتوانی این اصل را در هر روزِ پایینِ عادی وام بگیری. یک چیزِ کوچک انتخاب کن و پیش از آنکه آماده حس کنی انجامش بده.
- پنج دقیقه بیرون برو. نورِ روز و یک قدمزدنِ کوتاه واقعاً خُلقِ خیلیها را جابهجا میکند.
- یک تکهی کوچک از چیزی که رویت سنگینی میکرده انجام بده. آن یک ظرف را بشور. آن یک پیام را بفرست.
- سراغِ یک لنگرِ قدیمی برو، آن موسیقی، آن دوست، آن گوشهای از روز که قبلاً خوب حس میشد، حتی اگر حالا کمرنگ حس شود.
آنقدر کوچک نگهش دار که واقعاً نتوانی شکست بخوری. نکته بهرهوری نیست. اثباتِ این به خودت است که هنوز میتوانی عمل کنی، و اینکه عمل کردن خُلق را هُل میدهد، حتی اندکی. یک هُل کافی است تا شروع شود.
وقتی اندوه به چیزی بیشتر تبدیل شده
اینجا بخشی است که باید با دقت بخوانی، چون فرق مهم است.
اندوه معمولاً حرکت میکند. بهشکلِ موج میآید، وقتی چیزِ خوبی اتفاق میافتد پاسخ میدهد، و معمولاً خودبهخود در طولِ چند روز یا یکی دو هفته برطرف میشود. افسردگی فرق دارد. مستقر میشود و میماند، اغلب بدونِ یک محرکِ روشن، و بیش از یک خُلقِ پایین میآورد. نشانهها شاملِ از دست دادنِ علاقه یا لذت در تقریباً همهچیز است، حتی آنچه قبلاً دوستش داشتی؛ تغییر در خواب، اشتها، یا انرژی؛ دشواری در تمرکز؛ یک حسِ سنگینِ بیارزشی یا گناه؛ و این احساس که اوضاع بهتر نخواهد شد.
یک قاعدهی سرانگشتیِ مفید، که هم متخصصانِ بالینی و هم خدماتِ سلامت به کار میبرند: اگر یک خُلقِ پایین بیشترِ روز، تقریباً هر روز، برای دو هفته یا بیشتر دوام بیاورد، و دارد سرِ راهِ کار، خواب، یا آدمهایی که برایت مهماند قرار میگیرد، ارزشِ صحبت با یک پزشک را دارد. این دربارهی ضعیف یا دراماتیک بودن نیست. مثلِ مراجعه به پزشک برای سرفهای است که بند نمیآید. هرچه زودتر افسردگی نامگذاری و درمان شود، زودتر معمولاً فروکش میکند، و درمانها خوب کار میکنند.
یک موقعیت هست که منتظرِ مرزِ دو هفته نمیماند. اگر اندوهت تا به حال به افکارِ نخواستنِ اینجا بودن، یا آسیب زدن به خودت تبدیل شد، لطفاً آن را همان سیگنالی که هست تلقی کن و همین امروز دست دراز کن، به یک خطِ بحران، یک پزشک، یا کسی که به او اعتماد داری. لازم نیست مطمئن باشی که جدی است تا کمک بخواهی. دست دراز کردن وقتی مطمئن نیستی دقیقاً همان زمانِ درستِ انجامش است.
بیشترِ اندوه آن نیست. بیشترِ اندوه آن دردِ عادیِ انسانی است که به چیزها اهمیت میدهد، و بلد است چطور بگذرد اگر بگذاری حرکت کند. حسش میکنی، نامش را میگذاری، یک کارِ کوچک میکنی، و آدمهای اطرافت را راه میدهی. هیچکدام از اینها روزِ سخت را ناپدید نمیکند. فقط یعنی لازم نیست صرفش کنی به وانمود کردنِ اینکه خوبی، یا جنگیدن با خودت روی هر چیزِ دیگر.
منابع
- NHS, Get help with low mood, sadness or depression
- National Institute of Mental Health, Depression
- American Psychological Association, Talking the pain away (on Matthew Lieberman's research on putting feelings into words)
- National Center for Biotechnology Information, A Narrative Review of Empirical Literature of Behavioral Activation Treatment for Depression