پرش به محتوای اصلی

بلندپروازی · سنجیدن خود

چطور خود را با کسی که جلوتر است مقایسه کنیم و بهتر بیرون بیاییم

روش‌ها را مقایسه کنید، نه نتیجه‌ها. نتیجه فقط می‌گوید کسی کجا رسیده و هیچ نمی‌گوید چطور رسیده، در حالی که یک روش را همین هفته می‌شود برداشت و اجرا کرد. پس بپرسید در مرحلهٔ شما چه می‌کردند و یک عادت بردارید.

یک مرد و یک زن کنار هم پشت میز نشسته‌اند و به یک صفحهٔ لپ‌تاپ نگاه می‌کنند.

عکس از Vitaly Gariev در Unsplash

کسی که با هم شروع کرده بودید این هفته خبر بزرگی اعلام کرده، و شما چهار بار آن اعلان را خوانده‌اید. نه از سرِ کینه. دنبال بخشی می‌گشتید که توضیحش بدهد، همان جمله‌ای که می‌گوید چطور، و در متن نبود، چون اعلان‌ها هیچ‌وقت آن را ندارند.

آن انگیزه را نگه دارید. میل به خیره شدن به کسی که جلوتر از شماست، نقصی در شخصیت نیست که با تمرین‌های شکرگزاری مهارش کنید. این همان راه معمولی است که آدم‌ها می‌فهمند چه چیزی ممکن است و قدم بعدی چیست، و آدم‌های بلندپرواز بیشتر این کار را می‌کنند، دقیقاً چون همان‌هایی هستند که فعالانه می‌خواهند حرکت کنند. مشکل این نیست که مقایسه کردید. مشکل این است که کمیت اشتباهی را مقایسه کردید. نتیجه‌ها بخش دیدنی و بخش بی‌فایده‌اند. روش‌ها بخش قابل‌کپی‌اند، و راهی مطمئن برای رسیدن به آن‌ها وجود دارد.

چرا مقایسه معمولاً حال آدم را بدتر می‌کند؟

چون مقایسهٔ پیش‌فرض، نتیجه در برابر نتیجه است، و نتیجه یک عدد تنهاست که بدون هیچ دفترچهٔ راهنمایی از راه می‌رسد. Gerber، Wheeler و Suls شصت سال پژوهش دربارهٔ مقایسهٔ اجتماعی را کنار هم گذاشتند و دیدند که آدم‌ها بیشتر رو به بالا مقایسه می‌کنند، و واکنش معمول تضاد است نه الهام، با شدیدترین اثر بر قضاوت دربارهٔ توانایی خود و بر خلق‌وخو.

پس آن حس پژمردگی نتیجهٔ آماریِ عادی است، نه یک نقص شخصی. همین توضیح می‌دهد چرا توصیهٔ رایجِ «مقایسه نکن» در برخورد با یک آدم بلندپرواز دوام نمی‌آورد. مقایسه همان راه کالیبره کردن شماست، و شما قرار نیست دست از کالیبره کردن بردارید.

آنچه نتیجه را عوض می‌کند این است که چه چیزی را مقایسه می‌کنید. Lockwood و Kunda دریافتند که یک فرد برجسته وقتی الهام‌بخش می‌شود که موفقیتش دست‌یافتنی به نظر برسد، و وقتی این‌طور نباشد آدم را می‌شکند، و فقط در حوزه‌ای که برای بیننده واقعاً اهمیت دارد. دست‌یافتنی بودن همان کلید است. یک نتیجه همیشه دست‌نیافتنی به نظر می‌رسد، چون شما چیز تمام‌شده را می‌بینید بدون نردبانی که به آن وصل باشد. یک روش دست‌یافتنی به نظر می‌رسد چون از سه‌شنبه‌ها ساخته شده است.

