Skip to main content
در بحران هستید یا به آسیب رساندن به خودتان فکر می‌کنید؟ شما تنها نیستید. یافتن خط کمک →
کمک مالی

هر روز · حرکت

حرکت و خلق‌وخو: چطور حتی یک قدم زدنِ کوتاه می‌تواند حال‌ات را عوض کند

برای حس کردنِ فایده‌های روانیِ حرکت دادنِ بدنت به عضویتِ باشگاه یا یک دگرگونی نیاز نداری. یک قدم زدنِ کوتاه، در یک روزِ سخت، می‌تواند چیزی واقعی را جابه‌جا کند. اینجا می‌گوییم چه اتفاقی می‌افتد، چه‌قدرش واقعاً کمک می‌کند، و وقتی هیچ انرژی‌ای نداری چطور شروع کنی.

یک راهِ خاکی در مزرعه‌ای پوشیده از علف با چند درخت

عکس از Spencer DeMera در Unsplash

نکته‌های سریع

  • فقط اول کفش‌هایت را بپوش.
  • بعد از قهوه تا سرِ کوچه قدم بزن.
  • ببین شانه‌هایت پایین‌تر آمدند یا نه.

بعضی روزها کم‌زحمت‌ترین کاری که از دستت برمی‌آید همان کاری است که بیش از همه کمک می‌کند، و همان کاری است که کمتر از همه دلت می‌خواهد انجامش دهی. حرکت کن. نه دویدنِ ماراتن. نه به‌دست آوردنِ چیزی. فقط بلند شو، برو بیرون، و تا سرِ کوچه و برگرد قدم بزن.

وقتی روی مبل ولو شده‌ای و همه‌چیز سنگین است، تقریباً توهین‌آمیز به نظر می‌رسد. یک قدم زدن؟ توصیه این است؟ اما پیوندِ میانِ حرکت دادنِ بدن و اینکه چه حسی داری یکی از بهترین‌مطالعه‌شده‌ترین چیزها در کلِ حوزه‌ی سلامتِ روان است، و پابرجا می‌ماند. حرکت خلق‌وخویت را عوض می‌کند. این کار را با یک شیمیِ واقعی می‌کند، نه با اراده، و در دُزهایی بسیار کوچک‌تر از آنچه بیشترِ آدم‌ها گمان می‌کنند اثر می‌گذارد.

تله‌ای که بیشترِ ما در آن می‌افتیم این است که ورزش را یک پروژه می‌بینیم، از آن‌ها که تاریخِ شروع دارد و وزنِ هدف دارد و راهی برای شکست خوردن در آن. دقیقاً همین قاب است که نمی‌گذارد آدم‌ها آن یک فایده‌ای را بگیرند که در هر روزی، رایگان، در ده دقیقه‌ی بعدی، در دسترسشان است. لازم نیست تناسبِ اندامت را درست کنی تا امروز بعدازظهر حالت بهتر شود. فقط باید کمی حرکت کنی.

این نوشته درباره‌ی رسیدن به تناسبِ اندام نیست. درباره‌ی خاموش‌ترین و در دسترس‌ترین اهرمی است که در یک بعدازظهرِ بد داری.

حرکت واقعاً با مغزت چه می‌کند

وقتی حرکت می‌کنی، خیلی چیزها هم‌زمان اتفاق می‌افتد.

بخشِ معروفش شیمی است. فعالیت اندورفین‌ها را بالا می‌برد، همان ترکیب‌های حالِ‌خوش‌کنِ خودِ بدن، که همان جایی است که «سرخوشیِ دونده» از آن می‌آید. هورمون‌های استرست، آدرنالین و کورتیزول، را هم پایین می‌آورد، همان‌هایی که تو را برانگیخته، منقبض و ناتوان از فکرِ درست رها می‌کنند. پس بخشی از دلیلِ اینکه یک قدم زدن آرامت می‌کند ساده است: دارد سوختِ پاسخِ استرس را می‌سوزاند.

بخشِ عمیق‌ترش کندتر و، راستش را بخواهی، جالب‌تر است. Harvard Health توضیح می‌دهد که چطور حرکتِ پیوسته و کم‌شدت در طولِ زمان عوامل رشد را در مغز روشن می‌کند، همان علامت‌هایی که به سلول‌های عصبی کمک می‌کنند پیوندهای تازه بسازند. در آدم‌های افسرده، یک ناحیه‌ی تنظیم‌کننده‌ی خلق (هیپوکامپ) معمولاً کوچک‌تر کار می‌کند. حرکتِ منظم به نظر می‌رسد به رشدِ سلول‌های عصبی در آنجا کمک می‌کند. آن یک تقویتِ خلقِ همان‌روزی نیست. آن مغزِ توست که به‌آرامی بخشی از تاب‌آوریِ خودش را از نو می‌سازد، هر بار چند هفته.

