Skip to main content
در بحران هستید یا به آسیب رساندن به خودتان فکر می‌کنید؟ شما تنها نیستید. یافتن خط کمک →
کمک مالی

کار با هیجان‌ها · گناه و شرم

کنار آمدن با احساسِ گناه و شرم

احساسِ گناه و شرم مثلِ یک چیزِ سنگینِ واحد حس می‌شوند، اما در دو جهتِ مخالف می‌کشند. یکی می‌تواند به تو کمک کند. دیگری بیشتر تو را به دام می‌اندازد. اینجا می‌گوییم چطور آن‌ها را از هم تشخیص بدهی و راهت را به بیرون باز کنی.

شخصی که پشت میزی نشسته و در یک دفترچه می‌نویسد

عکس از Daria Glakteeva در Unsplash

نکته‌های سریع

  • آن چیزِ دقیق را نام ببر، نه کلِ خودت را.
  • به یک آدمِ امن بگو و با مهربانی روبه‌رو شو.
  • با خودت مثلِ دوستی دردمند حرف بزن.

یک نوع بازپخشِ خاص هست که ساعت دو بامداد به راه می‌افتد. چیزی که گفتی. کاری که نکردی. چهره‌ای که به‌خاطر تو درهم رفت. آنجا دراز کشیده‌ای و مدام مرورش می‌کنی، و هرچه بیشتر با آن می‌مانی حالت بدتر می‌شود، و هرچه حالت بدتر می‌شود بیشتر به نظر می‌رسد که ثابت می‌کند از ریشه چیزی در تو ایراد دارد.

آن حلقهٔ نیمه‌شب معمولاً دو احساسِ متفاوت است که در هم گره خورده‌اند، و از هم جدا کردنشان اولین کارِ مفیدی است که می‌توانی بکنی. جوری از آن‌ها استفاده می‌شود که انگار یک معنا دارند. ندارند، و این تفاوت، شیوهٔ برخوردت با آن‌ها را عوض می‌کند.

دو احساس، نه یکی

احساسِ گناه دربارهٔ کاری است که کردی. شرم دربارهٔ کسی است که فکر می‌کنی هستی.

کلِ این تمایز همین است، و دهه‌ها پژوهش پشتش ایستاده. روان‌شناس، جون تنگنی، و همکارانش، در مروری بزرگ بر دانشِ این هیجان‌ها، احساسِ گناه را قضاوتی منفی دربارهٔ یک رفتارِ مشخص و شرم را قضاوتی منفی دربارهٔ کلِ خود توصیف می‌کنند. احساسِ گناه می‌گوید: «کارِ بدی کردم.» شرم می‌گوید: «آدمِ بدی هستم.» یکی برایت فضایی برای حرکت می‌گذارد. دیگری در را می‌بندد.

ببین هر کدام تو را به انجامِ چه کاری می‌کشاند. احساسِ گناه معمولاً تو را به سمتِ جبران هل می‌دهد. ناراحتیِ ناامید کردنِ کسی را حس می‌کنی، و میلِ طبیعی این است که عذرخواهی کنی، درستش کنی، جبرانش کنی. شرم تقریباً برعکسش را می‌کند. کارِ تنگنی نشان داد که شرم آدم‌ها را به پنهان شدن، انکار، فرار، یا گاهی جوش آوردن و بیرون ریختن می‌راند، چون وقتی باور داری که مشکل *تویی*، چیزی برای درست کردن نیست و جایی جز دور شدن نمی‌ماند. برای همین است که شرم آن‌قدر اغلب با میلِ ناپدید شدن همراه است.

بخشِ بیرون‌ریختن، آدم‌ها را شگفت‌زده می‌کند. انتظار داری شرم کسی را ساکت و کوچک کند، و اغلب همین کار را می‌کند. اما چون این احساس آن‌قدر تحمل‌ناپذیر است، می‌کوشد جای دیگری هم برای فرود آمدن پیدا کند. پژوهشگران این الگو را دنبال کرده‌اند، جایی که آدم از حسِ افشا شدن به حسِ خشمِ فوران‌کننده می‌چرخد و سرزنش را به بیرون هل می‌دهد، اغلب به سوی هر کسی که نزدیک‌تر است. اگر تا حالا درست بعد از اینکه خودت را شرمنده کرده‌ای به کسی به‌شدت پریده‌ای، این ساز و کار را حس کرده‌ای. آن خشم واقعاً دربارهٔ آن‌ها نیست. شرم است که می‌کوشد از زیرِ خودش بیرون بیاید.

