اگر در بحران هستید یا به آسیب رساندن به خودتان فکر میکنید، شما تنها نیستید. در ایالات متحده، با 988 تماس بگیرید یا پیامک بفرستید (Suicide & Crisis Lifeline، ۲۴ ساعته)، واژهٔ HOME را به 741741 پیامک کنید (Crisis Text Line)، یا در خطر فوری با 911 تماس بگیرید.
نکتههای سریع
- آب بنوش، غذا بخور، کمی نورِ روز بگیر.
- برای روزهای سخت یک برنامهی کوچک بریز.
- نامش را بگو و خاطرهای را به اشتراک بگذار.
بعضی صبحها چند ثانیهای فراموش میکنی. بعد دوباره فرود میآید. آن آدم رفته، یا آن چیزی که رویش حساب میکردی رفته، و دنیا خودش را حول آن واقعیت از نو میچیند، خواه آماده باشی خواه نه. اگر همین حالا در آن جایی، متأسفیم. راهِ زیرکانهای از این عبور وجود ندارد، و لازم نیست دربارهاش شجاع باشی.
آنچه میتوانیم عرضه کنیم همراهیِ صادقانه است و چند چیز که بهراستی گرایش دارند کمک کنند. نه برای تعمیرِ فقدان. هیچچیز فقدان را تعمیر نمیکند. فقط برای اینکه حملکردنش را کمی تحملپذیرتر کند.
دربارهی سوگ بیشتر پیرامونِ مرگ حرف زده میشود، و مرگ سنگینترین نسخهی آن است. اما همان دردِ کندکننده پس از بسیاری فقدانها هم پیدا میشود که دنیا همیشه آنها را فقدان نمیداند: پایانِ یک ازدواج، شغلی که رفته، یک تشخیصِ پزشکی، یک نقلمکان دور از هرچه آشناست، دوستیای که بیسروصدا از هم پاشید، آیندهای که پیشتر در ذهنت شروع به زیستنش کرده بودی. Cleveland Clinic سوگ را ساده چنین توصیف میکند: تجربهی کنارآمدن با فقدان، و میتواند از پیِ هر رویدادی بیاید که حسِ تو از اینکه چیزها باید چگونه باشند را میشکند. اگر سوگت برای چیزی است که هیچکس برایش کارتِ تسلیت نفرستاد، باز هم به حساب میآید. باز هم واقعی است.
تو اشتباه سوگواری نمیکنی
اینجا چیزی هست که ارزش دارد زود بشنویاش، چون بسیاری در سکوت نگراناند که این کار را بد انجام میدهند.
راهِ درستی برای سوگواری وجود ندارد. مؤسسهی ملی سالمندی آن را بیپرده میگوید: هیچ قاعدهای دربارهی اینکه باید چه حسی داشته باشی وجود ندارد، و راهِ درست یا نادرستی برای عزاداری نیست. ممکن است پیوسته گریه کنی. ممکن است اصلاً گریه نکنی، و بعد از آن احساسِ گناه کنی. ممکن است یک ساعت خشمگین باشی و ساعتِ بعد کرخت، یا به چیزی بخندی و بابتش حس کنی خیانتکاری. ممکن است حسِ آسودگی کنی، بهویژه پس از یک بیماریِ طولانی، و بعد از آن آسودگی شرمنده شوی. همهی اینها سوگ است. هیچیک به معنای این نیست که آن آدم را کمتر دوست داشتهای یا چیزی در تو خراب است.
آن «پنج مرحلهای» که احتمالاً دربارهاش شنیدهای، انکار، خشم، چانهزنی، افسردگی، پذیرش، هرگز قرار نبود فهرستی باشد که بهترتیب کامل کنی. بسیاری هرگز به برخی از آنها نمیرسند. بسیاری دهها بار از دلِ همان یک حس دور میزنند و بازمیگردند. سوگ گرایش دارد بهجای پله، موجموج بیاید. یک موج را میتواند یک آهنگ، یک بو، یک صندلیِ خالی، یک سهشنبه بی هیچ دلیلی به راه بیندازد. موجها معمولاً با گذر زمان از هم فاصله میگیرند. بهندرت طبقِ برنامه ناپدید میشوند.