یک واقعیتِ ساده هم هست که حرکت تو را از درونِ سرِ خودت بیرون می‌آورد. یک دور دورِ محله چیزهای تازه‌ای جلوی چشمت می‌گذارد، به دست‌ها و پاهایت کاری می‌دهد، و چرخِ فکر را قطع می‌کند. هیچ‌کدام از این‌ها لازم ندارد که از ورزش لذت ببری. بدن پاسخ می‌دهد، چه «آدمِ ورزشی» باشی چه نباشی.

سمتِ اضطرابِ ماجرا

در این گفت‌وگو بیشترِ توجه به افسردگی می‌رود، اما شاید حرکت خاموش‌ترین و سریع‌ترین کارش را روی اضطراب انجام دهد.

اضطراب تا حدی در بدن زندگی می‌کند. سینه‌ی سفت، اندام‌های وزوزکننده، بی‌قراری‌ای که نمی‌گذارد آرام بنشینی، آن دستگاه عصبیِ توست که برای تهدیدی که هرگز نمی‌رسد آماده شده، و جایی برای گذاشتنِ آن انرژی ندارد. حرکت به آن جایی برای رفتن می‌دهد. وقتی تند قدم می‌زنی یا از یک راه‌پله بالا می‌روی، داری می‌گذاری بدنت آن حلقه‌ای را که در آن گیر کرده بود تمام کند، آدرنالین را می‌سوزاند و علامت می‌دهد که خطر گذشته.

NHS نکته‌ای را می‌گوید که ما هم تکرارش می‌کنیم: بخشِ بزرگی از اینکه چطور حرکت به اضطراب کمک می‌کند این است که تو را از چرخه‌ی فکرِ نگران بیرون می‌کشد. نمی‌توانی با تمامِ صدا نشخوارِ فکری کنی وقتی حواست به جای پایت روی یک مسیر است یا داری دورهای استخر را می‌شماری. نگرانی ناپدید نمی‌شود، اما فضای بی‌رقیبش را از دست می‌دهد. شکل‌های ملایم‌تر و همراه با نفس مثل یوگا معمولاً بیش از همه به اضطراب کمک می‌کنند، چون نفسِ آرام را به حرکت اضافه می‌کنند و دو علامتِ آرام‌کننده را یک‌جا دوچندان می‌کنند.

اگر اضطرابت خودش را به‌صورتِ بدنی که آرام نمی‌گیرد نشان می‌دهد، اول سعی نکن با فکر از آن بیرون بیایی. اول حرکت کن. بعد ببین وقتی بدن بخشی از آن بارِ الکتریکی را تخلیه کرد، چه‌قدر فکرها آرام‌ترند.

چه‌قدر کم لازم است

این عددی است که آدم‌ها را جا می‌اندازد. به زیاد نیاز نداری.

راهنماییِ رسمیِ سازمانِ جهانیِ بهداشت (WHO) و CDC حدودِ 150 دقیقه فعالیتِ متوسط در هفته است، که می‌شود یک قدم زدنِ سرحالِ نیم‌ساعته پنج بار در هفته، به‌علاوه‌ی یکی دو روز از چیزی که ماهیچه‌هایت را به کار بگیرد. آن هدفِ کامل است. اما فایده‌ی معنادارِ سلامتِ روان را خیلی پیش از رسیدن به آن می‌گیری.

یک مرورِ بزرگ که در JAMA Psychiatry منتشر شد دریافت که حتی نیمی از مقدارِ توصیه‌شده‌ی فعالیت با احتمالِ محسوساً پایین‌ترِ افسردگی مرتبط بود، و اینکه بیشترین بهره از همین رفتن از هیچ‌کاری به کمی کار می‌آید. جهش از صفر به کمی همان جایی است که بزرگ‌ترین بازده در آن زندگی می‌کند. انجامِ مقدارِ «کامل» نکته نیست.

یک مطالعه‌ی جداگانه از Harvard، به سرپرستیِ Karmel Choi و منتشرشده در مجله‌ی Depression and Anxiety، هزاران نفر را بررسی کرد و دریافت که افزودنِ حدودِ 35 دقیقه فعالیت در روز با کاهشی واقعی در احتمالِ یک دوره‌ی تازه‌ی افسردگی مرتبط بود، حتی در میانِ آدم‌هایی که ژن‌هایشان آن‌ها را در معرضِ خطرِ بالاتر می‌گذاشت. این جمله‌ی Choi با ما ماند: «ژن‌ها سرنوشت نیستند.» یک سابقه‌ی خانوادگیِ افسردگی در را قفل نمی‌کند. حرکت یکی از چیزهایی است که می‌تواند آن را باز نگه دارد.

