Skip to main content
در بحران هستید یا به آسیب رساندن به خودتان فکر می‌کنید؟ شما تنها نیستید. یافتن خط کمک →
کمک مالی

رهبریِ خود · تصمیم‌ها زیرِ فشار

صاحبِ تصمیمت بودن و همراه‌کردنِ آدم‌ها

بخشِ سختِ یک تصمیمِ دشوار معمولاً خودِ تصمیم نیست. ایستادن پشتِ آن است، و واداشتنِ آدم‌هایی که تصمیم بر آن‌ها اثر می‌گذارد به اینکه با تو گام بردارند نه اینکه از تو کینه بگیرند. اینجا می‌خوانید چطور زیرِ فشار خوب تصمیم بگیری، بی‌گنده‌گویی صاحبش باشی، و آدم‌ها را همراه کنی تا تصمیم واقعاً دوام بیاورد.

آسمان‌خراش‌های مدرن دیده‌شده از پشتِ پنجره‌های بزرگ

عکس از Winston Chen در Unsplash

نکته‌های سریع

  • اول بپرس می‌خواهی چه‌کسی باشی.
  • پیش از جمع، مستقیم به آدم‌ها بگو.
  • صاحبِ خطا باش بی‌آنکه تقصیر را به بالادست بیندازی.

یک نوعِ خاص از دلهره هست که صبحِ روزی سراغت می‌آید که باید چیزی را به آدم‌ها بگویی که خوششان نمی‌آید. تصمیم را گرفته‌ای، یا در آستانه‌ی گرفتنش هستی. می‌توانی حس کنی چطور فرود می‌آید. کسی قرار است ناامید شود، شاید عصبانی، شاید مطمئن که تو اشتباه کرده‌ای. و هر چه تصمیم بگیری، تو همانی هستی که اسمش روی آن است.

بیشترِ توصیه‌ها درباره‌ی تصمیم‌ها همان‌جای انتخاب متوقف می‌شوند. حقایق را جمع کن، گزینه‌ها را بسنج، یکی را بردار. این نیمه‌ی آسان است. نیمه‌ی سخت آن چیزی است که بعد می‌آید: ایستادن پشتِ تصمیم وقتی زیرِ سؤال می‌رود، و واداشتنِ آدم‌هایی که تصمیم بر سرشان فرود می‌آید به اینکه با تو حرکت کنند نه اینکه لج کنند. یک تصمیمِ خوب که تیم بی‌سروصدا از پشتیبانی‌اش سر باز می‌زند از یک تصمیمِ فقط‌همین‌طوری که همه پذیرفته‌اندش کم‌ارزش‌تر است. صاحبِ تصمیم‌بودن و همراه‌کردنِ آدم‌ها دو کارِ جدا نیستند. یک کارند، که در روشنایی انجام می‌شود.

خوب‌تصمیم‌گرفتن وقتی ساعت در حال کار است

فشار کارِ مشخصی با فکرِ تو می‌کند، و کمک می‌کند نامش را ببریم. وقتی استرس هجوم می‌آورد، مغزت تنگ می‌شود. سراغِ اولین پاسخِ محتمل می‌روی، به نسخه‌ی بلندترِ همان کسی که از قبل هستی تبدیل می‌شوی، و دامنه‌ی واکنش‌هایت درست وقتی به گشاده‌ترین حالتش نیاز داری تنگ می‌شود.

Carol Kauffman، روان‌شناس و مربیِ مدیران، که دقیقاً در همین لحظه‌ها با رهبران کار می‌کند، پادزهر را رک بیان می‌کند: پیش از اینکه تصمیم بگیری چه کنی، از خودت بپرس همین حالا می‌خواهی چه‌کسی باشی. نرم به نظر می‌رسد. نیست. همان یک پرسش، واکنشِ خودکارِ استرس را آن‌قدر قطع می‌کند که قضاوتِ واقعیِ تو دوباره به کار بیفتد. او همچنین پیشنهاد می‌کند خودت را وادار کنی بیش از یک گزینه بسازی. زیرِ فشار معمولاً یک در می‌بینیم. تقریباً همیشه چند تا هست. نام‌بردنِ سه یا چهار تا، حتی سریع، تو را از آن تونل بیرون می‌کشد.

