Skip to main content
در بحران هستید یا به آسیب رساندن به خودتان فکر می‌کنید؟ شما تنها نیستید. یافتن خط کمک →
کمک مالی

کار با افکار · کمال‌گرایی

رها کردنِ کمال‌گرایی بدونِ پایین آوردنِ معیارهایت

کمال‌گرایی حسِ جاه‌طلبی می‌دهد، اما بیشتر مثلِ مالیاتی بر هر کاری که می‌کنی عمل می‌کند. اینجا می‌گوییم واقعاً چه چیزی آن را پیش می‌راند، چرا بی‌سروصدا برایت هزینه می‌سازد، و چطور چنگش را شل کنی بی‌آنکه از انجامِ کارِ خوب دست بکشی.

فردی در حالِ نوشتن روی یک دفتر

عکس از @felirbe در Unsplash

نکته‌های سریع

  • اول تصمیم بگیر «به‌قدرِ کافی خوب» چه شکلی است.
  • با یک عیبِ کوچک که در آن مانده بفرستش.
  • با خودت مثلِ دوستی که دست‌وپا می‌زند حرف بزن.

ایمیل را چهار بار بازنویسی می‌کنی پیش از آنکه بفرستی. پروژه را تمام می‌کنی، و به‌جای آسودگی، زمزمهٔ خفیفی از هر چیزی که می‌توانست بهتر باشد را حس می‌کنی. شروعِ کاری را عقب می‌اندازی چون اگر نتوانی درست انجامش دهی، بخشی از تو ترجیح می‌دهد اصلاً شروعش نکند. هیچ‌کدام از این‌ها از درون مثلِ یک مشکل حس نمی‌شود. مثلِ داشتنِ معیارهای بالا حس می‌شود. مثلِ اهمیت دادن حس می‌شود.

این ترفندِ کمال‌گرایی است. لباسِ بهترین ویژگی‌هایت را به تن می‌کند. و چون چنین است، می‌تواند سال‌ها زندگی‌ات را بگرداند پیش از آنکه متوجه شوی بیشتر از آنکه کارت را بهتر کند، خسته‌ات می‌کند.

بگذار روشن باشیم که منظورمان چیست. خواستنِ اینکه کاری را خوب انجام دهی سالم و خوب است. کمال‌گرایی چیزِ دیگری است: این باور، که معمولاً ناگفته می‌ماند، که هر چیزی کمتر از بی‌نقص، شکست است، و اینکه ارزشت به نتیجه سوار است. اولی به تو انرژی می‌دهد. دومی تا خانه دنبالت می‌آید.

دو نیمهٔ آن

پژوهشگرانی که این موضوع را بررسی می‌کنند میانِ دو تکه خط می‌کشند که اغلب با هم سفر می‌کنند اما در جهت‌های مختلف می‌کشند.

یکی کوشش است، یعنی هدف‌های بلند گذاشتن، سخت کار کردن، دست دراز کردن به سوی چیزی. این بخش به‌تنهایی بیشتر اوقات مشکلی ندارد. حتی می‌تواند برایت خوب باشد.

دیگری نگرانی است، یعنی نیمهٔ خشن و مضطرب. ترس از اشتباه. این حس که دیگران دارند نگاه می‌کنند و منتظرند تا بلغزی. این یقین که یک خطا هر چیزی را که پیش از آن آمده پاک می‌کند. این همان نیمه‌ای است که آسیب می‌زند. وقتی پژوهش‌ها کمال‌گرایی را به اضطراب، افسردگی و فرسودگی پیوند می‌دهند، به‌طورِ عمده به همین سو اشاره دارند.

دانستنِ این تفاوت مهم است، چون یعنی مجبور نیستی میانِ کمال‌گرا بودن و تنبل بودن یکی را انتخاب کنی. این دو تنها گزینه‌ها نیستند. می‌توانی دست دراز کردن را نگه داری و ترس را زمین بگذاری. تمامِ ماجرا همین است.

