Skip to main content
در بحران هستید یا به آسیب رساندن به خودتان فکر می‌کنید؟ شما تنها نیستید. یافتن خط کمک →
کمک مالی

کار کردن با احساس‌ها · خودآگاهی

نام گذاشتن روی احساس‌ها: چرا کلمه گذاشتن روی یک حس کمک می‌کند

وقتی احساسی بزرگ و بی‌شکل است، تو را می‌گرداند. نام دادن به آن یکی از ساده‌ترین و پرمطالعه‌ترین راه‌هاست برای اینکه کمی جا پس بگیری. اینجا می‌گوییم چرا جواب می‌دهد و چطور واقعاً انجامش دهی.

شخصی نشسته پشت میز در حال نوشتن روی یک تکه کاغذ

عکس از Daria Glakteeva در Unsplash

نکته‌های سریع

  • از «بد» فراتر برو: دقیقاً چطور بد؟
  • احساس را بنویس تا واضح‌ترش کنی.
  • کلمه کوچک را انتخاب کن، نه کلمه پرآب‌وتاب را.

یک نوع خاص از بعدازظهرِ بد هست که نمی‌توانی بگویی چه مرگت است. چیزی درست نیست. سینه‌ات سنگین است، زودرنج شده‌ای، یک ایمیل را چهار بار خوانده‌ای. اگر دوستی می‌پرسید چه خبر است، صادقانه‌ترین پاسخ بالا انداختنِ شانه بود. «نمی‌دانم. فقط حالم عجیب است.»

همان مه، خودش یک مشکل است. احساسی که نمی‌توانی نامش را بگویی معمولاً پخش می‌شود. به همه‌چیز نشت می‌کند، به اینکه یک پیام را چطور می‌خوانی، چطور رانندگی می‌کنی، فکر می‌کنی آدمِ آن‌طرفِ میز درباره‌ات چه فکری می‌کند. کمتر شبیه احساسی است که داری تجربه می‌کنی و بیشتر شبیه هوایی است که در آن گیر افتاده‌ای.

پس این یک حرکتِ کوچک است که بیشتر از آنچه انتظار می‌رود اثر می‌گذارد. بایست و یک کلمه رویش بگذار. نه کلمهٔ بی‌نقص. فقط یک کلمه. *مضطربم. دلم شکسته. راستش، حسودی‌ام شده. دارم سوگواری می‌کنم.* همان عملِ کوچکِ ترجمه، از حسِ خام به زبان، آنچه را احساس با تو می‌کند تغییر می‌دهد. نامی بالینی دارد، برچسب‌زدن به عاطفه، و یکی از قابل‌اعتمادترین یافته‌ها در علمِ هیجان است.

وقتی می‌گویی‌اش، چه چیزی عوض می‌شود

آن‌قدر ساده به نظر می‌رسد که انگار نباید مهم باشد. اینکه بگویی «عصبانی‌ام» به‌جای اینکه فقط عصبانی باشی؟ اما علمِ واقعیِ مغز زیرش هست.

در پژوهشی از UCLA، افراد به چهره‌هایی نگاه می‌کردند که هیجان‌های قوی نشان می‌دادند، در حالی که یک اسکنر مغزشان را می‌پایید. وقتی فقط یک چهرهٔ خشمگین یا ترسیده را *می‌دیدند*، آمیگدال روشن می‌شد. آن، زنگِ خطرِ مغز است، ساختاری که تهدید و ترس را مدیریت می‌کند. اما وقتی همان افراد باید برای هیجان کلمه‌ای انتخاب می‌کردند، به آن برچسب می‌زدند، آمیگدال آرام می‌گرفت. هم‌زمان، ناحیه‌ای در قشرِ پیش‌پیشانی پشتِ پیشانی، همان بخشی که زبان و تفکرِ سنجیده را به عهده دارد، فعال‌تر می‌شد. پژوهشگرِ اصلی، Matthew Lieberman، ساده گفت: کلمهٔ «خشمگین» را بچسبان، و پاسخِ کوچک‌تری در مرکزِ آژیر می‌بینی.