دقیقاً چه چیزی از آن‌ها بپرسم؟

یک پرسش: وقتی در مرحلهٔ من بودی، چه می‌کردی؟ بعد یک پرسش باریک‌تر: در شش ماه پیش از این اتفاق چه کردی؟

این دو بیشتر کار را انجام می‌دهند، و پاسخ می‌گیرند، چون دارید دربارهٔ همان بخشی می‌پرسید که آدم‌ها به آن افتخار می‌کنند و تقریباً هیچ‌وقت فرصت حرف زدن دربارهٔ آن را ندارند. اعلان یک نتیجه است. شش ماه پیش از آن یک روش است، و اگر کسی زحمت پرسیدن را به خودش بدهد، بیشتر آدم‌ها آن را با جزئیات تحویل می‌دهند.

چند پرسش دیگر که به‌جای فلسفه، جزئیات بیرون می‌کشند:

  • برای باز کردن جا برای این کار، چه چیزی را کنار گذاشتی؟
  • چه کسی کمک کرد، و آن آدم چطور با تو آشنا شد؟
  • اول چه چیزی را اشتباه فهمیدی؟
  • از تصمیم تا اولین نتیجهٔ دیدنی چقدر طول کشید؟

اگر نمی‌توانید مستقیم بپرسید، آن را از شواهد عمومی بازسازی کنید: چه منتشر کردند، کجا پیدایشان شد، و به چه ترتیبی. به تاریخ‌ها نگاه کنید. فاصلهٔ دوسالهٔ میان تصمیم کسی و اعلانش دلگرم‌کننده‌ترین واقعیتِ در دسترس است، و همان بخشی است که اعلان همیشه از قلم می‌اندازد.

چطور از آنچه یاد می‌گیرم استفاده کنم بدون اینکه کل زندگی‌شان را کپی کنم؟

دقیقاً یک عادت بردارید و یک ماه اجرایش کنید. یکی. شکست اینجا کم برداشتن نیست، بلکه وارد کردن کل سیستم‌عاملِ یک نفر در عرض یک هفته است و بعد رها کردن همه‌اش تا روز دهم.

عادتی را انتخاب کنید که از سه آزمون سربلند بیرون بیاید: در کنترل شما باشد، در بدترین روزتان بتوان آن را در اندازهٔ کوچک‌تر انجام داد، و ظرف چهار هفته چیزی دیدنی تولید کند. انتشار هفتگی. روزی یک گفتگوی ارتباطی. دو ساعت تمرین پیش از باز کردن صندوق ایمیل. بعد خط دوم و مفیدتر را بنویسید، یعنی آن چیزی از آن‌ها که عمداً دنبالش نمی‌روید: شهرشان، آمادگی‌شان برای دویست شب سفر در سال، اشتهایشان برای کسب‌وکاری که آخر هفته‌ها را می‌بلعد. همین خط است که یک مقایسه را به یک برنامه تبدیل می‌کند، نه به یک تردمیل.

بعد جدول زمانی را صادقانه بررسی کنید. اگر آن‌ها هشت سال در این کارند و شما دو سال، مقایسهٔ درست با سال دومِ آن‌هاست، که معمولاً خیلی کمتر چشمگیر و خیلی بیشتر به‌درد‌بخور است.

بهتر نیست فقط دنبال کردنشان را قطع کنم؟

گاهی بله، به‌عنوان اقدامی موقت که تاریخ دارد. اگر یک فید مرتب دو ساعت از صبح شما را خراب می‌کند، یک ماه بی‌صدایش کنید و در همان مدت آن یک عادت را اجرا کنید، و برای این بی‌صدا کردن هم مثل هر تصمیم دیگری تاریخ پایان بگذارید.

آنچه این کار نیست، یک راهبرد است. بی‌صدا کردن، همراه با نیش، خودِ اطلاعات را هم حذف می‌کند، و اطلاعات همان دلیلی است که از اول نگاه می‌کردید. کسی که دو سال جلوتر از شما و دقیقاً در حوزهٔ خودتان است، یکی از باکیفیت‌ترین منابعی است که هرگز خواهید داشت، رایگان، و روش‌هایش را هم علنی منتشر می‌کند. خاموش کردن دائمی آن برای اینکه یک سه‌شنبه حالتان بهتر باشد، معاملهٔ گرانی است.

