Skip to main content
در بحران هستید یا به آسیب رساندن به خودتان فکر می‌کنید؟ شما تنها نیستید. یافتن خط کمک →
کمک مالی

گرفتن و دادنِ کمک · گشودنِ دل

چطور درباره احساس‌مان حرف بزنیم

به زبان آوردن آنچه درون‌مان می‌گذرد سخت‌تر از آن است که به نظر می‌رسد، و مفیدتر از آن است که حس می‌شود. اینجا می‌گوییم چرا کلمه‌کردنِ احساس‌ها کمک می‌کند، وقتی نمی‌دانید از کجا شروع کنید چطور آغاز کنید، و وقتی کلمه‌ها نمی‌آیند چه کنید.

دشت قهوه‌ای نزدیک درخت در روشنایی روز

عکس از Federico Respini در Unsplash

نکته‌های سریع

  • شانه‌به‌شانه حرف بزنید، نه رو‌در‌رو.
  • بگویید فقط می‌خواهم شنیده شوم.
  • نمی‌توانید به کسی بگویید؟ اول بنویسیدش.

کسی می‌پرسد حالت چطور است. می‌گویی «خوبم»، یا «سرم شلوغ است»، یا «بد نیستم»، و هر دو رد می‌شوید و می‌روید. در همان حال، زیر پوستِ ماجرا یک منظومه هوایی تمام‌عیار در جریان است، و هیچ‌کس جز خودت از آن خبر ندارد.

بیشترِ ما در این دروغِ کوچک استادیم. مؤدبانه است، سریع است، و نمی‌گذارد لحظه سنگین شود. مشکل اینجاست که هرچه در پنهان‌کردنِ احساست ماهرتر می‌شوی، تنهاتر می‌شوی، حتی در اتاقی پر از آدم‌هایی که اگر می‌دانستند کمکت می‌کردند. گفتنِ پاسخِ واقعی به کسی می‌تواند حسِ برهنگی بدهد، یا حسِ باری که روی دوشِ دیگری می‌گذاری. با این‌همه ارزشش را دارد. نه چون به‌اشتراک‌گذاشتن فضیلتی است، بلکه چون به زبان‌آوردنِ آن چیز، خودِ آن چیز را عوض می‌کند.

اسم‌گذاری، صدا را کم می‌کند

پشتِ این ماجرا یک تکه دانشِ آرامِ مغز هست، و کاربردی‌تر از آن است که به نظر می‌رسد.

در دانشگاه UCLA، روان‌شناس متیو لیبرمن پژوهشی انجام داد که در آن آدم‌ها به چهره‌هایی نگاه می‌کردند که هیجانِ شدیدی نشان می‌دادند، در حالی که یک اسکنر مغزشان را می‌پایید. وقتی صرفاً چهره‌ای خشمگین یا ترسیده می‌دیدند، بادامه مغز روشن می‌شد. آن، زنگِ خطرِ مغز است، همان بخشی که پیش از آنکه فرصتِ فکرکردن پیدا کنی شلیک می‌کند. اما وقتی آدم‌ها روی احساس یک کلمه می‌گذاشتند، وقتی برچسبِ «خشمگین» یا «ترسیده» به آن می‌زدند، بادامه آرام می‌شد، و به‌جایش بخشِ سنجیده‌تر و استدلال‌گرِ مغز به کار می‌افتاد. لیبرمن این را چیزی شبیه به فشاردادنِ ترمز روی واکنشِ هیجانی توصیف کرد.

پژوهشگران به این می‌گویند برچسب‌زدن به عاطفه. تو می‌توانی همان چیزی صدایش کنی که مادربزرگت احتمالاً می‌گفت: خالی‌کردنِ دل. حرف یکی است. احساسی که نتوانی نامش را بگویی، معمولاً از صندلی عقب همه‌چیز را می‌گرداند. احساسی که بتوانی نامش را بگویی، چیزی می‌شود که می‌توانی نگاهش کنی، و چیزی که بتوانی نگاهش کنی، چیزی است که می‌توانی شروع کنی به از پسِ آن برآمدن.

بخشی از این است که چرا در خود ریختن نتیجه عکس می‌دهد. کلینیک کلیولند ساده می‌گوید: هیجان‌ها خوب یا بد نیستند، فقط هستند، و آسیب از کاری می‌آید که با آن‌ها می‌کنیم، نه از داشتنِ آن‌ها. سرکوب‌کردنِ احساس‌ها ناپدیدشان نمی‌کند. فقط جایی می‌بردشان که نمی‌بینی، جایی که میل دارند از پهلو بیرون بزنند، به شکلِ زودرنجی، یک شبِ بدِ خواب، دلی که گره خورده.

