Skip to main content
در بحران هستید یا به آسیب رساندن به خودتان فکر می‌کنید؟ شما تنها نیستید. یافتن خط کمک →
کمک مالی

بازیِ بلندمدت · موفقیت

تعریفِ موفقیت با معیارهای خودت

بیشترِ ما تعریفِ خودمان از موفقیت را به ارث می‌بریم بی‌آنکه هیچ‌وقت انتخابش کرده باشیم. این راهی آهسته‌تر و استوارتر است برای تصمیم گرفتن دربارهٔ اینکه واقعاً به‌سمتِ چه کار می‌کنی، و اینکه چرا نوشتنش با کلماتِ خودت حسِ هر تصمیم را عوض می‌کند.

اقیانوسِ آبی زیرِ آسمانی آبی و ابری‌سفید در روز

عکس از A. C. در Unsplash

نکته‌های سریع

  • روزهای معمولی‌ای را که دوباره زندگی می‌کردی فهرست کن.
  • سه چهار چیز را که واقعاً مهم‌اند انتخاب کن.
  • آگاهانه نام ببر که «کافی» چه شکلی است.

یک طعمِ خاص از سرخوردگی هست که آدم‌ها را غافلگیر می‌کند. بالاخره آن چیز را به دست می‌آوری. ارتقا، عنوان، آن عدد توی حساب، خانه‌ای با همان اتاقی که همیشه می‌خواستی. برای یکی دو هفته حسِ رسیدن می‌دهد. بعد آن حس نازک می‌شود، تیرک‌های دروازه بی‌سروصدا به جلو می‌لغزند، و می‌بینی که داری به‌سمتِ چیزِ بعدی دست دراز می‌کنی، کمی گیج از اینکه چرا آن قبلی دوام نیاورد.

ارزشِ آن دارد که کنارِ این معما بنشینی، چون معمولاً یعنی داری دنبالِ تعریفی از موفقیت می‌دوی که هیچ‌وقت واقعاً انتخابش نکردی.

بیشترِ ما ایده‌مان از «موفق شدن» را همان‌طور جذب می‌کنیم که یک لهجه را جذب می‌کنیم. از پدر و مادری که بعد از یک کودکیِ کم‌بضاعت ارزش را با ثبات می‌سنجیدند. از فرهنگی که روی همه‌چیز یک عدد می‌گذارد. از همکاری که اول ارتقا گرفت، دوستی که زندگی‌اش آنلاین بی‌زحمت به نظر می‌رسد، آن نسخه‌ای از خودت که در بیست‌ودو‌سالگی تصور می‌کردی. تا وقتی به‌قدرِ کافی بزرگ می‌شوی که هر کدام از این‌ها را زیرِ سؤال ببری، آن تابلوی امتیاز از قبل مثلِ فیزیک حس می‌شود. دائمی. بدیهی. غیرِقابلِ بحث.

قابلِ بحث است. و کسانی که در طولِ یک حرفهٔ بلند بهترین عملکرد را دارند، همان‌هایی که ده‌ها سال بعد هنوز سرِ پا و هنوز خودشان‌اند، معمولاً آن کارِ بی‌زرق‌وبرقِ تصمیم گرفتن دربارهٔ اینکه بازی چیست را پیش از آنکه عمرشان را صرفِ بازی کردنش کنند انجام داده‌اند.

تابلوی امتیازِ قرضی

وقتی Boris Groysberg و Robin Abrahams مطالعه کردند که حرفه‌ای‌ها چطور زندگیِ خودشان را قضاوت می‌کنند، خطی میانِ دو نوع سنجه کشیدند. سنجه‌های عینی همان نشانه‌های آسان‌شمار هستند: عنوان، حقوق، اعتبارِ آرمی که روی کارتت است، مدرسه‌هایی که بچه‌هایت واردشان می‌شوند. سنجه‌های ذهنی سخت‌تر روی یک صفحهٔ گسترده جا می‌گیرند: رضایتِ حل کردنِ یک مسئلهٔ سخت، آدم‌هایی که کنارشان کار می‌کنی، اینکه وقتی درِ خانه را باز می‌کنی خوشحالی یا نه.