از کجا می‌آید

روان‌شناسان Paul Hewitt و Gordon Flett سه گونهٔ آن را ترسیم کردند، و شاید خودت را در بیش از یکی از آن‌ها بازبشناسی. گونه‌ای هست که به سمتِ خودت می‌چرخانی، همان معیارِ ناممکنی که هیچ‌وقت کسِ دیگری را به آن پایبند نمی‌کنی. گونه‌ای هست که نشانهٔ دیگران می‌گیری، همان خستگیِ خاموشِ اینکه همه را کمی ناامیدکننده می‌یابی. و گونه‌ای هست که حس می‌شود از بیرونِ تو می‌آید، این باور که جهان انتظار دارد بی‌نقص باشی و همان لحظه که نباشی تأییدش را پس می‌گیرد.

ارزش دارد روی آن گونهٔ سوم مکث کنیم. همان است که محکم‌ترین پیوند را با حسِ افسردگی و تنهایی دارد، و به نظر می‌رسد دارد رایج‌تر می‌شود. پژوهشگران Thomas Curran و Andrew Hill با تحلیلِ دهه‌ها داده از دانشجویان دریافتند که این کمال‌گراییِ برخاسته از اجتماع، این حس که دیگران بی‌نقصی را طلب می‌کنند، میانِ اواخرِ دههٔ 1980 و میانهٔ دههٔ 2010 حدودِ یک‌سوم بالا رفت. جوانانِ امروز پیامی بلندتر و پیوسته‌تر را جذب می‌کنند که هرگز به‌قدرِ کافی خوب نیستند. مقایسه قبلاً در حاشیه‌های روزت اتفاق می‌افتاد. حالا اسکرول می‌شود.

مالِ تو هر جا که آمده باشد، خاستگاهش اصلِ ماجرا نیست. تو انتخابش نکردی. کودکی که آموخت محبت همراهِ کارنامه سر می‌رسد، یا اینکه اشتباه‌ها جبههٔ سردی می‌آورند، داشت عاقلانه رفتار می‌کرد. آن الگو آن موقع منطقی بود. فقط حالا پرهزینه است.

همان گزارشِ APA به پادزهری اشاره می‌کند که بی‌سروصدا نیرومند است، و آن پایین آوردنِ معیارها نیست. حسِ *مهم‌بودن* است، همان تجربهٔ زیسته که به‌خاطرِ آنچه هستی ارزش داده می‌شوی، نه به‌خاطرِ آنچه تولید می‌کنی. کسانی که این حس را با خود دارند به‌طورِ محسوسی بیشتر در برابرِ افسردگی، اضطراب و تنهایی‌ای که کمال‌گرایی معمولاً پشتِ سرِ خود می‌کشد محافظت می‌شوند. این سرنخی دربارهٔ درمانِ واقعی است. مشکل هرگز این نبود که می‌خواستی خوب عمل کنی. مشکل این است که جایی در مسیر، خوب عمل کردن تنها مدرکی شد که داشتی برای اینکه ارزشِ ماندن داری.

چطور آن را از جاه‌طلبیِ سالم تشخیص دهیم

چون کمال‌گرایی خودش را به شکلِ انگیزه درمی‌آورد، خوب است چند محکِ صادقانه داشته باشی. هیچ‌کدام از این‌ها دربارهٔ این نیست که معیارهایت چقدر بالاست. دربارهٔ این است که معیارها دارند با تو چه می‌کنند.

