نکتههای سریع
- آن را به «مالِ خودت» و «نه مالِ خودت» تقسیم کن.
- پشیمانی را به یک قدمِ بعدی تبدیل کن.
- با خودت مثل یک دوستِ خوب حرف بزن.
چیزی خراب میشود. یک پروژه عقب میافتد. یک پیام بد مینشیند. نقشهای که از آن مطمئن بودید جلوی چشمِ آدمهایی که نظرشان برایتان مهم است از هم میپاشد.
در همان چند ثانیهٔ اول، ذهنتان سراغ یک داستان میرود. معمولاً سراغ همان داستانی که همیشه میرود. شاید داستان این باشد که کسِ دیگری کار را خراب کرد. شاید این باشد که زمانبندی ناممکن بود، شرحِ کار مبهم بود، طرفِ مقابل باید بهتر میفهمید. گاهی داستان به درون میچرخد و بیرحم میشود: *معلوم است که اینطور شد، همیشه این بلا سرِ من میآید.* هر دو نوع داستان یک وجهِ مشترک دارند. فرمان را جایی میگذارند که دستتان به آن نمیرسد.
مسئولیتپذیری، تمرینِ سراغ رفتنِ یک پرسشِ دیگر بهجای آن است. نه «تقصیرِ کیست»، بلکه «کدام بخش از این ماجرا مالِ من است تا تکانش دهم». کوچک به نظر میرسد. اما تقریباً همهچیزِ پس از خودش را عوض میکند، بهخاطر کاری که با محلِ قرار دادنِ کنترل میکند.
فرمان، و اینکه چه کسی آن را در دست دارد
روانشناسان شصت سال است که این را زیرِ یک نامِ کمی بدقواره مطالعه کردهاند: کانونِ کنترل. این ایده که نخستین بار Julian Rotter در دههٔ 1960 مطرحش کرد، این است که هرکدام از ما یک باورِ پیشفرض دربارهٔ اینکه چرا اتفاقها برایمان میافتند با خود حمل میکنیم. آدمهای دارای کانونِ درونی معمولاً حس میکنند که انتخابهای خودشان نتیجههایشان را شکل میدهد. آدمهای دارای کانونِ بیرونی معمولاً حس میکنند که نتیجهها را شانس، دیگران، یا نیروهایی که دستشان به آنها نمیرسد به آنها تحویل میدهند.
بیشترمان کاملاً یکی یا آن دیگری نیستیم. بسته به روز و موقعیت، روی این خط سُر میخوریم. اما جایی که روی آن خط آرام میگیریم بیشتر از آنچه فکر میکنید اهمیت دارد. دههها پژوهش، کانونِ کنترلِ درونیِ قویتر را به کنار آمدنِ بهتر، پشتکارِ بیشتر، و نرخِ پایینترِ افسردگی و اضطراب پیوند میدهد، در حالی که گرایشِ بیرونیترِ بیشتر با درماندگی و حسِ گیر افتادن همراه است. یک پژوهشِ بزرگ نشان داد که این الگو درجهبندیشده و پایدار است: کسانی که هیچ نشانهای از افسردگی یا اضطراب گزارش نمیکردند درونیترین نمره را گرفتند، و آنهایی که شدیدترین نشانهها را داشتند بیرونیترین نمره را.
اینجا خوب است محتاط باشیم، چون این را بهراحتی میشود به چیزی زیانبار تاباند. کانونِ کنترلِ درونی، این باور نیست که همهچیز تقصیرِ شماست. کلی چیز واقعاً بیرون از دستِ شماست، و وانمود کردن به عکسِ آن خودش نوعی دام است. نسخهٔ سالم، باریکتر و مهربانتر است. این باور است که حتی وقتی بخشِ زیادی بیرون از کنترلتان است، *بخشی* از آن نیست، و اینکه آن بخشی که میتوانید لمسش کنید، ارزشِ لمس کردن دارد.