نشانه‌های عینی یک جذابیتِ بدیهی دارند. خواناند. همه یک عنوان را می‌فهمند. کسی لازم نیست یک حقوق را توضیح دهد. می‌توانی آن‌ها را در حدودِ نیم ثانیه بینِ آدم‌ها مقایسه کنی، که دقیقاً همان چیزی است که آن‌ها را این‌قدر آسان برای پذیرفتن و این‌قدر بی‌سروصدا خورنده می‌کند. تابلوی امتیازی که با یک نگاه می‌توانی بخوانی، تابلویی است که ساخته شده تا دیگران دربارهٔ تو بخوانندش.

هیچ‌کدامِ این‌ها یعنی پول یا عنوان اهمیت ندارند نیست. اهمیت دارند. پژوهشِ صادقانه دربارهٔ درآمد جالب‌تر از آن شعار است که پول نمی‌تواند شادی بخرد. در یک مطالعهٔ دقیق که یک اختلافِ دیرینه را در این حوزه حل کرد، Matthew Killingsworth، Daniel Kahneman و Barbara Mellers دریافتند که برای بیشترِ آدم‌ها، شادیِ روزمره همراه با درآمد مدام بالا می‌رود، بدونِ یک نقطهٔ برشِ روشن که در آن متوقف شود. اما یک نکتهٔ پنهان در آن میانگین هست. برای کم‌شادترین بخشِ آدم‌ها، پولِ بیشتر بیشتر رهایی از چیزهایی می‌خرد که زندگی را سخت می‌کنند، و آن رهایی به سطحِ ثابت می‌رسد. از یک جایی به بعد دیگر عقربه را تکان نمی‌دهد. اگر پول تنها اهرمی است که داری روی یک ناشادیِ عمیق‌تر می‌کشی، بالاخره از کار می‌افتد.

پس تصویر این نیست که موفقیت اهمیت ندارد. این است که یک نسخهٔ واحد، قرضی و از‌بیرون‌شمرده‌شده از موفقیت، چیزِ نازکی است که یک عمرِ کامل را به آن آویزان کنی.

یک هزینه هم در هیچ‌وقت حل نکردنِ این سؤال هست، و به‌راحتی از قلم می‌افتد چون هزینهٔ یک نادیده‌گذاشتن است. بدونِ تعریفی از آنِ خودت، به همانی که در هوای اطرافت هست پیش‌فرض می‌رسی، و آن پیش‌فرض یک سوگیری دارد. به‌سمتِ هر چیزی که مرئی، قابلِ‌مقایسه و برای غریبه‌ها چشمگیر است می‌کشد. بی‌سروصدا چیزهایی را که خوب در عکس نمی‌افتند کنار می‌گذارد: یک خانهٔ آرام، هنری که در آن ماهر شده‌ای، دوستی‌ای که سی سال نگهش داشته‌ای، نبودِ دلهره در یک شبِ یکشنبه. می‌توانی هر دورِ مرئی را ببری و آرام‌آرام همان بخش‌هایی از زندگی‌ات را که کسی برایشان امتیاز نگه نمی‌داشت ببازی. آدم‌هایی که پُر از پشیمانی به سنی می‌رسند، به‌ندرت بابتِ یک عنوانِ کوچک‌تر پشیمان‌اند. بابتِ سال‌هایی پشیمان‌اند که صرفِ بهینه کردن برای معیاری کردند که هیچ‌وقت واقعاً انتخابش نکرده بودند.

چرا تیرک‌های دروازه مدام جابه‌جا می‌شوند

دلیلی هست که چرا آن بردِ به‌سختی‌به‌دست‌آمده این‌قدر سریع محو می‌شود، و آن یک عیب در تو نیست.