فیلتر بهتر بر اساس محتوا دسته‌بندی می‌کند، نه بر اساس آدم. حساب‌هایی را نگه دارید که کارِ در جریان را نشان می‌دهند و توضیح می‌دهند چطور، و حساب‌هایی را کنار بگذارید که فقط نتیجه منتشر می‌کنند. این تمایز هیچ ربطی به حسادت ندارد و تماماً به این ربط دارد که آیا می‌توانید بر اساس آنچه می‌خوانید کاری بکنید یا نه.

با خودِ آن احساس چه کنم؟

چیزی به آن‌ها بگویید، بلند و مشخص، دربارهٔ کاری که واقعاً کردند. این سریع‌ترین راه است تا کسی که خودتان را با او می‌سنجید به کسی تبدیل شود که اسم شما را می‌داند، و هزینه‌اش یک جمله است.

این قاعده ارزش حفظ کردن دارد: تعریف مبهم فقط سروصداست، و نام بردن از کاری که کسی واقعاً انجام داده، جلوی آدم‌هایی که نظرشان دربارهٔ او مهم است، یک رویداد شغلی است که برای گوینده هیچ هزینهٔ محسوسی ندارد. نه «تبریک می‌گویم». چیزی نزدیک به این: همان بخشی که پیش از عرضه، مسیر آشناسازی کاربر را از نو ساختی، دلیل جابه‌جا شدن آن عدد بود، و من همین را به تیم گفتم.

شواهدی هم دربارهٔ جهت این ماجرا هست. Grant و Gino در چهار آزمایش، از جمله یک مطالعهٔ میدانی با جمع‌آورندگان کمک مالی، دیدند که تشکر شنیدن باعث می‌شود آدم‌ها بعد از آن بیشتر کمک کنند، و سازوکارش احساسِ ارزشمند بودن نزد دیگران بود نه احساس تواناتر شدن. قدردانی چیزی است که می‌توانید رایگان ببخشید، و کاری را که آدم‌ها بعدش انجام می‌دهند عوض می‌کند.

بنیان‌گذار KEEP CALM آن را در قاب خودش می‌گوید: می‌گوید یکی از رازهای موفقیت خودش این بود که دنبال فرصت‌هایی می‌گشت تا آدم‌های دور و برش را راهنمایی کند، بالا بکشد، تشویق و پشتیبانی کند، و این کار را در تمام مسیر بالا رفتن انجام داد نه بعد از رسیدن، و آنچه برگشت ده برابر چیزی بود که گذاشته بود. این روایت او از مسیر شغلی خودش است، نه قاعده‌ای که کسی بتواند به شما تضمینش کند. آنچه محل بحث نیست قیمتش است: یک جملهٔ مشخص، گفته‌شده جایی که به حساب می‌آید.

مقایسه یک ابزار است، پس از دستهٔ آن بگیریدش

هیچ‌کدام از این‌ها از شما نمی‌خواهد کمتر بخواهید یا رو برگردانید. نسخه‌ای که شما را بهتر می‌کند کوتاه است و مکانیکی.

بپرسید در مرحلهٔ شما چه می‌کردند. یک عادت بردارید و یک ماه اجرایش کنید. یک چیز از آن‌ها را نام ببرید که دنبالش نمی‌روید. یک جملهٔ مشخص دربارهٔ خودِ کار برایشان بفرستید.

این را سالی سه چهار بار با آدم‌هایی که کمی جلوتر از شما هستند انجام دهید و چیزی ساختاری تغییر می‌کند. در پایان یک روش دارید، مجموعه‌ای از تصمیم‌هایی که از روی قصد گرفته شده‌اند نه از روی پیش‌فرض، و گروه کوچکی از آدم‌های جلوتر که دقیقاً می‌دانند شما که هستید. در سال پنجم، همین آخری از هر عادتی در این فهرست ارزشمندتر است.

منابع