چه چیزی ما را ساکت نگه می‌دارد

اگر گشودنِ دل این‌قدر مفید است، چرا این‌قدر سخت است؟ معمولاً یکی از چند ترسِ مشخص است، و هر کدام وقتی مستقیم نگاهش کنی کوچک می‌شود.

«باری بر دوش دیگری می‌شوم.» این بزرگ‌ترینشان است. تصور می‌کنی مشکل‌هایت مثل وزنه‌ای روی کسی فرود می‌آید که باید حملش کند. اما به آخرین باری فکر کن که دوستی چیزی واقعی را به تو سپرد. احتمالاً حسِ باری بر دوش نداشتی. حسِ نزدیکی داشتی، و کمی سربلندی که تو را انتخاب کرد. بیشترِ آدم‌ها هم وقتی نوبتِ انتخاب‌شدنِ خودشان باشد همین حس را دارند. راه‌دادن به کسی همان بار انداختن روی او نیست.

«نظرشان درباره‌ام بد می‌شود.» نگرانی این است که اعترافِ در حال تقلا بودن، تو را ضعیف نشان می‌دهد. در عمل معمولاً برعکس عمل می‌کند. به زبان‌آوردنِ یک چیزِ سخت جربزه می‌خواهد، و آدم‌ها می‌فهمند. آنچه ضعف خوانده می‌شود، همان لاپوشانی است، همان «خوبم»ِ شکننده‌ای که همه از پشتش را می‌بینند.

«اگر شروع کنم، از هم می‌پاشم.» بعضی‌ها ساکت می‌مانند چون می‌ترسند اولین کلمهٔ صادقانه سیلابندی را بشکند. گاهی می‌شکند. گریه‌کردن، یا بالاخره گفتنِ آن چیز، از هم پاشیدنِ کار نیست. فشاری است که انباشته شده و جایی برای رفتن پیدا کرده. آب نمی‌شوی. معمولاً آن‌سویش سبک‌تر حس می‌کنی.

«آن‌قدرها بد نیست که ارزشِ گفتن داشته باشد.» لازم نیست در بحران باشی تا سزاوارِ یک گفت‌وگو باشی. صبرکردن تا وقتی همه‌چیز تحمل‌ناپذیر شود، فقط یعنی بیشتر از آنچه لازم بود رنج کشیدن. «به‌قدرِ کافی بد» میزانی نیست که مجبور باشی از آن رد شوی.

کلمه‌های بی‌نقص لازم نیست

این همان چیزی است که خیلی‌ها را متوقف می‌کند: صبر می‌کنند تا بتوانند خوب توضیحش دهند. یک خلاصهٔ مرتب می‌خواهند، یک دلیل، یک آغاز و میانه و پایان. پس چیزی نمی‌گویند، چون احساس یک گره است و گره‌ها خلاصه نمی‌شوند.

به هیچ‌کس بدهکارِ یک گزارشِ صیقلی نیستی. «مدتی است حالم خوش نیست و واقعاً نمی‌دانم چرا» جمله‌ای کامل و صادقانه است. «این روزها چیزی سنگینی می‌کند» هم همین‌طور. تو در حالِ فروختنِ چیزی نیستی. فقط داری یک نفر را به درونت راه می‌دهی.

اگر حتی تک‌کلمه‌ها هم دور از دسترس‌اند، از همان‌جا شروع کن. زخم‌خورده. خسته. ترسیده. کرخت. خشمگین. توصیهٔ کلینیک کلیولند تقریباً یک‌دنده‌وار ساده است: احساس را بی‌قضاوت بپذیر، بعد توصیفش کن، حتی با ساده‌ترین کلمه‌ای که داری. همان توصیف‌کردن است که کمک می‌کند. دقت می‌تواند بعداً بیاید، یا هرگز.

از کجا واقعاً شروع کنیم

فضای خالیِ پیش از یک گفت‌وگوی سخت، خودش یک مانع است. چند چیز قدم‌گذاشتن به درونش را آسان‌تر می‌کند.