جلسهای را تصور کنید که بد پیش رفت. وسطِ حرفتان پریدند، تصمیم به سمتِ اشتباه رفت، و شما دلخور بیرون آمدید. خوانشِ بیرونی کامل و مرتب است: گوش ندادند، بلندترین صدا برد، بازی از همان اول چیده شده بود. ممکن است تکتکِ کلماتش درست باشد، و باز هم شما را با هیچ کاری برای انجام دادن رها میکند. خوانشِ درونی هیچکدامِ اینها را انکار نمیکند. فقط یک خط دیگر اضافه میکند. من تا آخر صبر کردم که حرفم را بزنم. میتوانستم آن پیگیریای را که نفرستادم بفرستم. دفعهٔ بعد میتوانم پیش از پر شدنِ اتاق با آدمِ کلیدی حرف بزنم. هیچکدام از این حرکتها نتیجهٔ بهتری را تضمین نمیکند. همهٔ آنها مالِ شمایند، و تفاوت همین است. داستانِ بیرونی توضیح میدهد چرا باختید. داستانِ درونی چیزی به دستتان میدهد که امتحان کنید.
همان باورِ باریک، تمامِ موتورِ مسئولیتپذیری است.
چرا تقصیر انداختن حسِ خوبی دارد و اینقدر گران تمام میشود
تقصیر انداختن بیدلیل جذاب نیست. وقتی مسئولیت را به کس یا چیزِ دیگری میسپارید، یک آسودگیِ سریع نصیبتان میشود. از زیرِ بار خلاص شدهاید. ناراحتی خانهای پیدا کرده، و آن خانه شما نیست.
مشکل، همان کاری است که تقصیر انداختن بیسروصدا با گزینههای شما میکند. همان لحظه که یک مشکل تقصیرِ کسِ دیگری شد، دیگر کاری برای شما نمیماند جز اینکه منتظر بمانید تا او درستش کند. خودتان را به یک مسافر در موقعیتِ خودتان تبدیل کردهاید. و انتظار، بهویژه انتظار برای آدمهایی که شاید هیچوقت کوتاه نیایند، یکی از مطمئنترین راههای حسِ ناتوانی است.
یک نسخه از این هست که حتی بیشتر درد میکند، همان که به درون نشانه میرود. سرزنشِ خود میتواند خودش را در لباسِ مسئولیتپذیری جا بزند، اما معمولاً نیست. مسئولیتپذیریِ واقعی رو به جلو و عملی است: این چیزی است که مالِ من است، این حرکتِ بعدیِ من است. سرزنشِ خود رو به عقب و گیرافتاده است: این مدرکی است که من خودِ مشکلم. یکی دری را باز میکند. آن دیگری قفلش میکند و کلید را توی جیبش میگذارد. اگر متوجه شدید «مسئولیتپذیریِ» شما فقط شرم تولید میکند و هیچوقت یک قدمِ بعدی نمیسازد، این نشانهٔ آن است که به چیزِ دیگری تبدیل شده.
این پیش از رهبریِ هر کسِ دیگری، رهبریِ خودتان است
وسوسهانگیز است که مسئولیتپذیری را زیرِ نصیحتهای محلِ کار بایگانی کنیم، از همان چیزهایی که یک مدیر در جلسه میگوید. نسخهٔ عمیقترش خیلی پیش از همهٔ اینها شروع میشود، در اینکه با بعدازظهرِ بدِ خودتان چطور کنار میآیید.
Amy Edmondson، پژوهشگرِ رهبری که کلِ حرفهاش را صرفِ مطالعهٔ نحوهٔ کنار آمدنِ تیمها با اشتباهها کرده، تمایزی قائل میشود که برای یک آدمِ تنها به همان اندازه بهکار میآید که برای یک شرکت. او پاسخگویی را نه بهعنوان مجازات، بلکه بهعنوان نوعی مالکیتِ روانی توصیف میکند، یک تعهدِ درونی به انجامِ آنچه از دستتان بر میآید برای رسیدن به استانداردی که واقعاً برایتان مهم است. عکسِ آن، آسودگی نیست. رها شدن با جریان است. این است که بگذارید اتفاقها بر سرتان بیایند و اسمش را بدشانسی بگذارید.
