Skip to main content
در بحران هستید یا به آسیب رساندن به خودتان فکر می‌کنید؟ شما تنها نیستید. یافتن خط کمک →
کمک مالی

درک‌کردن · اضطراب

اضطراب چیست و چرا آن را داریم

اضطراب می‌تواند حس شود که انگار چیزی در تو خراب شده. بیشترِ اوقات، برعکس است: یک سیستمِ بقای کهنه که دقیقاً همان کاری را می‌کند که برایش ساخته شده، در لحظه‌ی اشتباه. این‌جا می‌گوییم واقعاً چه در جریان است، و چطور نگرانیِ معمولی را از چیزی که ارزشِ کمک‌گرفتن دارد تشخیص بدهی.

آسمانِ آبی و نارنجی در هنگامِ غروب

عکس از Luke Moss در Unsplash

نکته‌های سریع

  • بازدمت را بلندتر از دمت کن.
  • بپرس: الان دارد اتفاق می‌افتد، یا فقط دارم گارد می‌گیرم.
  • با گام‌های کوچک با چیزِ ترسناک روبه‌رو شو.

اضطراب همان حسی است که چیزِ بدی دارد می‌آید و باید برایش آماده باشی. گاهی دلیلِ روشنی هست. یک امتحان، نتیجه‌ی یک اسکن، گفت‌وگویی که از آن هراس داشته‌ای. اغلب دلیلی نیست که بتوانی به آن اشاره کنی، و همین همان بخشی است که بیشتر از همه آدم‌ها را به‌هم می‌ریزد. آن هراس بدونِ علتِ آشکار سر می‌رسد، و علاوه بر احساسِ اضطراب، شروع می‌کنی به احساسِ اضطراب از احساسِ اضطراب.

اگر همین حالا این‌جا هستی، این هم اولین چیزی که ارزشِ گفتن دارد. خودِ این حس یک خرابی نیست. یکی از کهن‌ترین ابزارهایی است که بدنت دارد، و دلیلِ داشتنش این است که اجدادت را آن‌قدر زنده نگه داشت که اجدادِ تو شوند.

یک آژیرِ خیلی قدیمی

آن نسخه از خودت را تصور کن که صد هزار سال پیش زندگی می‌کرد. آن‌که خش‌خشی را در علف شنید و با قلبی که می‌کوبید بی‌حرکت ماند، پیش از آن‌که تصمیم بگیرد فرار کند یا نه، زنده ماند تا روزِ دیگری را ببیند. آن‌که شانه بالا انداخت و به راه‌رفتن ادامه داد، گاهی نماند. اضطراب میراثِ همه‌ی آدم‌هایی است که به‌موقع واکنش نشان دادند. یک دتکتورِ دود است که بدنت خیلی پیش از آن‌که خانه‌ای برای محافظت باشد نصبش کرد.

دردسر این است که یک دتکتورِ دود نمی‌تواند فرقِ یک آتشِ واقعی و یک نانِ سوخته را تشخیص بدهد. سیستمِ آژیرِ تو هم نمی‌تواند. برای خطرِ جسمانیِ ناگهانی تکامل یافته، و برای یک مهلتِ در حالِ نزدیک‌شدن، یک پیامِ خوانده‌نشده از رئیست، یا نگرانی‌ای که ساعتِ سه بامداد بیدارت می‌کند، به همان شکل شلیک می‌کند. حالا آن تهدید نمادین است. پاسخِ بدن همان پاسخی است که برای خش‌خشِ توی علف داشت.

وقتی اضطراب مثلِ یک نقصِ شخصی حس می‌شود، این ارزشِ نگه‌داشتن دارد. تو خراب نیستی. داری یک نرم‌افزارِ باستانی را در دنیایی اجرا می‌کنی که برایش طراحی نشده بود.