آدم را پیش از سخنرانی انتخاب کن

لازم نیست به همه بگویی، و لازم نیست به اولین آدمِ دم‌دست بگویی. به کسی فکر کن که به او اعتماد داری. NHS پیشنهاد می‌کند لفظاً چند اسم بنویسی، یک دوست، یک خویشاوند، یک همکارِ نزدیک. گاهی آسان‌ترین آدم کسی است کمی بیرونِ حلقهٔ نزدیکت، چون تاریخِ مشترکِ کمتری هست و چیزِ کمتری برای از‌دست‌دادن. یک شنوندهٔ خوب کافی است. تو در حالِ سرِهم‌کردنِ یک هیئتِ داوری نیستی.

فشارِ صحنه را کم کن

خیلی‌ها وقتی رو‌در‌رو می‌نشینند و کاری جز حرف‌زدن ندارند خشک‌شان می‌زند. پس این کار را نکن. حرف‌زدن اغلب شانه‌به‌شانه آسان‌تر است تا چشم‌در‌چشم، در حینِ یک قدم‌زدن، در ماشین، وقت شستنِ ظرف‌ها. کنارِ هم بودن فشار را برمی‌دارد. اگر بودن در یک اتاق زیادی حس می‌شود، یک تماسِ تلفنی هم کار می‌کند.

از یک جملهٔ آغازِ ساده استفاده کن

NHS یک الگوی ساده پیشنهاد می‌کند که کلِ کار را می‌کند: «مدتی است احساسِ استرس (یا نگرانی، یا اضطراب) می‌کنم و فقط به کسی احتیاج دارم که با او حرف بزنم.» همین. احساس را نام می‌برد، می‌گوید چه می‌خواهی، و به طرفِ مقابل می‌گوید لازم نیست چیزی را حل کند. چند آغازِ دیگر که کار می‌کنند:

  • «می‌توانم درباره چیزی با تو حرف بزنم؟ دنبالِ توصیه نیستم، فقط می‌خواهم به زبان بیاورمش.»
  • «حالم چندان خوب نبوده و نمی‌خواستم مدام تظاهر کنم.»
  • «گفتنِ این برایم سخت است، پس کمی با من راه بیا.»

همان‌جا بگو چه لازم داری. آدم‌ها می‌خواهند کمک کنند و اغلب اشتباه حدس می‌زنند، وقتی تو همراهی می‌خواستی به‌سراغِ راه‌حل می‌روند، یا وقتی می‌خواستی بپرسند ساکت می‌شوند. گفتنِ «فقط می‌خواهم گوش کنی» هر دوی شما را از این خطای هدف نجات می‌دهد.

با «من احساس می‌کنم» پیش برو، نه با «تو»

وقتی احساس با آدمِ دیگری گره خورده، کلمه‌هایی که به کارشان می‌گیری مهم‌اند. «تو هیچ‌وقت به من گوش نمی‌دهی» طرفِ مقابل را به موضعِ دفاعی می‌برد، و حالا به‌جای شنیده‌شدن دارید دعوا می‌کنید. «این روزها احساسِ نامرئی‌بودن می‌کنم» همان درد را بی‌اتهام می‌گوید، و بحث‌کردن با احساسِ تو خیلی سخت‌تر است. قالبش ساده است: احساس را نام ببر، بعد موقعیتی که آن را برانگیخته. «وقتی نقشه‌ها لحظهٔ آخر عوض می‌شوند احساسِ اضطراب می‌کنم.» تو داری تجربهٔ خودت را گزارش می‌کنی، همان یک چیزی که هیچ‌کس نمی‌تواند بگوید اشتباه فهمیده‌ای.

وقتی کلمه‌ها برای گفتن به یک آدم نمی‌آیند

بعضی روزها نمی‌توانی به یک چهرهٔ زنده بگوییش. اشکالی ندارد، و باز هم گزینه داری.

نوشتن یکی از بیشترین‌ چیزهای مطالعه‌شده است. جیمز پنه‌بیکر، روان‌شناسی که پیشگامِ این کار بود، دریافت آدم‌هایی که دربارهٔ عمیق‌ترین افکار و احساس‌هایشان می‌نوشتند، حتی برای بازه‌ای کوتاه طیِ چند روز، بعد از آن معمولاً بهتر و گاهی از نظرِ جسمی سالم‌تر حس می‌کردند. به کسی نشانش نمی‌دهی. دستور‌زبانش را درست نمی‌کنی. نکتهٔ جالبِ کارِ او این است که فایده وقتی بیشتر می‌شود که فقط تخلیه نکنی، بلکه بکوشی کمی از آن سر در بیاوری، بپرسی چه اتفاقی افتاد و چرا آن‌طور نشست. پس آشفتگی را بنویس، بعد یک خط بنویس دربارهٔ اینکه فکر می‌کنی معنایش چیست.