Edmondson با دقت این را از فرهنگِ تقصیر انداختن جدا میکند. در یکی از مشهورترین مثالهایش، یک بیمارستان در چیزی گیر افتاده بود که کارکنانش با تلخی «الفبای پزشکی» مینامیدندش: متهم کن، تقصیر بینداز، انتقاد کن. آدمها اشتباههایشان را پنهان میکردند چون اعتراف به یک اشتباه یعنی تکهتکه شدن. یک رهبرِ تازه قاعده را عوض کرد. میشد یک مشکل را گزارش داد بدون ترس از اینکه بابتِ گزارش کردنش موردِ حمله قرار بگیری، و در عین حال استانداردها بالا ماند. با خطاها مثل چیزی برخورد شد که سیستم میتواند از آن بیاموزد، نه چیزی که یک آدم باید بابتش مجازات شود. گزارشها بالا رفت، و کیفیتِ کار هم همینطور.
نسخهٔ شخصیِ آن درس مستقیم است. میتوانید خودتان را به یک استانداردِ واقعی پایبند نگه دارید بدون اینکه هر لغزش را به مدرکی بر شکست خوردنتان تبدیل کنید. در واقع، فقط در صورتی میتوانید استانداردهای بالا را حفظ کنید که این کار را نکنید. آدمهایی که با هر اشتباه مثل یک فاجعه برخورد میکنند، سرانجام دست از امتحان کردنِ چیزها میکشند، یا از گفتنِ حقیقت دربارهٔ اینکه اوضاع چطور پیش میرود دست میکشند، گاهی حتی به خودشان. مسئولیتپذیریِ درست، همزمان صادقانه و پابرجاست. میگوید: آنطور که میخواستم پیش نرفت، این تکهای است که من مسئولش هستم، این کاری است که جور دیگری انجام خواهم داد. بعد بقیه را رها میکند.
چطور آن را تمرین کنیم بدون اینکه خودمان را بکوبیم
مسئولیتپذیری یک عضله است، نه یک شخصیت. آن را در لحظههای عادی میسازید، و بهملایمت میسازید. چند راه برای شروع:
- موقعیت را به دو دسته تقسیم کنید. وقتی چیزی کج میرود، یک نفس بکشید و تقسیمش کنید: چه چیزی واقعاً در کنترلِ من است، و چه چیزی نیست. بیشتر آشفتگیها یک ترکیباند. نکته این نیست که کلِ ماجرا را گردن بگیرید. نکته این است که آن گوشهای را که مالِ شماست پیدا کنید و انرژیتان را بهجای بخشهایی که نمیتوانید تکانشان دهید، آنجا بگذارید.
- یک هفته مراقبِ زبانتان باشید. توجه کنید چند بار میگویید «مجبور بودم»، «وادارم کردند»، «هیچ کاری از دستم بر نمیآمد». گاهی درست است. اغلب یک عادت است. امتحان کنید بهجایش بگویید «انتخاب کردم که» و ببینید چطور مینشیند. حتی وقتی انتخابها افتضاح بودند، نام بردنشان بهعنوانِ انتخابهای خودتان، فرمان را دوباره به دستتان میدهد.
- پشیمانی را از درس جدا کنید. اشکالی ندارد که از خراب شدنِ چیزی حالتان بد شود. لحظهای با آن بنشینید، بعد پرسشِ مفیدتر را بپرسید: دفعهٔ بعد دقیقاً چه کاری را جور دیگری انجام میدهم. پشیمانیای که نمیتوانید به یک قدمِ بعدی تبدیلش کنید، فقط زخمی است که مدام بازش میکنید.
- جبران را کوچک و واقعی کنید. اگر به کسی یک عذرخواهی یا یک اصلاح بدهکارید، نوعِ سادهٔ آن بهتر از نوعِ پرآبوتاب است. «آن را اشتباه کردم و متأسفم. اینطوری درستش میکنم.» نه توضیحِ طولانی، نه لشکرکشی برای بخشیده شدن. تمیز گردن گرفتنش و رد شدن، به آدمهای اطرافتان یاد میدهد که میشود از اشتباه جان به در برد، که یکی از سخاوتمندانهترین چیزهایی است که میتوانید الگو کنید.
- همان لطفی را که به یک دوست میکنید در حقِ خودتان هم بکنید. هیچوقت به کسی که دوستش دارید نمیگویید که یک نتیجهٔ بد ثابت میکند او یک شکستخورده است. استانداردی که خودتان را به آن پایبند میکنید هم باید همان گرما را زیرِ خودش داشته باشد. محکم، نه بیرحم.