به همین دلیل هم هست که احساسِ گناه، در دُزهای معقول، در واقع به سودِ تو کار می‌کند. این وجدانِ توست که کارش را انجام می‌دهد. تو را صادق نگه می‌دارد، تو را به آدم‌ها پیوسته نگه می‌دارد، تو را وامی‌دارد که ریخت‌وپاش‌هایت را جمع کنی. زندگیِ بی‌هیچ احساسِ گناه، زندگیِ آرامی نیست. زندگیِ بی‌مبالاتی است.

شرم همان است که معمولاً به بیراهه می‌رود.

چرا شرم پنجه فرو می‌کند

شرم به شکلی چسبنده است که احساسِ گناه نیست، و منطقی هم دارد.

احساسِ گناه به یک عمل اشاره می‌کند، و اعمال محدود و پایان‌پذیرند. می‌توانی آن چیز را نام ببری، از آنِ خود بدانی، و کاری درباره‌اش بکنی. شرم به کلِ خودت اشاره می‌کند، که بحث کردن با آن بسیار سخت‌تر است و ناممکن است که با عذرخواهی از آن بیرون بیایی. عملِ مشخصی برای جبران نیست، پس آن احساس فقط می‌چرخد. از چند عادتِ ذهنیِ مشخص تغذیه می‌کند:

  • پنهان‌کاری. اولین دستورِ شرم همیشه این است: *به کسی نگو*. تو را متقاعد می‌کند که اگر آدم‌ها از این موضوع باخبر شوند، کنار می‌کشند. پس آن را دربسته نگه می‌داری، و دربسته دقیقاً همان جایی است که قوی‌ترین رشد را می‌کند.
  • تفکرِ همه‌یا‌هیچ. یک اشتباه می‌شود «من همیشه همه‌چیز را خراب می‌کنم.» یک شکستِ واحد به‌عنوان مدرکِ یک نقصِ همیشگی خوانده می‌شود. امرِ مشخص به امرِ فراگیر بدل می‌شود، که همان گذر از احساسِ گناه به شرم است.
  • بازپخش کردن به‌جای جبران کردن. بارها و بارها مرور کردنِ آن لحظه، به نظر می‌رسد که یعنی جدی گرفتنش. این‌طور نیست. فقط تمرینِ دوبارهٔ درد است، که آن را بلند نگه می‌دارد بی‌آنکه چیزی را عوض کند.

اگر به حالِ خود رها شود، این می‌تواند از یک احساس بودن دست بردارد و به عدسی‌ای بدل شود که خودت را از میان آن می‌بینی. پژوهشگران دریافته‌اند که آدم‌هایی که مستعدِ شرم‌اند، آن‌هایی که به‌جای «کارِ بدی کردم» به «من بدم» چنگ می‌زنند، به‌مرور در برابرِ افسردگی، اضطراب و دیگر دشواری‌ها آسیب‌پذیرترند. این را برای ترساندنت نمی‌گویند. برای این می‌گویند که آن را آن‌قدر جدی بگیری که به‌جای منتظر ماندن تا بگذرد، با آن کار کنی.

کار کردن با احساسِ گناه: بگذار کارش را بکند، بعد رهایش کن

از این دو، احساسِ گناه آن است که بیشتر می‌شود با آن کار کرد، چون به چیزی واقعی و پایان‌پذیر اشاره می‌کند. هدف، خاموش کردنش نیست. هدف این است که بگذاری پیامش را برساند و بعد پیش بروی، نه اینکه بگذاری فراتر از فایده‌اش پرسه بزند.

  1. آن چیزِ مشخص را نام ببر. نه «من دوستِ افتضاحی هستم.» این شرم است که حرف می‌زند. بگو «تولدش را فراموش کردم و او حس کرد نادیده گرفته شده.» امرِ مشخص، کارپذیر است. امرِ فراگیر فقط یک کتک زدنِ خود است.
  2. تفکیک کن که واقعاً چه چیزی سهمِ توست. بخشی از احساسِ گناه به‌حق است و به یک جبرانِ واقعی اشاره می‌کند. بخشی قرضی است، همان حسِ باقی‌مانده که تو مسئولِ احساساتِ دیگرانی، یا مسئولِ چیزهایی که هیچ‌وقت در کنترلت نبودند. رک بپرس: این مالِ من است که درستش کنم، یا فقط جذبش کردم؟ فقط می‌توانی روی آن بخشی عمل کنی که واقعاً سهمِ توست.
  3. جبران کن، اگر جبرانی هست. یک عذرخواهیِ واقعی کوتاه است و از بهانه خالی. «ببخشید که دیر کردم و منتظرت گذاشتم»، نه «ببخشید، اما ترافیک وحشتناک بود و می‌دانی صبح‌های من چطور است.» اولی مسئولیت را می‌پذیرد. دومی آن را پس می‌دهد. درمانگرانِ Cleveland Clinic دقیقاً به همین اشاره می‌کنند، پذیرفتنِ اثری که گذاشته‌ای بدونِ آن *اما*ی دنباله‌دار، به‌عنوان راهی برای اینکه واقعاً از پشیمانی عبور کنی، نه اینکه در آن بجوشی.
  4. اگر نمی‌توانی جبرانش کنی، رو به جلو تغییر کن. گاهی در بسته است. آن آدم رفته، آن لحظه گذشته، عذرخواهی فقط به کارِ خودت می‌آید. در آن صورت، جبران به انتخابِ بعدی بدل می‌شود. دفعهٔ بعد جور دیگری انجامش می‌دهی. احساسِ گناه برای همین است. اطلاعاتی دربارهٔ ارزش‌های توست، و همین که درسش را جذب کردی، آن احساس کارش را کرده.