چند محافظِ عملی در برابرِ عجله در تصمیمی که پشیمانت می‌کند:

  • مهلت را از تصمیم جدا کن. بپرس واقعاً چه چیزی باید در ساعتِ بعد تصمیم گرفته شود در برابرِ آنچه فقط فوری حس می‌شود. اضطرارهای واقعی نادرتر از آن‌اند که آدرنالین القا می‌کند.
  • یک پیش‌مرگیِ سریع اجرا کن. تصور کن سه ماه بعد است و تصمیم بد از آب درآمده. چرا؟ ریسک‌هایی را رو می‌کنی که زیادی برانگیخته بودی که ببینی‌شان. پژوهشگرانی که تصمیم‌های پرفشار را مطالعه می‌کنند این را یکی از قابل‌اتکاترین راه‌ها برای گرفتنِ نقاطِ کورِ خودت می‌دانند.
  • قاعده‌ی 40 تا 70 را به کار ببر. یک راهنما که اغلب به Colin Powell نسبت داده می‌شود و در پژوهش‌های تصمیم‌گیریِ رهبری نقل شده است: با کمتر از حدودِ چهل درصدِ اطلاعاتی که دلت می‌خواهد دست به کار نشو، اما برای بیش از هفتاد درصد هم صبر نکن. زیرِ چهل داری حدس می‌زنی. بالای هفتاد معمولاً زمانِ زیادی را با قطعیتِ اضافیِ اندکی معامله کرده‌ای.
  • یک نگاهِ بیرونی بگیر. استرس ما را مطمئن می‌کند. یک آدمِ موردِاعتماد که حقیقت را به تو می‌گوید از ده نفر که با تو موافقت می‌کنند ارزشمندتر است.

یک دسته‌بندیِ دیگر هم هست که کلی از فشار را آرام می‌کند: بپرس آیا تصمیم برگشت‌پذیر است. بیشترشان آن‌قدر که در آن لحظه حس می‌شوند دائمی نیستند. اگر یک تصمیم را بشود پس از آموختنِ بیشتر لغو یا تنظیم کرد، می‌توانی سریع‌تر و سبک‌تر بگیری‌اش، چون هزینه‌ی اشتباه‌بودن یک اصلاحِ مسیر است، نه یک فاجعه. آن تأملِ کند و پرزجر را برای درهایی نگه دار که واقعاً یک‌طرفه‌اند. رفتار با یک انتخابِ برگشت‌پذیر انگار که برگشت‌ناپذیر باشد راهِ رایجی است برای خشک‌شدن سرِ جا، جایی که می‌توانستی به‌سادگی حرکت کنی، تماشا کنی، و تنظیم کنی.

هیچ‌کدامِ این‌ها پاسخِ درست را تضمین نمی‌کند. اغلب پاسخِ درستی وجود ندارد. هدف تصمیمی است که عمداً گرفته‌ای، با قضاوتی دست‌نخورده، و بتوانی بعداً بی‌آنکه پلک بزنی توضیحش بدهی.

صاحبِ آن بودن، بی‌زره

همین‌که تصمیم گرفتی، چیزی تغییر می‌کند. حالا تصمیم مالِ توست که حملش کنی، و اینکه چطور حملش می‌کنی به آدم‌ها بیشتر از خودِ تصمیم حرف می‌زند.

صاحبِ یک تصمیم بودن به معنای بروزدادنِ قطعیتِ کامل نیست. این همان تله‌ای است که خیلی از رهبرانِ تازه‌کار در آن می‌افتند. فکر می‌کنند قدرت یعنی هرگز تردید نشان‌ندادن، پس بیش‌ازحد بازارگرمی می‌کنند، و آدم‌ها بویش را حس می‌کنند. حرکتِ استوارتر این است که درباره‌ی تصمیم روشن باشی و درباره‌ی محدودیت‌هایش صادق. «تصمیم این است. دلیلش این است. این هم چیزی که کمتر مطمئنم.» این جمله دو کار را همزمان می‌کند. یک پرچم می‌کارد، و به جمع می‌گوید که تو آدمی هستی که می‌شود حقیقت را به تو سپرد.