هیچکدام از اینها نیاز ندارد که شما آنجور آدمی باشید که جوابِ همهچیز را دارد. فقط از شما میخواهد که همچنان پرسشی را انتخاب کنید که چیزی برای انجام دادن برایتان باقی میگذارد.
چیزی که بهراحتی از قلم میافتد این است که این چطور روی هم انباشته میشود. هر بار که گوشهٔ خودتان از یک مشکل را پیدا میکنید و رویش دست به کار میشوید، یک تکهٔ کوچک مدرک جمع میکنید بر اینکه کارهایتان مهماند. این را بهقدرِ کافی تکرار کنید و آن مدرک دیگر چیزی نیست که مجبور باشید خودتان را به آن قانع کنید. به شیوهای تبدیل میشود که بهطور پیشفرض خودتان را با آن میبینید، همان حسِ درونیِ پابرجا که شما آدمی هستید که میتواند بر روندِ اوضاع اثر بگذارد. این همان جهتگیریِ درونی است که پژوهشها آن را به کنار آمدنِ بهتر و نرخِ پایینترِ اضطراب و افسردگی گره میزنند، و این خُلقی نیست که از خوششانسی داشته باشید. رسوبِ هزار انتخابِ عادی برای دست بردن به سمتِ فرمان است. آدمهای اطرافتان پیش از آنکه بتوانند نامش را ببرند حسش میکنند. کمکم چیزهای سخت را نزدِ شما میآورند، نه چون همیشه درستشان میکنید، بلکه چون از هم نمیپاشید و دنبالِ کسی برای تقصیر انداختن نمیگردید. رهبریِ خود واقعاً همین است، و به همین دلیل است که باید اول در خودتان ساخته شود پیش از آنکه برای هر کسِ دیگری ارزشی داشته باشد.
وقتی مسئولیتپذیری جواب نیست
اینجا یک مرزِ واقعی هست، و اهمیت دارد.
اگر میبینید که مسئولیتِ همهچیز را گردن میگیرید، از جمله چیزهایی که آشکارا با شما شده، این قدرت نیست. بعد از بعضی تجربهها، بهویژه آزار، آسیب، یا تروما، غریزهٔ سرزنشِ خود میتواند بسیار عمیق باشد و حسِ حقیقت بدهد. اما حقیقت نیست. بعضی چیزها واقعاً مالِ شما نیستند که به دوش بکشید، و هیچ مقدار از «چه کارِ دیگری میتوانستم بکنم» آنها را مالِ شما نمیکند. تشخیصِ اینها از هم سخت است، و کاری نیست که مجبور باشید تنها انجامش دهید.
همین در مورد آن حسِ سنگین و گیرافتاده هم صادق است، وقتی هرطور نگاهش میکنید انگار هیچچیز در کنترلتان نیست، وقتی گذراندنِ یک روزِ عادی همهٔ توانتان را میگیرد. آن حالتِ صاف و ناتوان میتواند نشانهٔ افسردگی باشد نه ایرادی در طرزِ فکرتان، و به حمایت پاسخ میدهد، نه به بیشتر تلاش کردنِ تنها. یک پزشک یا درمانگر میتواند کمکتان کند آنچه مالِ شماست را از آنچه نیست جدا کنید، و در هر صورت میتوانند در آن سنگینی کمک کنند. سراغ رفتنِ چنین کمکی خودش یک عملِ مسئولیتپذیری است. این خودِ شمایید که تنها قدمِ در دسترس را بر میدارید، که اغلب همان چیزی است که مسئولیتپذیری از شما میخواهد.
وعدهٔ آرام در همهٔ اینها این است که شما بهندرت به آن اندازهای که بدترین داستانِ توی سرتان اصرار دارد گیر افتادهاید. تقریباً همیشه گوشهای از موقعیت هست که نامِ شما رویش است. آن گوشه را پیدا کنید. از همانجا شروع کنید.
منابع
- Simply Psychology, Locus of Control Theory In Psychology: Internal vs External
- SSM - Population Health (PubMed Central), Locus of control, self-control, and health outcomes
- Amy C. Edmondson, Psychological Safety Does Not Equal "Anything Goes"
- Harvard Business Review, How a New Leader Broke Through a Culture of Accuse, Blame, and Criticize