در بدنت چه در جریان است

وقتی مغزت یک تهدید را ثبت می‌کند، اول نمی‌ایستد که رویش فکر کند. اطلاعاتِ حسی به یک ساختارِ کوچکِ بادام‌شکل به نامِ آمیگدال می‌رود، که نوعی تشخیص‌دهنده‌ی تهدید است. اگر خطر بخواند، یک سیگنالِ فوریِ اضطرار به هیپوتالاموس می‌فرستد، همان بخشِ مغز که کنترل‌های خودکارِ بدنت را می‌گرداند. همان‌طور که هاروارد هلث توصیفش می‌کند، وقتی آمیگدال خطر را درک می‌کند، «فوراً یک سیگنالِ اضطرار به هیپوتالاموس می‌فرستد.»

از آن‌جا سیستمِ عصبیِ سمپاتیکت بدنت را از هورمون‌های استرس پُر می‌کند، و تغییرات سریع می‌آیند. قلبت تندتر می‌زند. خون به‌سمتِ عضلاتِ بزرگت حرکت می‌کند. نفست سنگین‌تر می‌شود و عضلاتت منقبض. این همان پاسخِ جنگ‌یا‌گریز است، و هر تکه‌اش ساخته شده تا کمکت کند از یک اضطرارِ جسمانیِ ناگهانی با جنگیدن با آن یا دور‌شدن جان به‌در ببری.

جنگ و گریز سرِ زبان‌ها هستند، اما پاسخِ سومی هم هست که مردم به‌ندرت درباره‌اش می‌شنوند: انجماد. گاهی اولین حرکتِ بدن زیرِ تهدید حمله یا فرار نیست بلکه بی‌حرکت‌شدن است، همان‌طور که یک خرگوش در فضای باز مثلِ مرده بی‌حرکت می‌ماند. اگر تا به حال حس کرده‌ای که در لحظه‌ای که بیشتر از همه به ذهنت نیاز داشتی خالی شد، یا خودت را ناتوان از عمل دیدی وقتی می‌دانستی باید کاری بکنی، آن ترسویی نبود. همان سیستمِ بقا بود که دستش را به‌سمتِ یک گزینه‌ی باستانیِ متفاوت دراز می‌کرد.

دقت کن که از هر سه چه چیزی غایب است: فکرکردنِ دقیق. این سیستم برای سرعت ساخته شده، نه ظرافت، پس آن بخش از مغزت که شواهد را می‌سنجد و طیف‌های خاکستری را می‌بیند تا وقتی آژیر بلند است ساکت می‌شود. به همین دلیل است که فکرهای مضطربانه این‌قدر قانع‌کننده و این‌قدر مطلق حس می‌شوند. تو بد استدلال نمی‌کنی. داری با آن بخشِ آرام و سنجیده‌ی مغزت که پایین کشیده شده استدلال می‌کنی.

احساس‌های جسمانی واقعی‌اند، و در همان لحظه بی‌ضررند، حتی وقتی به‌شدت ناراحت‌کننده‌اند. قلبی که می‌تازد، سینه‌ای که تنگ است، پاهایی که بی‌قرارند، میلِ فرار. این بدنی است که دارد کارش را می‌کند، فقط با صدایی که خیلی فراتر از آنچه موقعیت می‌طلبد بالا کشیده شده. این سیستم برای یک فورانِ کوتاه که پشتش آسودگی بیاید ساخته شده بود. هیچ‌وقت قرار نبود هفته‌ها روشن بماند. وقتی می‌ماند، آن فعال‌سازیِ همیشگی تو را می‌فرساید، و به‌مرورِ زمان می‌تواند به همان خلق‌های پایین و نگرانی‌هایی که قرار بود از آن‌ها محافظتت کند دامن بزند.

ترس و اضطراب یک چیز نیستند

این دو کلمه جوری به کار می‌روند که انگار یک چیز را می‌رسانند، اما تفاوت مهم است.

ترس پاسخ به تهدیدی است که این‌جاست، همین حالا. ماشینی که به لاینِ تو می‌پیچد. سگی که خیز برمی‌دارد. ترس تیز است، مشخص است، و وقتی خطر تمام شود تمام می‌شود.