اگر ترجیح می‌دهی ننویسی، در ماشین با خودت بلند بگو. یک یادداشتِ صوتی ضبط کن و هرگز پخشش نکن. هدف مخاطب نیست. هدف بیرون‌آوردنِ احساس از مِهِ درونِ سرت به کلمه‌های واقعی است، جایی که بالاخره می‌توانی شکلش را ببینی.

اگر کسی اول به تو گفت

دیر یا زود آن‌طرفِ ماجرا خواهی بود، وقتی کسی جربزه‌اش را جمع می‌کند تا به تو بگوید در حالِ تقلا است. طرزِ پاسخت به او یاد می‌دهد که آیا این کار امن بود، و آیا دوباره انجامش خواهد داد.

حرکتِ لازم کوچک‌تر از آن است که آدم‌ها فکر می‌کنند. به حکمت یا راه‌حل نیاز نداری. باید بمانی، گوش دهی، و جا نزنی.

  • بگذار حرفش را تمام کند. در برابرِ پرکردنِ سکوت یا سبقت‌گرفتن با داستانِ خودت مقاومت کن.
  • از «نیمهٔ پرِ لیوان» بگذر. «دستِ‌کم» و «به جنبهٔ روشنش نگاه کن» به کسی می‌گویند احساسش اشتباه بوده. «به‌نظر واقعاً سخت می‌آید» به او می‌گوید که احساسش منطقی بوده.
  • پیش از آنکه چیزی پیشنهاد دهی، بپرس چه لازم دارد. «می‌خواهی فقط گوش بدهم، یا می‌خواهی با هم فکرش کنیم؟»
  • چند روز بعد دوباره سر بزن. آن پیامِ پیگیریِ بعدی اغلب مهم‌تر از هر چیزی است که در لحظه گفتی.

دانستنِ اینکه کِی باید یک متخصص را وارد کرد

حرف‌زدن با آدم‌هایی که دوستت دارند حرکتِ درستِ اول است، و برای خیلی از دوره‌های سخت کافی است. گاهی کافی نیست، و این نه شکستِ آن آدم‌هاست نه شکستِ تو.

اگر سنگینی هفته‌هاست دور و برت مانده، اگر جلوی خواب، کار، یا با‌هم‌بودن با کسانی که برایت مهم‌اند را می‌گیرد، اگر می‌بینی همه‌جا «خوبم» را جعل می‌کنی چون حقیقت زیادی بزرگ حس می‌شود، این نشانه‌ای است برای حرف‌زدن با کسی که برای این کار آموزش‌دیده است. یک پزشک یا یک درمانگر آخرین راهِ چاره برای وقتی نیست که همه‌چیز از هم می‌پاشد. آن‌ها نوعی کمکِ عادی و معمولی‌اند، مثلِ رفتن پیشِ دندان‌پزشک برای دندانی که دست از تیرکشیدن برنمی‌دارد.

و اگر فکرهایت به سمتِ نخواستنِ اینجا بودن رفته، لطفاً با آن تنها ننشین. همین امروز به کسی بگو، به یک آدمِ مورد اعتماد، به پزشکت، یا به یک خطِ بحران. همان احساسِ اینکه هیچ‌کس نمی‌تواند کمک کند، خودش بخشی از آن چیزی است که آزارت می‌دهد، و حقیقت را به تو نمی‌گوید. سزاوارِ یک صدای واقعی آن‌سوی خط هستی، و چنین صدایی هست.

اولین باری که پاسخِ واقعیِ «چطوری» را به زبان بیاوری، احتمالاً دست‌و‌پا‌شکسته بیرون می‌آید. با این‌همه بگویش. آدمِ روبه‌رویت تقریباً هرگز به فصیح‌بودنش نیاز نداشت. فقط لازم داشت که راست باشد.

منابع

پیش از رفتن، یک یادداشت دربارهٔ مراقبت

KEEP CALM ابزارهای آموزشی رایگان برای کمک به خود فراهم می‌کند. این جایی برای مشاورهٔ پزشکی، تشخیص یا درمان نیست و جایگزین مراقبت تخصصی نمی‌شود. اگر چیزی این‌جا فراتر از استرس معمول به نظر می‌رسد، در ارتباط بودن با یک متخصص گامی نیرومند و شایسته است.

If you are in crisis or thinking about harming yourself, you are not alone. In the US, call or text 988 (Suicide & Crisis Lifeline, 24/7), text HOME to 741741 (Crisis Text Line), or call 911 in an emergency.