به این فکر کن که در یک لحظهٔ معمولی چه معنایی دارد. احساس و سبک‌سنگین‌کردنِ آن در بخش‌های متفاوتی از مغزت رخ می‌دهند، و با هم جابه‌جا می‌شوند. وقتی سراغ یک کلمه می‌روی، بخشی از بار را از آژیر برمی‌داری و روی آن بخشی می‌گذاری که می‌تواند استدلال کند. احساس را ناپدید نمی‌کنی. آن را از پشتِ فرمان بیرون می‌آوری.

این هستهٔ حقیقتِ عبارتی است که خیلی از درمانگران به کار می‌برند: نامش را بگو تا رامش کنی. راستش، «رام کردن» کمی خوش‌بینانه است. کلمهٔ بهتر شاید *نگه داشتن* باشد. همین که احساسی نام داشته باشد، می‌توانی آن را یک بازو دورتر نگه داری و نگاهش کنی، به‌جای اینکه غرقش شوی.

تفاوتِ میان «بد» و کلمهٔ واقعی

بیشترمان با واژگانِ هیجانیِ خیلی کوچکی سر می‌کنیم. خوب، بد، رو‌به‌راه، پراسترس، خسته. صد حالتِ درونیِ متفاوت را می‌سابیم و به چهار پنج برچسب تقلیل می‌دهیم و بعد تعجب می‌کنیم چرا هیچ‌کدام دقیقاً جور در نمی‌آید.

روان‌شناس Lisa Feldman Barrett به بدیلِ آن می‌گوید *ریزدانگیِ هیجانی*، توانایی تشخیصِ احساس‌ها از هم با کمی دقت. از «بد» فراتر برو: این ناامیدی است، یا دلخوری؟ این ترس است، یا دلهره، که ترسی است بدونِ موضوعِ روشن؟ آن چیزی که خشمش می‌نامم واقعاً دل‌شکستگی است، که لباسِ خشن‌تری پوشیده؟

این تمایزها یک بازیِ واژگانی نیستند. به نیازهای متفاوتی اشاره می‌کنند. ناامیدی معمولاً به‌رسمیت‌شناخته‌شدن و کمی زمان می‌خواهد. دلخوری اغلب نشانهٔ آن است که مرزی زیر پا گذاشته شده و باید بلند نامیده شود. دل‌شکستگی دلجویی می‌خواهد. خشم عمل می‌خواهد. اگر هر چهارتا را «پراسترس» برچسب بزنی، مدام سراغ همان پاسخِ کُند و بی‌ظرافت می‌روی و مدام خطا می‌کنی.

مروری بر این پژوهش‌ها به سرپرستی Todd Kashdan، Lisa Feldman Barrett و Patrick McKnight چیزی یافت که ارزشِ درنگ دارد. کسانی که می‌توانند هیجان‌هایشان را با ریزدانگیِ بیشتری تجربه کنند، کسانی که تفاوتِ میان زودرنجی و خشمِ شدید را حس می‌کنند نه یک لکهٔ بزرگِ قرمز را، وقتی اوضاع سخت می‌شود بهتر از پسش برمی‌آیند. در لحظه‌های پریشانیِ واقعی، کمتر احتمال دارد به شیوه‌های آسیب‌زننده‌ترِ کنار آمدن با درد بیفتند. هرچه بتوانی آنچه را حس می‌کنی مشخص‌تر نام ببری، به نظر می‌رسد گزینه‌های بیشتری برای کاری که با آن می‌کنی داری.

واضح کردنِ یک احساس چه شکلی است

بیایید یک مثالِ واحد را آهسته پیش ببریم، چون نسخهٔ انتزاعی‌اش می‌تواند آسان به نظر برسد، جوری که واقعیتش نیست.

فرض کن همکاری پروژه‌ای را می‌گیرد که تو می‌خواستی. اولین برداشتت از خودت این است که «چیزی‌ام نیست، فقط امروز حالم زیاد خوب نیست». همان مه است. آن‌قدر مبهم است که تو را در حالِ جوشیدن نگه می‌دارد، بی‌آنکه هرگز کارِ به‌دردبخوری با آن بکنی.