پس اگر 150 دقیقه در هفته مثلِ یک پرتگاه به نظر می‌رسد، نادیده‌اش بگیر. پنج دقیقه به حساب می‌آید. توصیه‌ی خودِ Harvard برای کسی که در چنگِ افسردگی است این است که با دقیقاً همان شروع کند، پنج دقیقه قدم زدن، و بگذارد خودش رشد کند.

شروع کردن وقتی هیچ‌چیز در باک نداری

بخشِ بی‌رحمانه‌ی خلقِ پایین این است که همان انرژی‌ای را می‌دزدد که برای انجامِ کارِ کمک‌کننده لازمش داری. گفتن به یک آدمِ تهی‌شده که ورزش کن، مثلِ گفتن به یک آدمِ بی‌پول است که فقط پولِ بیشتری داشته باش. پس «ورزش» را فراموش کن. پایین‌تر از آنچه معقول به نظر می‌رسد را هدف بگیر.

و انگیزه را رها کن. انگیزه همان چیزی است که منتظرش هستی و نمی‌آید، دستِ‌کم نه در روزهای سخت. آدم‌هایی که به حرکت ادامه می‌دهند از تو باانگیزه‌تر نیستند. فقط قدمِ اول را آن‌قدر کوچک کرده‌اند که هیچ انگیزه‌ای نمی‌طلبد. تو اول عمل می‌کنی، و خواستن معمولاً وسطِ راهِ قدم زدن پیدایش می‌شود، نه پیش از آن. منتظرِ اینکه دلت بخواهد نمان.

  1. هدف را آن‌قدر کوچک کن که تقریباً مسخره شود. نه یک تمرین. کفش‌هایت را بپوش. تا صندوقِ پست قدم بزن. در چارچوبِ در بایست و هوای بیرون را حس کن. هدف روشن کردنِ موتور است، نه تمام کردنِ یک سفر. بیشترِ مقاومت در نودثانیه‌ی اول است.
  2. به کاری که همین‌الان انجام می‌دهی گِره‌اش بزن. یک قدم زدنِ کوتاه درست بعد از قهوه‌ی صبحت، یا یک دور دورِ ساختمان بعد از ناهار، خیلی بهتر می‌چسبد تا یک نقشه‌ی مبهم برای «بیشتر حرکت کردن». آن را به لنگری که همین‌حالا در روزت هست وصل کن.
  3. میله‌ی آنچه به حساب می‌آید را پایین بیاور. رقصیدن در آشپزخانه به حساب می‌آید. باغبانی به حساب می‌آید. قدم زدن با سگ، بردنِ خرید از راهِ دورتر، رفتن از پله، قدم زدن هنگامِ تلفن. بدنت فرقِ «ورزش» و «زندگی» را نمی‌داند، و خلقت هم نمی‌داند.
  4. اگر می‌توانی برو بیرون. نورِ روز و تغییرِ منظره چیزی اضافه می‌کنند که یک تردمیل در زیرزمین نمی‌تواند. اگر بیرون ممکن نیست، اشکالی ندارد. حرکت در داخلِ خانه هم کار می‌کند.
  5. به آنچه اتفاق می‌افتد توجه کن، نه به آنچه کردی. بعد از حرکت، حالت را بررسی کن. شانه‌هایت پایین‌ترند؟ صدای درونِ سرت یک درجه آرام‌تر است؟ آن تغییرِ کوچک و واقعی همان پاداش است، و توجه به آن همان چیزی است که دلت می‌خواهد دوباره انجامش دهی.

یک چیز که ارزش دارد بلند گفته شود: هدف پیوستگی است، نه شدت. یک قدم زدنِ ملایم در بیشترِ روزها در طولِ یک ماه بیش از یک تمرینِ کمرشکنِ یک‌باره که تو را دردمند و دلسرد رها می‌کند برای خلقت می‌کند. تو نمی‌خواهی با رنج راهت را به‌سوی حالِ بهتر باز کنی. می‌خواهی به بدنت به‌طور منظم و مهربان علامت بدهی که امن است که آرام بگیرد.

پاداشِ خواب و نورِ روز

یک اثرِ ثانویه هست که به‌راحتی از قلم می‌افتد، و شاید همان بخشی باشد که در طولِ زمان بی‌سروصدا بیشترین خیر را به تو می‌رساند.

حرکت به خوابت کمک می‌کند. آدم‌هایی که به‌طور منظم فعال‌اند معمولاً راحت‌تر به خواب می‌روند و عمیق‌تر می‌خوابند، و خواب یکی از دیوارهای باربرِ سلامتِ روان است. خوابِ بد خلقِ پایین را تغذیه می‌کند و تحملت را برای همه‌چیز نخ‌نما می‌کند؛ خوابِ خوب تحملت را برای یک روزِ سخت از نو می‌سازد. پس یک قدم زدنِ روزانه فقط در لحظه روی خلقت کار نمی‌کند. دارد شبی بهتر را می‌چیند، که فردایی بهتر را می‌چیند. اثرها به نفعِ تو روی هم انباشته می‌شوند.