یک نوعِ آرام‌ترِ احساسِ گناه هست که هیچ‌وقت درست به یک عملِ مشخص نمی‌چسبد، و شایستهٔ آن است که جداگانه از آن یاد شود. بعضی‌ها یک زمزمهٔ کم و همیشگیِ حسِ مسئول بودن را با خود حمل می‌کنند، مسئولِ خلق‌وخوی دیگران، مسئولِ نتیجه‌هایی که آن‌ها را نساخته‌اند، مسئولِ همین که جا و استراحت و چیزهای خوب را برای خود بردارند. اگر بزرگ شده‌ای در حالی که یاد گرفته‌ای تو همانی هستی که باید حالِ همه را خوب نگه دارد، این کمتر مثل یک هیجان و بیشتر مثل آب‌وهوا حس می‌شود. آزمونش همان آزمونِ گامِ دوم است: وقتی می‌کوشی آن چیزِ مشخصی را که اشتباه کردی نام ببری، نمی‌توانی، چون چنین چیزی وجود ندارد. این نشانهٔ آن است که احساسِ گناه دیگر دربارهٔ رفتارت گزارش نمی‌دهد. به عادتِ سرزنشِ خود بدل شده، و راهِ عبور از آن همان مهربانی‌ای است که نثارِ هر کسِ دیگری می‌کردی که آن بار را زیادی زود بر دوشش گذاشته بودند.

احساسِ گناهی که حتی بعد از جبران کردن هم بالا نمی‌رود، ارزشِ یک نگاهِ دوباره را دارد. گاهی آنچه هنوز در زیر درد می‌کند اصلاً احساسِ گناه نیست. شرم است.

کار کردن با شرم: بخشی که مراقبتِ بیشتری می‌طلبد

شرم آن‌طور که احساسِ گناه به منطق پاسخ می‌دهد پاسخ نمی‌دهد، چون در واقع دارد استدلال نمی‌کند. احساسی دربارهٔ ارزشِ توست، و نمی‌توانی با استدلال از یک احساسِ مربوط به ارزشت بیرون بیایی. باید جور دیگری سراغش بروی.

آن را بلند برای کسی که امن است بگو

قابل‌اتکاترین چیزی که شرم را شل می‌کند، گفتن به یک آدمِ قابل‌اعتماد و روبه‌رو شدن با گرمی به‌جای طرد شدن است. برنه براون، که پژوهشش بر همین هیجان متمرکز است، آن را بی‌پرده می‌گوید: شرم نمی‌تواند از گفته شدن و روبه‌رو شدن با همدلی جانِ سالم به در ببرد. برای زنده ماندن به پنهان‌کاری، سکوت و قضاوت نیاز دارد. پس گرسنه‌اش می‌گذاری. به یک آدمِ امن می‌گویی، و می‌بینی آن چیزی که مطمئن بودی باعث می‌شود او پس بکشد، سر آخر معمولی و انسانی از آب درمی‌آید. با دقت انتخاب کن. این برای دوستی است که لیاقتش را به دست آورده، نه برای هر کسی که بدترین داستانت را دربارهٔ خودت تأیید کند.

با خودت جوری حرف بزن که با کسی که دوستش داری حرف می‌زنی

این پرسشی است که یک‌راست از دلِ آن می‌گذرد. اگر نزدیک‌ترین دوستت با همین چیز پیشِ تو می‌آمد، دقیقاً همان کلمه‌هایی را می‌گفت که تو به خودت می‌گویی، در پاسخ چه می‌گفتی؟ به او نمی‌گفتی که بی‌ارزش است. مهربان می‌بودی. یادش می‌آوردی که انسان است. آن فاصله، میانِ بی‌رحمی‌ای که به سمتِ خودت نشانه می‌گیری و مهربانی‌ای که نثارِ هر کسِ دیگری می‌کنی، کلِ مشکل است، پیشِ چشم. Cleveland Clinic این را مستقیم پیشنهاد می‌کند: تصور کن چطور دوستی را در موقعیتِ خودت دلداری می‌دادی، بعد همان صدا را به سمتِ خودت بچرخان.