میان ایستادن پشتِ یک تصمیم و سر باز زدن از بازنگری‌اش فرق هست. می‌توانی کاملاً صاحبِ یک تصمیم باشی و باز هفته‌ی بعد وقتی اطلاعاتِ تازه می‌رسد تغییرش بدهی. کاری که نمی‌کنی این است که همان لحظه که ناراحت‌کننده می‌شود بی‌سروصدا از آن فاصله بگیری، یا بگذاری درز کند که واقعاً با چیزی که اعلام کردی موافق نبودی. آدم‌ها رهبرانی را که اشتباه می‌کنند و می‌گویندش می‌بخشند. اما به رهبرانی که حاضر نیستند اسمشان را روی هیچ‌چیز بگذارند سریع بی‌اعتماد می‌شوند.

و وقتی واقعاً اشتباه می‌کنی، رک بگو. «آن تصمیم را من گرفتم، و جواب نداد. این به عهده‌ی من است، و این هم کاری که حالا داریم می‌کنیم.» صاحبِ خطاها بودن همان چیزی است که به تو اعتبارِ صاحبِ بردها بودن را می‌دهد.

چرا آدم‌ها مقاومت می‌کنند، و چه چیزی واقعاً تکانشان می‌دهد

این هم چیزی که آدم‌ها را شگفت‌زده می‌کند: مقاومت معمولاً کمتر درباره‌ی خودِ تصمیم است و بیشتر درباره‌ی اینکه چطور رسید. آدم‌ها می‌توانند پیامدهایی را که دوستشان ندارند بپذیرند. چیزی که تحملش را ندارند این است که حس کنند کاری در حقشان انجام شده، بی‌هشدار، بی‌استدلال، بی‌هیچ حرفی از خودشان.

Robert Sutton، نویسنده‌ی HBR و استادِ Stanford، که مطالعه کرده رهبران چطور خبرِ سخت را می‌رسانند، این نکته را می‌گوید که تصمیم‌های مبهم یا ناخوشایند به ارتباطِ بیشتری نیاز دارند تا تصمیم‌های عادی، نه کمتر. غریزه زیرِ فشار این است که ساکت شوی، آن ایمیلِ کوتاه و سرد را بفرستی و خودت را برای ضربه آماده کنی. این دقیقاً برعکس است. سکوت با بدترین داستانِ ممکن پر می‌شود.

چیزی که آدم‌ها را همراه می‌کند، تقریباً به این ترتیب:

  1. «چرا» را می‌فهمند. نه یک بیانیه‌ی مطبوعاتی. استدلالِ واقعی، شاملِ آن معامله‌ای که کردی و آن چیزی که از دست دادی. آدم‌ها به‌طرزِ چشمگیری حاضرند یک تصمیمِ سخت را بپذیرند وقتی می‌توانند منطقی را که تولیدش کرده ببینند.
  2. پیش از قطعی‌شدن حس کردند شنیده شدند. این همان نکته‌ی بزرگ است. اگر آدم‌ها فرصتی واقعی برای اظهارِنظر داشته باشند، اغلب از تصمیمی که علیهشان بوده پشتیبانی می‌کنند، چون فرایند منصفانه بود حتی وقتی پیامد نبود. صدا‌داشتن حتی بیشتر از به‌کرسی‌نشاندنِ حرفت اهمیت دارد.
  3. می‌دانند بعد چه می‌شود. عدمِ قطعیت خودش یک عاملِ استرس است. به آدم‌ها بگو چه چیزی تغییر می‌کند، کِی، و از آن‌ها چه می‌خواهی. پیش‌بینی‌پذیری دما را پایین می‌آورد.
  4. می‌توانند ببینند که حملش می‌کنی. وقتی رهبری که تصمیم را گرفت همانی است که بعد از آن در اتاق استوار است، نه پنهان‌شونده، نه انداختنِ تقصیر به بالادست، به همه اجازه می‌دهد که آرام بگیرند.