انسان‌ها سازگار می‌شوند. هر چیزی که به آن عادت کنی با سرعتی حیرت‌آور به هنجارِ تازه تبدیل می‌شود، که وقتی زندگی سخت است فوق‌العاده است (خودت را وفق می‌دهی، کنار می‌آیی، بهبود می‌یابی) و وقتی زندگی خوب است دیوانه‌کننده است (افزایشِ حقوق به خطِ پایه تبدیل می‌شود، شغلِ رؤیایی به یک سه‌شنبهٔ معمولی). روان‌شناسان به این می‌گویند سازگاری. به زبانِ ساده، کف بالا می‌آید تا به هر جایی که ایستاده‌ای برسد، پس منظره از آن بالا دیگر حسِ یک دستاورد نمی‌دهد و شروع می‌کند به حسِ جایی که اتفاقاً در آن زندگی می‌کنی.

مقایسه روی این آتش سوخت می‌ریزد. ما زندگی‌مان را در خلأ قضاوت نمی‌کنیم. آن را در برابرِ آدم‌های اطرافمان قضاوت می‌کنیم، و اینترنت حالا یک منبعِ بی‌پایان و دست‌چین‌شده از آدم‌هایی که به نظر می‌رسد بهتر عمل می‌کنند دستمان می‌دهد. پژوهشگرانی که مقایسهٔ اجتماعی را مطالعه می‌کنند می‌یابند که وقتی خودت را در برابرِ کسی می‌سنجی که او را جلوتر می‌بینی، و آن را به‌عنوانِ حکمی دربارهٔ ارزشِ خودت می‌خوانی، معمولاً حالت را بدتر می‌کند نه باانگیزه‌تر. ناکافی. یک قدم عقب. همان مقایسه گاهی می‌تواند به‌جایش الهامت بدهد، اما فقط وقتی آن را به‌عنوانِ دلیلی بخوانی که آن چیز برای تو هم ممکن است، نه شاهدی بر اینکه داری می‌بازی.

سازگاری و مقایسه را کنار هم بگذار و همان تردمیلی به دست می‌آید که تقریباً همه رویش هستند. به هدف می‌رسی، با آن سازگار می‌شوی، از گوشهٔ چشم به کسی که کمی جلوتر است نگاه می‌کنی، و هدف جابه‌جا می‌شود. می‌توانی چهل سال آن مسابقه را بدوی و هیچ‌وقت حس نکنی که رسیده‌ای، چون خطِ پایان هیچ‌وقت یک جای ثابت نبود. همیشه فقط «کمی بیشتر از حالا» بود.

راهِ پیاده شدن از تردمیل این نیست که دست از خواستنِ چیزها برداری. این است که آگاهانه انتخاب کنی که واقعاً چه چیزهایی را می‌خواهی.

نوشتنِ تعریفِ خودت

این همان بخشی است که نرم به نظر می‌رسد و از آب درمی‌آید که کاربردی‌ترین چیزِ کلِ این نوشته است. تعریفی از موفقیت که واقعاً بتوانی نامش را ببری، کارِ واقعی می‌کند. به تو می‌گوید به کدام فرصت‌ها بله بگویی. به تو می‌گوید کِی به‌قدرِ کافی انجام داده‌ای و می‌توانی بایستی. وقتی بردِ کسِ دیگری تهدید می‌کند که تعادلت را به هم بزند استوارت می‌کند، چون می‌توانی آن را به‌جای فهرستِ اتاق با فهرستِ خودت بسنجی.

این یک راه برای ساختنش است. یک بعدازظهر وقت می‌گیرد، نه یک خلوتِ چندروزه.