که همان پرسشی را پیش میکشد که تقریباً همه میپرسند.
«این قرار است چقدر طول بکشد؟»
بیشتر از آنچه میخواهی، و بیشتر از آنچه دیگران انتظار دارند. جدولِ زمانیِ ثابتی نیست، و هرکس یکی به دستت بدهد دارد حدس میزند.
برای بیشتر آدمها تیزترین درد با زمان نرمتر میشود. نه به فراموشی. به چیزی که میتوانی کنارش زندگی کنی. روزهای خوبی خواهی داشت که لای روزهای بد بافته میشوند، گاهی بسیار زودتر از آنچه درست حس شود، و یک روزِ خوب خیانت نیست. ذهنِ توست که دقیقاً همان کاری را میکند که برایش ساخته شده، یعنی مدام تعادلش را بازمییابد.
سوگ در بدنت هم فرود میآید، نه فقط در خُلقت. آدمهای سوگوار اغلب در خوابیدن مشکل دارند، علاقهی کمی به غذا، و در تمرکز یا تصمیمگیری سختی. اگر بدنت درمانده و مهآلود حس میشود، این ضعف نیست. یک پاسخِ جسمانیِ عادی به یکی از بزرگترین استرسهایی است که یک آدم میتواند از سر بگذراند.
چیزهایی که واقعاً کمک میکنند
هیچیک از اینها درمان نیستند، و لازم نیست همهشان را بکنی. آن را فهرستی کوتاه بدان که در روزهایی که به هیچ چیز نمیتوانی فکر کنی به سراغش بروی.
- بگذار حسش کنی بهجای اینکه در برابرش خودت را سفت کنی. فروکوبیدنِ سوگ انرژیِ عظیمی میگیرد و گرایش دارد بعداً از پهلو نشت کند. لازم نیست غمت را زمانبندی کنی یا برای کسی اجرایش کنی. فقط لازم هم نیست هر دقیقه با آن بجنگی.
- اول پایهها را پوشش بده. خواب، آب، چیزی برای خوردن، کمی نورِ روز، کمی حرکت حتی اگر یک پیادهرویِ آهسته دورِ محله باشد. سوگ جسماً تهکشکننده است. مهربانرفتارکردن با بدنت غم را برنمیدارد، اما با مخزنِ خالی راهرفتن همهچیز را سنگینتر میکند.
- آدمها را راه بده، حتی کمی. غریزهی بستنِ در و تنها از پسش برآمدن قوی است، و بیشترِ آنهایی که امتحانش میکنند درماندهتر میشوند، نه کمتر. به کسی چهرهی شجاع بدهکار نیستی. یکی دو نفر را که امن حس میشوند انتخاب کن و بگذار کنارت بنشینند، غذا بیاورند، کاری را انجام دهند، یا صرفاً آنجا باشند در حالی که تو چیزی نمیگویی.
- داستانها را بگو. بهاشتراکگذاشتنِ خاطرههای آن آدم، خوب و پیچیده، یکی از کهنترین راههایی است که انسانها با هم فقدان را حمل میکنند. برخی نگراناند که پیشکشیدنش دیگران را ناراحت کند. اغلب برعکس است. آدمها آسوده میشوند که سرانجام نام را بلند بگویند.
- انتظار داشته باش که تاریخها نیش بزنند. تولدها، سالگردها، نخستین تعطیلات، تغییرِ فصلها. اینها میتوانند حتی سالها بعد نفست را ببرند. وقتی یکی را در راه دیدی، یک برنامهی کوچک بریز. با کسی باش، آن روز را از روی عمد گرامی بدار، یا به خودت اجازه بده روزی آرام کنیاش. دانستنِ اینکه در راه است کمی از قدرتش را میگیرد.
- دربارهی تصمیمهای بزرگ آسان بگیر. اگر میتوانی در خامترین دوره از انتخابهای بزرگ و برگشتناپذیر پرهیز کنی، فروختنِ خانه، یکباره کنارکشیدن، بخشیدنِ همهچیز، این لطف را به خودت بکن. قضاوتت هم سوگوار است. بازمیگردد.