  • کوششِ سالم می‌گوید «می‌خواهم این خوب باشد». کمال‌گرایی می‌گوید «اگر این بی‌نقص نباشد، بدبختم». یکی دربارهٔ کار است. دیگری دربارهٔ امنیتِ توست.
  • بعد از یک پیروزی، فرصت می‌کنی حسش کنی، حتی کوتاه؟ یا آسودگی در دلِ کارِ بعدی که باید بهتر انجامش می‌دادی بخار می‌شود؟ شادی‌ای که هرگز نمی‌نشیند یک نشانهٔ هشدار است.
  • می‌توانی کارهایی را شروع کنی که شاید در آن‌ها بد باشی؟ جاه‌طلبیِ سالم می‌گذارد تازه‌کار باشی. کمال‌گرایی چشم‌اندازِ دست‌وپاچلفتی بودن را تحمل‌ناپذیر می‌کند، پس از کلِ آن دسته دوری می‌کنی.
  • وقتی اشتباه می‌کنی، آیا مسئله‌ای است برای حل کردن، یا همه‌پرسی‌ای دربارهٔ تو به‌عنوانِ یک آدم؟ اندازهٔ واکنشت به خطاهای کوچک به تو می‌گوید کدام موتور روشن است.

اگر این‌ها را خواندی و کمی احساس کردی که دیده شده‌ای، خراب نیستی. داری یکی از رایج‌ترین الگوهایی را که میانِ آدم‌های اندیشمند و توانمند وجود دارد توصیف می‌کنی. خبرِ خوبی که در همین نهفته است: آدم‌های توانمند و اندیشمند دقیقاً همان کسانی‌اند که می‌توانند شیوهٔ متفاوتی برای رابطه با کارِ خودشان بیاموزند.

واقعاً چه هزینه‌ای دارد

این بخشی است که آدم‌ها را غافلگیر می‌کند. کمال‌گرایی حتی همان چیزی را که وعده می‌دهد تحویل نمی‌دهد.

کارِ عالی وعده می‌دهد. آنچه اغلب تولید می‌کند فلج‌شدگی است. اگر شروع کردن یعنی به خطر انداختنِ خودت با یک نتیجهٔ ناقص، امن‌ترین حرکت این است که شروع نکنی، پس صبر می‌کنی، و آن انتظار را «آماده شدن» می‌نامی. بخشِ بزرگی از دلیلِ اینکه کمال‌گرایی و اهمال‌کاری این‌قدر با هم دمخورند همین است.

به کارِ خوب‌انجام‌شده افتخار وعده می‌دهد. آنچه تحویل می‌دهد خطِ پایانی است که مدام جابه‌جا می‌شود. به هدف می‌زنی و هیچ حسی نداری، چون تا وقتی می‌رسی هدف پیشاپیش بالاتر خزیده است. شادی‌ای که باید مالِ تو می‌بود هرگز نمی‌نشیند.

و بی‌سروصدا از آدم‌های اطرافت و از آن بخش‌هایی از زندگی‌ات که در جدولِ امتیاز نمی‌آیند مالیات می‌گیرد. سرگرمی‌هایی که اولش در آن‌ها بد خواهی بود، پس از آن‌ها می‌گذری. روابطی که فشرده می‌شوند چون معیاری که خودت را به آن پایبند می‌کنی به همه سرریز می‌کند. Cleveland Clinic اشاره می‌کند که اگر بی‌مهار رها شود، این نوع خودانتقادیِ بی‌امان می‌تواند به اضطرابِ واقعی، کم‌ارزشیِ خود، و استرسِ مزمن دامن بزند. بدن رسیدها را نگه می‌دارد.

چطور چنگ را شل کنیم

این را با سخت‌تر تلاش کردن درست نمی‌کنی، چون سخت‌تر تلاش کردن خودِ موتور است. با تغییرِ نحوهٔ واکنشت به نقص، وقتی سر و کله‌اش پیدا می‌شود، درستش می‌کنی. اینها حرکت‌هایی هستند که واقعاً کمک می‌کنند.

آگاهانه «به‌قدرِ کافی خوب» را هدف بگیر. پیش از آنکه چیزی را شروع کنی، تصمیم بگیر «تمام‌شده» چه شکلی است، و در سطحی واقع‌بینانه تصمیمش بگیر. ایمیل باید روشن و مهربان باشد. لازم نیست یک شاهکارِ کوچک باشد. مشخص کردنِ معیار از پیش، جلوی این را می‌گیرد که هنگامِ کار به سمتِ بی‌نهایت بروی.