  1. به روزهای خوبت نگاه کن، نه به دستاوردهایت. سالِ گذشته را مرور کن و یک مشت روزِ معمولی پیدا کن که با خوشحالی دوباره زندگی‌شان می‌کردی. نه نقاطِ عطف را. روزهای عادی‌ای که درست حس می‌شدند. بنویس چه می‌کردی، با چه کسی بودی، آن ساعت‌ها واقعاً چه چیزی را در بر داشتند. الگوها سریع پیدایشان می‌شود، و به‌ندرت همان چیزهای روی رزومه‌ات‌اند.
  2. با کلماتِ خودت نام ببر که داری برای چه بهینه می‌کنی. این جمله را صادقانه تمام کن: «یک زندگیِ خوب، برای من، ____ بیشتری و ____ کمتری در خود دارد.» شاید کارِ عمیقِ بیشتر و به‌نمایش‌گذاشتنِ کمتر. وقتِ بیشتر با بچه‌هایت تا وقتی هنوز تو را دور و برشان می‌خواهند. ساختنِ بیشترِ چیزها، مدیریتِ کمترِ ساختنِ چیزها. آن را به‌قدرِ کافی ملموس نگه دار که بشود روی آن عمل کرد.
  3. سنجه‌هایت را به «انتخاب‌شده» و «به‌ارث‌رسیده» دسته‌بندی کن. دو ستون بساز. در یک سمت، چیزهایی که اگر کسی نمی‌توانست ببیندشان باز هم می‌خواستی. در سمتِ دیگر، چیزهایی که بیشتر به‌خاطرِ اینکه چه کسی تحتِ‌تأثیر قرار می‌گیرد می‌خواهی. بی‌رحمانه صادق باش که آن چیزهای پُراعتبار در کدام ستون می‌افتند. لازم نیست از آن‌ها دست بکشی. فقط باید بدانی که آنجا هستند.
  4. تعدادِ کمی از چیزهایی را که مهم‌اند انتخاب کن. سه چهارتا، نه پانزده‌تا. تعریفی که همه‌چیز را در بر بگیرد هیچ‌چیز را نمی‌سنجد. این‌ها همان چیزهایی هستند که واقعاً تصمیم‌هایت را با آن‌ها خواهی سنجید.
  5. تصمیم بگیر که «کافی» چه شکلی است. این همان چیزی است که تقریباً همه از رویش می‌پرند، و همان چیزی است که تو را از تردمیل پیاده می‌کند. برای دستِ‌کم یک حوزهٔ مهم، یک عدد یا یک حالت را نام ببر که واقعاً کافی باشد، طوری که عبور از آن به تو اجازه دهد انرژی‌ات را به‌جای اینکه دوباره فقط معیار را بالا ببری، جای دیگری هدایت کنی.

آن قدمِ آخر کمی توجهِ بیشتر می‌طلبد، چون «کافی» واژه‌ای است که بیشترِ آدم‌های جاه‌طلب برای بلند گفتنش مشکل دارند. می‌تواند مثلِ تن دادن به‌شرایط، یا مثلِ نبودِ انگیزه به گوش برسد. هیچ‌کدام نیست. نام بردن از یک «کافی» همان چیزی است که یک گرسنگیِ بی‌پایان را به یک هدفِ تمام‌شده تبدیل می‌کند، و یک هدفِ تمام‌شده تنها نوعی است که اصلاً می‌توانی واقعاً به آن برسی. بدونِ آن، هر برد خودبه‌خود به خطِ شروعِ تازه تبدیل می‌شود، و هیچ‌وقت به آن چیزی که از اول برایش کار می‌کردی نمی‌رسی که حسش کنی. لازم نیست برای همه‌چیز یک «کافی» نام ببری. آن یکی دو حوزه‌ای را که گمان می‌کنی اگر کسی جلویت را نمی‌گرفت تا ابد بالا می‌رفتی انتخاب کن، و آنجا آگاهانه یک خط بکش. آن خط می‌تواند بعداً جابه‌جا شود. فقط آن را یک تصمیم کن، نه یک لغزیدنِ بی‌اراده.

وقتی دیگران را رهبری می‌کنی

اگر کسی به تو نگاه می‌کند (یک تیم، یک شرکت، بچه‌ای که تماشا می‌کند شنبه‌ات را چطور می‌گذرانی)، تعریفِ تو از موفقیت بی‌سروصدا به تعریفی تبدیل می‌شود که آن‌ها در برابرش خودشان را می‌سنجند. آدم‌ها آنچه را که پاداش می‌دهی خیلی دقیق‌تر از آنچه می‌گویی می‌خوانند. فقط بردهای مرئی را تحسین کن و به همهٔ آدم‌های اطرافت یاد می‌دهی که دنبالِ همان تابلوی امتیازِ قرضی بدوند، همان که تو را تهی گذاشت. متوجهِ چیزهای آرام‌تری شو که واقعاً مهم‌اند، کارِ دقیق، بهبود بعد از یک دورهٔ سخت، آدمی که تیم را بهتر کرد بی‌آنکه اعتبارش را بقاپد، و به آدم‌ها اجازه می‌دهی نسخهٔ کامل‌تری از بازی را تعریف کنند.