وقتی فقدان از آنهایی نیست که آدمها صف میکشند تا به رسمیتش بشناسند
بعضی فقدانها با غذای گرم و کارتِ تسلیت میآیند. بعضی دیگر با سکوت میآیند، و آن سکوت میتواند سوگ را تنهاتر کند.
یک سقطِ جنین. حیوانی خانگی که مثلِ خانواده دوستش داشتی. پدر یا مادری با زوالِ عقل که هنوز زنده است اما دیگر تو را نمیشناسد. پایانِ رابطهای که پیچیده بود، پس آدمها گمان میکنند حالت خوب است، یا حتی خوشحالی. پژوهشگرانِ سوگ به این میگویند سوگِ بهرسمیتشناختهنشده، همان نوعی که آن اجازه و آیینِ عمومیای را که فقدانهای دیگر میگیرند نمیگیرد. اگر فقدانِ تو اینجا میافتد، احساسها ذرهای کوچکتر نیستند. شاید فقط ناچار باشی خودت آن بهرسمیتشناختنی را که دنیای بیرون عرضه نمیکند به خودت بدهی. به شیوهی خودت گرامیاش بدار. به یک نفر که جدیاش میگیرد بگو. برای معتبربودنِ سوگت به امضای هیچکس نیاز نداری.
کودکان هم سوگواری میکنند، و متفاوت از بزرگسالان انجامش میدهند. یک کودکِ خردسال ممکن است یک لحظه خوب بهنظر برسد و لحظهی بعد بخواهد بازی کند، بعد روزها بعد با یک پرسشِ رک به فقدان بازگردد. این سردی یا انکار نیست. شیوهای است که یک دستگاه عصبیِ کوچکتر چیزی عظیم را، به دُزهایی که از پسش برمیآید، هضم میکند. مفیدترین چیزهایی که میتوانی به کودکی سوگوار بدهی واژههای صادق، ساده و متناسب با سناند (ملایم اما نه مبهم، چون زبانِ مبهم میتواند گیج یا وحشتزدهشان کند)، روالهای پایدار، و این پیامِ روشن که همهی احساسهایشان مجاز است. اگر سوگِ کودکی شدید است، کش میآید، یا شروع به نمایانشدن به شکلِ مشکل در مدرسه، مشکلاتِ خواب، یا کنارهگیری میکند، مشاوری که با کودکان کار میکند میتواند کمک کند.
چطور برای کسی که سوگوار است آنجا باشی
شاید تو آنی نیستی که سوگواری میکند. شاید کنارِ کسی ایستادهای که هست و حس میکنی بیفایدهای، هراسان از گفتنِ حرفِ اشتباه. آن ترس آنقدر رایج است که بسیاری از آدمهای سوگوار را در بدترین زمانِ ممکن تنها میگذارد، چون همه زیادی مضطرباند که تماس بگیرند.
به واژههای درست نیاز نداری. هیچ واژهی درستی نیست. آنچه کمک میکند:
- سر برس و کمی بمان. حضور بر شیواییِ کلام میچربد. نشستن در سکوت با کسی هدیهای واقعی است.
- بهجای «اگر چیزی لازم داشتی خبرم کن» عینی باش. یک وعده غذا برسان. بچهها را یک بعدازظهر ببر. پیام بده «به فکرت هستم، لازم نیست جواب بدهی».
- نامِ آن آدم را بگو و خاطرهای را به اشتراک بگذار. آدمها اغلب میترسند که یادکردن از آنکه مرده زخم را دوباره باز کند. معمولاً زخم پیشتر باز است، و شنیدنِ نام به سوگوار یادآوری میکند که آدمش برای دیگران هم مهم بوده.
- از نکتههای امیدوارکنندهی توخالی بگذر. هر «دستِکم»ی، «هر اتفاقی دلیلی دارد»، «او در جای بهتری است» گرایش دارند حتی وقتی مهربانانه گفته شوند مثلِ بیاعتنایی فرود بیایند. «خیلی متأسفم. من اینجا هستم.» کافیِ کافی است.
- بعد از چند هفتهی نخست هم به سر زدن ادامه بده، وقتی که غذاها بند میآید و تماسها کم میشود اما سوگ هنوز کاملاً آنجاست.