اضطراب به آینده اشاره دارد. بدنی است که برای تهدیدی که نرسیده و شاید هیچ‌وقت نرسد گارد می‌گیرد. به همین دلیل است که می‌توانی در حالی که کاملاً امن روی مبلِ خودت نشسته‌ای حسش کنی. چیزی برای جنگیدن نیست و چیزی برای فرار از آن نیست، پس انرژی‌ای که بدنت بالا آورده جایی برای رفتن ندارد. در عوض دور می‌زند، دنبالِ خطر می‌گردد، و خودِ این گشتن کم‌کم مثلِ اثباتِ این‌که خطر واقعی است حس می‌شود.

فهمیدنِ این یک دستگیره‌ی کوچک به تو می‌دهد. وقتی آن هراس می‌زند، می‌توانی یک پرسش بپرسی: این الان دارد اتفاق می‌افتد، یا دارم برای بعد گارد می‌گیرم؟ بیشترِ اوقات جوابِ صادقانه «بعد» است. این باعثِ ناپدید‌شدنِ حس نمی‌شود. اما کمی چنگش را شل می‌کند، چون آن بخشِ آرام‌ترِ مغزت را دوباره واردِ گفت‌وگو می‌کند.

کجا نگرانیِ معمولی تمام می‌شود و یک اختلال شروع

کمی اضطراب نه‌تنها طبیعی، بلکه مفید هم هست. همان چیزی است که وادارت می‌کند برای مصاحبه آماده شوی، روی جاده‌ی یخ‌زده آهسته‌تر بروی، به کسی که دوستش داری سر بزنی. یک زندگیِ کاملاً بدونِ اضطراب زندگیِ خطرناکی می‌بود. هدف هیچ‌وقت این نبود که هیچ اضطرابی حس نکنی.

پس چطور نگرانیِ روزمره را از یک اختلالِ اضطراب تشخیص می‌دهی؟ مرز درباره‌ی تناسب، پایداری، و هزینه است.

  • تناسب. نگرانی خیلی بزرگ‌تر از آن است که موقعیت می‌طلبد، یا اصلاً موقعیتِ روشنی وجود ندارد.
  • پایداری. وقتی آن چیزِ استرس‌زا می‌گذرد نمی‌گذرد. مؤسسه‌ی ملیِ سلامتِ روان ساده می‌گویدش: در یک اختلالِ اضطراب، اضطراب «از بین نمی‌رود، در موقعیت‌های بسیاری حس می‌شود، و می‌تواند به‌مرورِ زمان بدتر شود.»
  • هزینه. دارد در بافتِ واقعیِ روزهایت اختلال ایجاد می‌کند، از جمله خوابت، کار یا درست، و روابطت.

وقتی آن سه با هم ردیف می‌شوند، شاید به‌جای یک دوره‌ی ناهموار داری با یک اختلالِ اضطراب سروکله می‌زنی. و اگر این‌طور است، در جمعِ خیلی بزرگی هستی. NIMH تخمین می‌زند که حدودِ یک‌سومِ نوجوان‌ها و بزرگ‌سالانِ آمریکا در جایی از زندگی‌شان یک اختلالِ اضطراب را تجربه می‌کنند. این بیماری‌ها چند شکلِ رایج به خود می‌گیرند، از جمله اختلالِ اضطرابِ فراگیر، که در آن نگرانی تقریباً به همه‌چیز می‌چسبد، اختلالِ هراس (پنیک)، اضطرابِ اجتماعی، و فوبیاهای خاص.

هیچ‌کدامِ این‌ها حکمی درباره‌ی شخصیت نیست. یک اختلالِ اضطراب یک وضعیتِ سلامتی است، نه نشانه‌ی این‌که ضعیفی یا در به‌اندازه‌ی کافی مثبت‌فکر‌کردن شکست خورده‌ای.