ارزش دارد روی آن نکته‌ی دوم بمانیم. پژوهشِ Amy Edmondson درباره‌ی امنیتِ روانی، بهترین پیش‌بینی‌کننده‌ی تنهای اینکه یک تیم چقدر خوب عمل می‌کند، بر این استوار است که آیا آدم‌ها باور دارند می‌توانند حرف بزنند بی‌آنکه بابتش تنبیه شوند. رهبری که تصمیم‌های بزرگ را پشتِ درِ بسته می‌گیرد به تیم یاد می‌دهد که نظرشان به حساب نمی‌آید، و کم‌کم دست از ارائه‌ی آن می‌کشند. رهبری که پیش از تصمیم‌گیری آن مخالفتِ سخت را می‌طلبد دو هدیه می‌گیرد: تصمیم‌های بهتر، چون چیزهای بیشتری روی میز بود، و پذیرشِ آسان‌تر، چون آدم‌ها به شکل‌دادنِ همان چیزی که حالا از آن‌ها خواسته می‌شود پشتیبانی‌اش کنند کمک کرده‌اند.

لازم نیست هر تصمیمی را به رأی بگذاری. کمیته اداره نمی‌کنی، و بعضی تصمیم‌ها واقعاً فقط مالِ خودت‌اند که سریع بگیری. حرکت این است که صادق باشی که یک تصمیمِ مشخص از کدام جنس است. «نظرت را می‌خواهم و به آن وزنِ زیادی می‌دهم» قولی متفاوت است با «تصمیم گرفته‌ام، و دارم بهت می‌گویم تا غافلگیر نشوی». هر دو خوب‌اند. وانمودکردنِ اینکه دومی همان اولی است چیزی است که اعتماد را می‌شکند.

گفت‌وگویی که در آن به آن‌ها می‌گویی

بیشترِ کینه‌ی حولِ یک تصمیمِ سخت در همان پنج دقیقه‌ای زاده می‌شود که اعلامش می‌کنی. آن پنج دقیقه را درست انجام بده و بخش زیادی از بقیه خودش را جمع می‌کند. غلط انجامش بده و حتی یک تصمیمِ خوب هم ترش می‌شود.

چند چیز که آن گفت‌وگو را بهتر پیش می‌برند:

مستقیم به آدم‌ها بگو، و زود بگو

اگر تصمیمی به‌طورِ معناداری کسی را تحتِ‌تأثیر می‌گذارد، باید آن را از تو بشنود، حضوری یا در یک تماس، پیش از اینکه در یک گفت‌وگوی گروهی یا یک یادداشتِ سراسریِ شرکت ظاهر شود. فهمیدنِ اینکه تحتِ‌تأثیر قرار گرفته‌ای از طریقِ خواندنش در کنارِ پنجاه نفرِ دیگر، خودش یک جراحتِ کوچک است. پیام می‌دهد که تو یک فکرِ بعدی بودی. یک خبردادنِ کوتاه و مستقیم چند دقیقه‌ی معذب برایت آب می‌خورد و هفته‌ها ترمیم را نجات می‌دهد.

با تصمیم شروع کن، بعد «چرا»

وقتی خبر سخت است، آدم‌ها تا وقتی نتیجه‌ی نهایی را ندانند نمی‌توانند استدلالِ دقیقت را جذب کنند. دفن‌کردنِ تصمیم زیرِ سه پاراگراف زمینه یا مثلِ بزدلی خوانده می‌شود یا مثلِ دستکاری. در جمله‌ی اول بگو چه تصمیمی گرفتی. بعد فکر، معامله، و آنچه سنجیدی را توضیح بده. ترتیب بیش از آنچه آدم‌ها انتظار دارند اهمیت دارد.