استوارترین رهبرها آن‌هایی نیستند که پرصداترین عددها را دارند. آن‌هایی هستند که روشن می‌دانند برای چه‌اند، که همین می‌گذارد از رقابت روی هر محور به‌طورِ هم‌زمان دست بکشند. آن وضوح به بهترین شکل واگیردار است. به آدم‌های اطرافشان جا می‌دهد که همان کار را بکنند.

چند هشدارِ صادقانه

بازتعریفِ موفقیت آزادکننده است. از آن هم می‌شود سوءاستفاده کرد، پس دو هشدار.

اول، «تعریفِ موفقیت با معیارهای خودم» را به‌عنوانِ یک نامِ خوش‌سلیقه برای دست کشیدن از چیزی سخت درست پیش از آنکه خوب شود به کار نبر. بین رها کردنِ هدفی که هیچ‌وقت مالِ تو نبود و ترک کردنِ هدفی که فقط دشوار شد تفاوتِ واقعی هست. آزمونش صداقت دربارهٔ دلیل‌هایت است، و اجرای این تنهایی سخت است. یک دوستِ قابلِ‌اعتماد، یک راهنما، یا یک مربیِ خوب می‌تواند کمکت کند این دو را از هم تشخیص دهی.

دوم، باید به تعریفت اجازه داده شود که عوض شود. نسخه‌ای که در سی‌وپنج‌سالگی می‌نویسی نباید آدمی را که در پنجاه‌سالگی می‌شوی مقید کند. با آن مثلِ یک سندِ زنده رفتار کن، که هرازگاهی به آن سر می‌زنی، نه یک عهدِ حکاکی‌شده روی سنگ.

و اگر سؤالِ زیرِ همهٔ این‌ها واقعاً «چطور موفقیت را تعریف کنم» نیست بلکه چیزی سنگین‌تر است (یک بی‌رمقی که برطرف نمی‌شود، حسی که هیچ‌چیز ارزشش را ندارد، حسی که از قبل در زندگی‌ای که هنوز حتی اتفاق نیفتاده شکست خورده‌ای)، ارزشش را دارد که آن را پیشِ یک متخصص ببری. یک درمانگر می‌تواند کمک کند وقتی مشکل کمتر دربارهٔ هدف‌هاست و بیشتر دربارهٔ یک حالِ گرفته یا اضطرابی است که به همه‌چیز رنگ می‌زند. این انحراف از انجامِ این کار نیست. گاهی همان چیزی است که این کار را ممکن می‌کند.

دستاوردِ آرامِ همهٔ این‌ها را سخت می‌شود بیش‌ازحد بزرگ جلوه داد. وقتی با کلماتِ خودت بدانی که به‌سمتِ چه کار می‌کنی، آن پارازیتِ کم‌صدا و همیشگیِ سنجیدنِ خودت در برابرِ همه به‌طورِ محسوسی آرام‌تر می‌شود. هنوز چیزها را می‌خواهی. هنوز سخت کار می‌کنی. فقط دست از دویدنِ مسابقهٔ کسِ دیگری برمی‌داری، و شروع می‌کنی به دویدنِ مسابقه‌ای که واقعاً از بردنش خوشحال می‌شوی.

منابع

پیش از رفتن، یک یادداشت دربارهٔ مراقبت

KEEP CALM ابزارهای آموزشی رایگان برای کمک به خود فراهم می‌کند. این جایی برای مشاورهٔ پزشکی، تشخیص یا درمان نیست و جایگزین مراقبت تخصصی نمی‌شود. اگر چیزی این‌جا فراتر از استرس معمول به نظر می‌رسد، در ارتباط بودن با یک متخصص گامی نیرومند و شایسته است.

If you are in crisis or thinking about harming yourself, you are not alone. In the US, call or text 988 (Suicide & Crisis Lifeline, 24/7), text HOME to 741741 (Crisis Text Line), or call 911 in an emergency.