چرا ریشه می‌دواند: تله‌ی اجتناب

یک الگو هست که بیش از همه‌ی دیگرها ارزشِ فهمیدن دارد، چون همان موتوری است که اضطراب را مدت‌ها بعد از آن‌که نگرانیِ اصلی باید محو می‌شد روشن نگه می‌دارد. آن اجتناب است.

این‌طور کار می‌کند. چیزی مضطربت می‌کند، پس از آن دوری می‌کنی. آن مهمانی، آن تماسِ تلفنی، آن بزرگراه، آن ایمیلی که مدام بازش نمی‌کنی. همان لحظه که از آن اجتناب می‌کنی، اضطراب می‌افتد، و آن افتادن مثلِ یک آسودگیِ شیرین حس می‌شود. مغزت متوجه می‌شود. بی‌سروصدا یک درس را بایگانی می‌کند: آن چیز خطرناک بود، و جاخالی‌دادن از آن مرا امن نگه داشت. پس دفعه‌ی بعد آن هراس کمی سریع‌تر می‌آید و میلِ اجتناب کمی قوی‌تر.

بخشِ بی‌رحمانه‌اش همان چیزی است که اجتناب نمی‌گذارد یاد بگیری. هیچ‌وقت به این پی نمی‌بری که می‌شد از آن چیز جان به‌در برد، که آن پیامدِ ترسناک معمولاً اتفاق نمی‌افتد، و که اگر به‌اندازه‌ی کافی بمانی اضطراب خودش محو می‌شود. آن درسی که آژیر را برای همیشه آرام می‌کرد هیچ‌وقت فرصتِ فرود‌آمدن پیدا نمی‌کند. بدتر، منطقه‌ای که از آن اجتناب می‌کنی معمولاً بزرگ می‌شود. یک بزرگراهِ ردشده چند تا می‌شود. یک دعوتِ ردشده بیشترِ آن‌ها می‌شود. دنیایت بی‌سروصدا کوچک می‌شود تا اندازه‌ی آن ترس شود.

دقیقاً به همین دلیل است که مؤثرترین درمان‌ها نمی‌کوشند تو را از اضطراب حرف‌زنان بیرون بکشند یا کمکت کنند نرم‌تر از آن اجتناب کنی. برعکسش را می‌کنند، با دقت و با سرعتی که از پسش برمی‌آیی: کمکت می‌کنند با گام‌های کوچک و پشتیبانی‌شده با چیزِ ترسناک روبه‌رو شوی تا مغزت بالاخره بتواند شواهدی را که کم داشته جمع کند. آن روبه‌رو‌شدنِ تدریجی قلبِ درمانِ شناختی‌رفتاری است، و بخشِ بزرگی از دلیلِ کارکردِ آن رویکرد.

چه چیزی واقعاً کمک می‌کند

کلیدِ واحدی نیست که اضطراب را خاموش کند، و هر منبعی که یکی‌شان را وعده بدهد دارد چیزی می‌فروشد. اما کلی کار هست که می‌توانی بکنی، و بیشترش با حرف‌زدن با آژیرِ بدن جواب می‌دهد نه با بحث‌کردن با فکرها.

چند چیز که واقعاً در همان لحظه کمک می‌کنند:

  1. بازدمت را آهسته کن. یک بازدمِ بلند و آهسته یکی از معدود اهرم‌های مستقیمی است که روی پاسخِ جنگ‌یا‌گریز داری. بازدم را بلندتر از دم کن و چند بار تکرارش کن.
  2. نام ببر چه در جریان است. گفتنِ «این آژیرِ من است که شلیک می‌کند، نه یک اضطرارِ واقعی» آن بخشِ فکرکننده‌ی مغزت را که اضطراب ساکتش می‌کند درگیر می‌کند.
  3. حرکت کن. پاسخِ استرس انرژی را برای عمل بالا آورد. یک پیاده‌رویِ کوتاه یا حتی تکاندنِ دست‌هایت به آن انرژی جایی برای رفتن می‌دهد.
  4. به حواست برگرد. پنج چیز را که می‌توانی ببینی، چهار چیز را که می‌توانی بشنوی، سه چیز را که می‌توانی لمس کنی متوجه شو. این تو را از آینده‌ی خیالی بیرون می‌کشد و به حالِ امن می‌آورد.