نقصِ عمدی را تمرین کن. عجیب به نظر می‌رسد و جواب می‌دهد. پیام را با یک عیبِ ریز که در آن مانده بفرست. لباسی را بپوش که 90 درصد درست است. بگذار جلسه بدونِ آن جملهٔ پایانیِ بی‌نقص پیش برود. هر بار که از یک چیزِ ناقص جانِ سالم به در می‌بری، به سیستمِ عصبی‌ات یاد می‌دهی که آن فاجعه‌ای که خودت را برایش آماده می‌کنی در واقع نمی‌آید.

با خودت مثلِ کسی که دوستش داری حرف بزن. به صدای درونِ سرت وقتی می‌لغزی توجه کن، و یک پرسش بپرس: آیا این را به دوستی که همین اشتباه را کرده می‌گفتم؟ تقریباً همیشه، نه. گرم‌تر، منصف‌تر و بخشنده‌تر می‌بودی. همان لحن را به سمتِ خودت نشانه بگیر. این یک نصیحتِ نرم و بی‌خاصیت نیست. در یک پژوهش که هم نوجوانان و هم بزرگسالان را دنبال کرد، شفقت به خود به‌طورِ محسوسی پیوندِ میانِ کمال‌گرایی و افسردگی را ضعیف کرد. کسانی که می‌توانستند با خودشان مهربان باشند، از همان معیارهای بالا کمتر آسیب می‌دیدند. همان مهربانی، ضربه‌گیر بود.

نتیجه را از ارزشت جدا کن. یک پروژهٔ شکست‌خورده یک پروژهٔ شکست‌خورده است. مدرکِ این نیست که تو یک شکست‌خورده‌ای. این دو از درون یکسان حس می‌شوند، و یک چیز نیستند. کار می‌تواند ناقص باشد و تو همچنان کاملاً خوب باشی. گرفتنِ این شکاف، بارها و بارها، بیشترِ این مهارت است.

نسبت به آن ترس کنجکاو شو. وقتی نمی‌توانی شروع کنی، یا نمی‌توانی دست از وَرَرفتن برداری، بپرس واقعاً می‌ترسی اگر این بی‌نقص نباشد چه اتفاقی بیفتد. پاسخ را با صدای بلند بگو. «فکر می‌کنند باهوش نیستم». «رسوا می‌شوم». وقتی به روشنایی آورده شوند، این ترس‌ها معمولاً کوچک می‌شوند، چون به‌ندرت آن‌قدر که حس می‌شدند درست یا نهایی‌اند.

بگذار دیگران وارد شوند. کمال‌گرایی در خلوت شکوفا می‌شود، جایی که هیچ‌کس نمی‌تواند شکافِ میانِ معیار و واقعیت را ببیند. گفتنِ این جمله به یک دوستِ مورد اعتماد که «دارم روی این می‌چرخم و از همین حالا هم به‌قدرِ کافی خوب است» طلسم را می‌شکند. آن‌ها تقریباً همیشه روشن‌تر از تو می‌بینندش.

هیچ‌کدام از این‌ها راه‌حلِ یک‌باره نیستند. تکرارند. اولین باری که چیزی را عمداً ناقص رها می‌کنی، حسِ افتضاحی خواهد داشت. بارِ دهم، کمتر. تو غریزه را پاک نمی‌کنی. داری غریزهٔ دومی کنارش می‌سازی، غریزه‌ای آرام‌تر، و به‌آرامی سکان را بیشتر به دستش می‌دهی.

یک تمرینِ کوچک برای بلندترین افکار

وقتی صدای خودانتقاد به راه می‌افتد، لازم نیست در بحثی با آن پیروز شوی. فقط باید آن‌قدر کندش کنی که بتوانی نگاهش کنی. اینجا نسخهٔ کوتاهی هست که می‌توانی روی کاغذ یا در ذهنت انجام دهی.