تقصیر را برون‌سپاری نکن

وسوسه‌انگیز است که یک پیامِ سخت را با اشاره به بالادست نرم کنی. «این از بالا آمد.» «واقعاً چاره‌ای نداشتم.» گاهی این حتی تا حدی درست است. اما همان لحظه که از تصمیمِ خودت فاصله می‌گیری، به آدم‌ها یاد می‌دهی که نمی‌توانند به حرفت اعتماد کنند یا روی حمل‌کردنِ بار توسطِ تو حساب کنند. اگر تو اعلامش کردی، صاحبش باش، حتی اگر با دستِ باز طورِ دیگری انتخاب می‌کردی. می‌توانی خصوصی مخالف باشی و باز هم یک تصمیم را در ملأِ عام صادقانه نمایندگی کنی.

برای واکنش جا باز کن

آدم‌ها به یک لحظه نیاز دارند که ناامید باشند پیش از اینکه بتوانند حرکت کنند. عجله نکن که درستش کنی، از خودت دفاع کنی، یا سکوت را پر کنی. بگذار ناراحت باشند. بپرس نگرانِ چه‌اند و واقعاً گوش بده. اغلب بلندترین اعتراض همان اعتراضِ واقعی نیست، و اگر پیشاپیش شروع به بحث کرده باشی به اعتراضِ واقعی نمی‌رسی. استواری اینجا سردی نیست. این است که در اتاق بمانی وقتی کسی لحظه‌ی سختی دارد، به‌جای فرار به دلگرمی‌دادن.

انسانی نگهش دار و کوتاه نگهش دار. به یک متن نیاز نداری و لازم نیست بی‌نقص باشی. روشن، صادق و حاضر، هر بار از صیقلی‌بودن جلو می‌زند.

وقتی اتاق ناآرام می‌ماند

گاهی همه‌اش را خوب انجام می‌دهی و آدم‌ها باز هم ناراحت‌اند. این مجاز است. همراه‌کردنِ آدم‌ها با راضی‌کردنِ همه یکی نیست، و تصمیمی که ارزشِ گرفتن داشته باشد گاهی در کوتاه‌مدت برایت هزینه دارد. کارِ تو این است که روشن، منصف و استوار باشی، و بعد به آن زمان بدهی. پذیرش اغلب دیرتر از آنچه دلت می‌خواهد می‌رسد، همین‌که آدم‌ها دیده‌اند که پشتِ تصمیم ایستادی و به آنچه گفتی عمل کردی.

اگر متوجه شدی که اصلاً نمی‌توانی تصمیم بگیری، که روزها در حالِ چرخیدنی، خوابت را از دست می‌دهی، از هر انتخابی که روی میزت می‌آید هراسانی، ارزش دارد به آن توجه کنی. فلجِ مزمنِ تصمیم و آن نوع دلهره‌ای که به بقیه‌ی زندگی‌ات سرریز می‌کند نقصِ شخصیت نیستند و با بیشتر‌تلاش‌کردن حل نمی‌شوند. نشانه‌ای‌اند از اینکه استرست از ابزارهایت جلو زده. حرف‌زدنش با یک مربیِ موردِاعتماد کمک می‌کند. حرف‌زدن با یک درمانگر یا پزشکت هم همین‌طور، به‌ویژه اگر آن سنگینی تا خانه دنبالت می‌آید. حمل‌کردنِ تصمیم‌ها بخشی از رهبری است. حمل‌کردنشان به‌تنهایی، در سکوت، تا وقتی از درون تهی‌ات کنند، آن کار نیست، و آن بها نیست.

منابع

پیش از رفتن، یک یادداشت دربارهٔ مراقبت

KEEP CALM ابزارهای آموزشی رایگان برای کمک به خود فراهم می‌کند. این جایی برای مشاورهٔ پزشکی، تشخیص یا درمان نیست و جایگزین مراقبت تخصصی نمی‌شود. اگر چیزی این‌جا فراتر از استرس معمول به نظر می‌رسد، در ارتباط بودن با یک متخصص گامی نیرومند و شایسته است.

If you are in crisis or thinking about harming yourself, you are not alone. In the US, call or text 988 (Suicide & Crisis Lifeline, 24/7), text HOME to 741741 (Crisis Text Line), or call 911 in an emergency.