انجامش در فضای باز یک چیزِ دیگر هم روی آن می‌گذارد. نورِ صبحگاهی، به‌ویژه، به لنگر انداختنِ ساعتِ درونیِ بدنت کمک می‌کند، که هم خواب و هم خلقت را پابرجا می‌کند. یک قدم زدنِ ده‌دقیقه‌ای بعد از صبحانه عملِ کوچکی است که دوبار به تو بازمی‌پردازد، یک‌بار در آرامشی که حالا می‌آورد و یک‌بار در استراحتی که بعداً کمکت می‌کند پیدایش کنی. اگر صبح‌ها ناممکن‌اند، هر نورِ روزی که هر وقت توانستی بگیری‌اش باز هم می‌ارزد.

لازم نیست به هیچ‌کدام از این‌ها فکر کنی تا کار کند. فقط باید نورِ روز را روی صورتت و پاهایت را در حرکت بگذاری. خواب و خلقت، بی‌سروصدا بقیه‌اش را از همان‌جا پیش می‌برند.

چه نوع حرکتی «بهترین» است

آدم‌ها اینجا یک نسخه می‌خواهند، و پاسخِ صادقانه ضدِ اوجِ داستان است. بهترین حرکت برای خلقت همانی است که واقعاً دوباره انجامش خواهی داد.

قدم زدن اسبِ بارکشِ ماجراست، و رایگان است. شکل‌های ملایمِ ذهن‌وبدن مثل یوگا معمولاً بیش از همه به اضطراب کمک می‌کنند، چون حرکت را با نفسِ آرام جفت می‌کنند. چیزهای پابرجاتر و موزون مثل دوچرخه‌سواری، شنا، یا یک برنامه‌ی قدرتی معمولاً به آن حسِ پایین و مسطحِ افسردگی کمک می‌کنند. اما اگر از دویدن بدت می‌آید، دویدن جوابِ تو نیست، هرچند روی کاغذ چه‌قدر هم خوب باشد. نوعی که از آن وحشت داری نوعی است که رهایش می‌کنی. همان را انتخاب کن که راحت‌تر نگهش می‌داری.

حرکت کجا جا می‌گیرد و کجا نه

می‌خواهیم درباره‌ی مرزهایش با تو رک باشیم، چون بیش‌فروختنِ این خودش نوعی نامهربانی می‌بود.

حرکت داروی واقعی برای خلق است، و برای بعضی آدم‌ها با افسردگیِ خفیف تا متوسط می‌تواند تقریباً به‌اندازه‌ی دارو کار کند. در عین حال درمانِ همه‌چیز نیست، و به‌تنهایی برای افسردگیِ شدید کافی نیست. اگر واقعاً در رنجی، قدم زدن چیزِ قدرتمندی است که اضافه‌اش کنی. دلیلی برای صرفِ‌نظر از کمکی که لازم داری نیست.

ارزش دارد با یک دکتر یا یک درمانگر حرف بزنی اگر خلقِ پایین یا اضطراب هفته‌هاست مانده، اگر دارد سرِ راهِ خواب، کار، یا آدم‌هایی که دوستشان داری قرار می‌گیرد، یا اگر هر چه امتحان می‌کنی نمی‌توانی جای پایت را پیدا کنی. اگر آن سنگینی هرگز به این حس رسید که دلت نمی‌خواهد اینجا باشی، لطفاً صبر نکن، و لطفاً تنها حملش نکن. دست دراز کردن کاری نیست که وقتی خودیاری شکست خورد انجام می‌دهی. بخشی از مراقبت از خودت است، درست مثلِ یک قدم زدن.

فعلاً، کوچک‌ترین نسخه کافی است. کفش‌ها پا. در باز. تا سرِ کوچه و برگرد. ببین بعدش چه حسی داری.

منابع

پیش از رفتن، یک یادداشت دربارهٔ مراقبت

KEEP CALM ابزارهای آموزشی رایگان برای کمک به خود فراهم می‌کند. این جایی برای مشاورهٔ پزشکی، تشخیص یا درمان نیست و جایگزین مراقبت تخصصی نمی‌شود. اگر چیزی این‌جا فراتر از استرس معمول به نظر می‌رسد، در ارتباط بودن با یک متخصص گامی نیرومند و شایسته است.

If you are in crisis or thinking about harming yourself, you are not alone. In the US, call or text 988 (Suicide & Crisis Lifeline, 24/7), text HOME to 741741 (Crisis Text Line), or call 911 in an emergency.