  1. آن فکر را کلمه‌به‌کلمه بگیر. نه حال‌وهوایش، خودِ جملهٔ واقعی را. «باید آن غلطِ تایپی را می‌گرفتم، چقدر بی‌دقتم».
  2. بپرس واقعاً چه ادعایی دارد. معمولاً یک بخشِ کوچک و منصفانه (یک غلطِ تایپی رخ داد) درونِ یک بخشِ بزرگ و ناعادلانه پیچیده شده (و بنابراین من بی‌دقتم، و این همان کسی است که هستم).
  3. این دو را از هم جدا کن. بخشِ منصفانه را نگه دار. یک غلطِ تایپی رخ داد، و می‌توانی درستش کنی. آن حکمی را که سوارِ آن است بینداز دور.
  4. نسخه‌ای را بنویس که به یک دوست می‌گفتی. «در یک سندِ طولانی یک چیز را از قلم انداختی. این انسانی است. درستش کن و برو جلو». بعد همان را به سمتِ خودت نشانه بگیر.

این در ابتدا کند و کمی ناشیانه است، مثلِ یاد گرفتنِ رانندگی با دندهٔ دستی. آن‌قدر انجامش بده که آن پاسخِ مهربان‌تر خودبه‌خود شروع کند به رسیدن، سریع‌تر از پاسخِ بی‌رحم. هدف همین است. خاموش کردنِ منتقدِ درونی نیست. فقط اطمینان از اینکه دیگر تنها صدای اتاق نیست.

وقتی چیزی بیش از یک عادت است

نقطه‌ای هست که این دیگر یک ویژگیِ کوچک نیست که خودت مدیریتش کنی. اگر کمال‌گرایی نمی‌گذارد کارت را تمام کنی، تو را از آدم‌ها دور می‌کند، به اضطرابِ پیوسته دامن می‌زند، یا به آیین‌های خشک یا رابطه‌ای با غذا و بدنت که تو را می‌ترساند لغزیده، لطفاً آن را شایستهٔ حمایتِ واقعی بدان. الگوهایی به این عمق اغلب ریشه‌هایی دارند که یک مقالهٔ خودیاری به آن‌ها نمی‌رسد.

یک رواندرمانگرِ خوب نمی‌کوشد تو را از اهمیت دادن منصرف کند. هدف این است که کمکت کند آن بخشی را که کارِ خوب می‌کند نگه داری و آن بخشی را که دارد تو را می‌ساید زمین بگذاری. رویکردهایی مثلِ درمانِ شناختی‌رفتاری دقیقاً برای همین به‌خوبی مطالعه شده‌اند. دست دراز کردن برای آن کمک، شکستِ اراده نیست. یکی از روشن‌بینانه‌ترین کارهایی است که یک آدم می‌تواند بکند.

امیدِ خاموشی که زیرِ همهٔ این‌هاست این است. می‌توانی کاری کنی که به آن افتخار می‌کنی، معیارهایی داشته باشی که به آن‌ها احترام می‌گذاری، و همچنان به خانه، به ذهنی برگردی که با تو در جنگ نیست. معیارِ بالا و فرودِ نرم می‌توانند در یک آدم زندگی کنند. تو اجازه داری آن آدم باشی.

منابع

پیش از رفتن، یک یادداشت دربارهٔ مراقبت

KEEP CALM ابزارهای آموزشی رایگان برای کمک به خود فراهم می‌کند. این جایی برای مشاورهٔ پزشکی، تشخیص یا درمان نیست و جایگزین مراقبت تخصصی نمی‌شود. اگر چیزی این‌جا فراتر از استرس معمول به نظر می‌رسد، در ارتباط بودن با یک متخصص گامی نیرومند و شایسته است.

If you are in crisis or thinking about harming yourself, you are not alone. In the US, call or text 988 (Suicide & Crisis Lifeline, 24/7), text HOME to 741741 (Crisis Text Line), or call 911 in an emergency.