برای اضطرابی که ماندگار شده، بازیِ بلندمدت بیشتر از هر تکنیکِ واحدی اهمیت دارد. حرکتِ منظم، خوابِ درست‌وحسابی، و آرام‌گرفتن با کافئین و الکل همگی صدای پایه را پایین می‌آورند. و اضطرابی که به یک اختلال سرازیر شده یکی از قابل‌درمان‌ترین بیماری‌هاست. گفتاردرمانی، به‌ویژه درمانِ شناختی‌رفتاری، شواهدِ قوی‌ای پشتش دارد، و برای بعضی آدم‌ها دارو هم کمک می‌کند. خبرِ خوب، همان‌طور که مجله‌ی سلامتِ خودِ NIH بی‌پرده می‌گویدش، این است که «اضطراب قابلِ‌درمان است.»

کِی برای کمکِ بیشتر دست دراز کنی

آستانه‌ای از رنج نیست که باید از آن رد شوی تا «اجازه» داشته باشی کمک بخواهی. اگر اضطراب مرتب سرِ راهِ خوابت، کارت، یا آدم‌هایی که برایت مهم‌اند سبز می‌شود، همین دلیلِ کافی‌ای است که با یک پزشک یا یک درمانگر حرف بزنی. لازم نیست صبر کنی تا تحمل‌ناپذیر شود. لازم نیست پیش از آن‌که آن تماس را بگیری همه‌چیز را حل کرده باشی.

زودتر دست دراز کن اگر کنترلِ نگرانی ناممکن حس می‌شود، اگر تو را از چیزها و آدم‌هایی که قبلاً از آن‌ها لذت می‌بردی دور می‌کند، اگر با علائمِ جسمانی‌ای می‌آید که نمی‌توانی توضیحشان بدهی، یا اگر با یک خلقِ پایین و سنگین همراه است. یک پزشک همچنین می‌تواند بررسی کند که آیا چیزی جسمانی، مثلِ مشکلِ تیروئید، دارد آن حس را تغذیه می‌کند.

و اگر هر وقت فکرهایت به‌سمتِ نخواستنِ بودن در این‌جا چرخید، لطفاً با آن مثلِ همان لحظه‌ای رفتار کن که باید همان دم دست دراز کنی، به یک خطِ بحران، یک پزشک، یا کسی که به او اعتماد داری. آن حس چیزی است که آدم‌ها با پشتیبانی از آن برمی‌گردند، و لازم نیست به‌تنهایی حملش کنی.

اضطراب نشانه‌ی این نیست که چیزی در تو خراب است. نشانه‌ی این است که یک آژیرِ سالم داری. هدف کندنِ آژیر نیست. این است که عادت‌هایش را آن‌قدر خوب بشناسی که بتوانی بشنوی‌اش، ازش تشکر کنی، و خودت تصمیم بگیری که آیا واقعاً آتشی هست.

منابع

پیش از رفتن، یک یادداشت دربارهٔ مراقبت

KEEP CALM ابزارهای آموزشی رایگان برای کمک به خود فراهم می‌کند. این جایی برای مشاورهٔ پزشکی، تشخیص یا درمان نیست و جایگزین مراقبت تخصصی نمی‌شود. اگر چیزی این‌جا فراتر از استرس معمول به نظر می‌رسد، در ارتباط بودن با یک متخصص گامی نیرومند و شایسته است.

If you are in crisis or thinking about harming yourself, you are not alone. In the US, call or text 988 (Suicide & Crisis Lifeline, 24/7), text HOME to 741741 (Crisis Text Line), or call 911 in an emergency.