این قلبِ همان چیزی است که پژوهشگران «شفقتِ به خود» می‌نامند. کریستین نف، که عمرِ کاری‌اش را صرفِ مطالعهٔ آن کرده، آن را به سه تکهٔ ساده می‌شکند: مهربان بودن با خود به‌جای خشن بودن، به‌یاد آوردنِ اینکه دست‌وپا زدن بخشی از انسان بودن است نه یک نقصِ خصوصی، و صادقانه نگه داشتنِ احساسِ دردناک بدونِ غرق شدن در آن. هیچ‌کدام از این‌ها یعنی از زیرِ بار در رفتن نیست. آدم‌ها نگران‌اند که مهربان بودن با خود یعنی سست شدن، در حالی که پژوهش خلافِ این را نشان می‌دهد. شفقتِ به خود با تاب‌آوریِ بیشتر و انگیزهٔ بیشتر برای تغییرِ واقعی همراه است، نه کمتر. معلوم می‌شود که از «آن دردناک بود، و من هنوز خوبم» سریع‌تر رشد می‌کنی تا از «من آشغالم.»

آن جهش از عمل به خود را بگیر

وقتی آن لغزش را می‌بینی، گذر از «اشتباهی کردم» به «من یک اشتباهم»، نامش را بگذار. بلند، اگر می‌توانی. «این شرم است، نه واقعیت.» انکار نمی‌کنی که کارِ اشتباهی کردی. سر باز می‌زنی از اینکه بگذاری یک عمل کلِ تو را تعریف کند. برگرداندنِ شرم به احساسِ گناه، از *من بدم* به *کاری کردم که می‌توانم از آنِ خود بدانم و به آن بپردازم*، چیزی را به تو پس می‌دهد که واقعاً می‌توانی با آن کار کنی. پژوهشِ تنگنی این چرخش از شرم به سمتِ احساسِ گناه را یکی از مفیدترین جابه‌جایی‌هایی توصیف می‌کند که یک آدم می‌تواند انجام دهد.

کِی حمایتِ بیشتری وارد کنی

بعضی احساسِ گناه‌ها و شرم‌ها ژرف‌تر از یک هفتهٔ سخت‌اند. اگر آن سنگینی هفته‌هاست که ماندگار شده و بالا نمی‌رود، اگر با چیزِ بزرگی که حملش می‌کنی گره خورده، مثل تروما، فقدان، اعتیاد، یا آسیبی که به تو رسیده یا از تو سر زده، این ارزشِ آن را دارد که به کسی سپرده شود که برای کمک آموزش دیده. یک درمانگرِ خوب همان کاری را می‌کند که شرم بیش از هر چیز با آن می‌جنگد. جایی امن به تو می‌دهد که ناگفتنی را بگویی و بی‌آنکه جا بخورد با آن روبه‌رو شود. همین یک چیز به‌تنهایی می‌تواند اوضاع را عوض کند.

اگر شرم به باوری پایدار بدل شده که تو بی‌ارزشی، که تو یک بار اضافه‌ای، یا که آدم‌ها بی تو بهتر بودند، زودتر دست دراز کن، نه دیرتر. این حقیقتِ تو نیست، حتی وقتی با اطمینانِ کامل حرف می‌زند. نشانهٔ آن است که بیش از آنچه هر کسی باید تنها به دوش بکشد حمل می‌کنی، و دقیقاً همان لحظه است که باید بگذاری یک آدمِ دیگر وارد شود، چه یک پزشک، چه یک مشاور، چه یک خطِ بحران که کسی آن‌سو به‌سادگی کنارت می‌ماند.

تو بدترین کاری که کرده‌ای نیستی. تو آدمی هستی که کاری کرد، و حسش می‌کند، و می‌خواهد بهتر باشد، که انسانی‌ترین ترکیبی است که وجود دارد. این احساس که تو دیگر قابلِ ترمیم نیستی، تنها بخشی از همهٔ این‌هاست که به تو دروغ می‌گوید.

منابع

پیش از رفتن، یک یادداشت دربارهٔ مراقبت

KEEP CALM ابزارهای آموزشی رایگان برای کمک به خود فراهم می‌کند. این جایی برای مشاورهٔ پزشکی، تشخیص یا درمان نیست و جایگزین مراقبت تخصصی نمی‌شود. اگر چیزی این‌جا فراتر از استرس معمول به نظر می‌رسد، در ارتباط بودن با یک متخصص گامی نیرومند و شایسته است.

If you are in crisis or thinking about harming yourself, you are not alone. In the US, call or text 988 (Suicide & Crisis Lifeline, 24/7), text HOME to 741741 (Crisis Text Line), or call 911 in an emergency.