سوگ چه چیزی نیست
مشکلی نیست که باید حل شود، و اگر بماند نشانهی این نیست که شکست خوردهای. خطِ پایانی نیست که در آن رسماً «از پسش برآمدهای»، و شاید هم نخواهیاش. بیشتر آدمها آنقدر که از یک فقدان جلو نمیروند، آهسته زندگیای میپرورانند که آنقدر جادار باشد که نگهش دارد.
آدمهای خیرخواه گاهی عجله به تو تحمیل میکنند. پیشنهاد میکنند که باید جلوتر باشی، یا عبارتی مرتب به دستت میدهند که بد فرود میآید. قصدشان کمک است. اجازه داری از آنها تشکر کنی و بههرحال با آهنگِ خودت به سوگواری ادامه دهی.
کِی به کمکِ بیشتر دست ببری
سوگ یک بیماریِ روانی نیست. بهای طبیعیِ اهمیتدادن به کسی یا چیزی است. برای بیشتر آدمها، هرچند هرگز کاملاً ناپدید نمیشود، بهتدریج چنگش را آنقدر شل میکند که بگذارد زندگی دوباره وارد شود.
اما برای برخی، در تمامِ شدتش قفل میماند و از کارکردن بازشان میدارد. پزشکان حالا نامی برای این دارند: اختلالِ سوگِ طولانی. نشانه این نیست که چقدر غمگینی. این است که سوگ در یک دورهی طولانی چقدر گیرافتاده و ناتوانکننده میماند. انجمن روانپزشکی آمریکا اشاره میکند که این تشخیص عموماً وقتی صدق میکند که فقدان دستِکم یک سال پیش برای یک بزرگسال رخ داده باشد (شش ماه برای یک کودک یا نوجوان)، و علائمِ شدید دستِکم در ماهِ گذشته تقریباً هر روز نمایان شده باشند. نشانهها میتوانند شاملِ حسی عمیق از باورنکردنِ اینکه فقدان واقعی است، حسِ اینکه انگار بخشی از خودت مرده، ناتوانی در درگیرشدن با هرکس یا هرچیز، و سوگی چنان همهچیزبلعنده باشند که زندگیِ عادی مدتها بعد هم دور از دسترس بماند.
اگر این شبیهِ جایی است که تو در آنی، لطفاً بدان که درمانپذیر است، و دستدرازکردن حرکتی قوی است، نه ناتوانی در کنارآمدن. درمانگران رویکردهای مشخص و خوبآزمودهای را برای سوگی که خودبهخود شل نمیشود به کار میبرند. یک گامِ اولِ خوب حرفزدن با پزشکت یا یک مشاورِ سوگ است.
بعضی چیزها نباید منتظرِ هیچ جدولِ زمانی بمانند. اگر اصلاً نمیتوانی از دلِ زندگیِ روزمره بگذری، اگر برای کرختکردنِ درد بهشدت به الکل یا مواد دیگر تکیه میکنی، یا اگر خودت را در حالِ این فکر مییابی که نمیخواهی اینجا باشی، یا که آنهایی که دوستشان داری بی تو بهتر بودند، همین حالا به کمک دست ببر. آن فکرها میتوانند با سوگِ عمیق بیایند، و نشانهایاند برای همین حالا با کسی حرفزدن، نه بعداً. لازم نیست بینقص توضیحش بدهی. فقط باید به یک آدمِ واقعی، یا یک خطِ بحران، بگویی که در تقلایی.
سوگ بسیار از تو میطلبد، و آن را زمانی میطلبد که کمترین را برای دادن داری. با خودت همانقدر صبور باش که با کسی که دوستش داری و اینقدر درد میکشید صبور میبودی. اجازه داری این را آهسته پیش ببری. اجازه داری مدتی طولانی هنوز غمگین باشی. و لازم نیست تنها حملش کنی، حتی روزهایی که حس میکنی تنهایی.
منابع
- National Institute on Aging (NIH), Coping With Grief and Loss
- Cleveland Clinic, Grief: What It Is, Types, Symptoms & How To Cope
- American Psychiatric Association, Prolonged Grief Disorder