حالا فشارش بده. *واقعاً اینجا چه خبر است؟* اولین کلمهٔ صادقانه‌ای که بالا می‌آید حسادت است. باشد، اعترافش می‌سوزاند، اما درست‌تر از «حالم زیاد خوب نیست» است. یک لحظهٔ دیگر پایش بنشین و به دو چیزِ متفاوت شکافته می‌شود. یکی رشک است، همان بخشی که چیزی را که او گرفت می‌خواست. و زیرِ آن چیزی آرام‌تر و دردناک‌تر هست: ترس از اینکه نادیده گرفته شدی چون آن‌قدر که امید داشتی خوب نیستی. اولی دربارهٔ پروژه است. دومی دربارهٔ ارزشِ توست.

ببین این چقدر قدمِ بعدی را عوض می‌کند. «حالم زیاد خوب نیست» به جایی نمی‌رسد، شاید فقط به کم‌حوصلگی و یک شبِ بد. «حسودی‌ام شده و کمی می‌ترسم دارم عقب می‌افتم» به جایی واقعی می‌رسد. شاید از مدیرت بازخوردِ صادقانه بخواهی. شاید کاری را که واقعاً به آن افتخار می‌کنی به خودت یادآوری کنی. شاید فقط بگذاری آن رشک عادی باشد، چون خواستنِ چیزهای خوب عیب نیست. هیچ‌کدام از این درها باز نمی‌شود تا وقتی احساس در حدِ بالا انداختنِ شانه بماند.

این کلِ مهارت است در مقیاسِ کوچک. تلاش نمی‌کنی همان لحظه حالت بهتر شود. تلاش می‌کنی شفاف ببینی، چون احساس‌های شفاف با یک راهنما همراه می‌آیند، و احساس‌های مه‌آلود نه.

چطور واقعاً انجامش دهیم

این یک تمرینِ مراقبه نیست که به یک زیرانداز و بیست دقیقه نیاز داشته باشد. بیشتر شبیه عادتی است که می‌توانی وسطِ یک روزِ کاری اجرایش کنی. چند راهِ ورود:

  1. اول بدن را بگیر. هیجان‌ها تقریباً همیشه پیش از آنکه برایشان کلمه‌ای داشته باشی به‌شکلِ جسمی سر می‌رسند. فکی که قفل می‌شود. دلی که خالی می‌شود. گرمایی در صورتت. شانه‌هایی که می‌گیرد. وقتی متوجهِ آن حس شدی، همان نشانهٔ توست. چیزی اینجاست. حالا برو دنبالِ نامش.
  2. خام شروع کن، بعد واضحش کن. لازم نیست همان اول روی کلمهٔ دقیق فرود بیایی. با کلمهٔ کُند شروع کن. «حالم بد است.» بعد یک بار فشار بده: بد، چطور؟ غم‌بد؟ ترس‌بد؟ شرم‌بد؟ هر پرسش تنگ‌ترش می‌کند. داری به خودت نمره نمی‌دهی. داری گرم‌تر می‌شوی.
  3. بنویسش یا بلند بگو. یک چیزی در بیرون آوردنِ احساس از سرت و ریختنش در کلمه‌هایی روی کاغذ، یا در جمله‌ای که واقعاً به زبان می‌آوری، اثر را قوی‌تر می‌کند. «فکر می‌کنم دربارهٔ جلسهٔ فردا مضطربم» جور دیگری می‌نشیند تا همان فکری که بی‌صدا در ذهن می‌چرخد.
  4. کلمهٔ کوچک را به کار ببر، نه کلمهٔ پرآب‌وتاب را. آدم‌ها گاهی از این کار طفره می‌روند چون برچسب‌ها زیادی بزرگ به نظر می‌رسند. لازم نیست «خشمگین» یا «داغان» باشی. بیشترِ زندگیِ روزمره با احساس‌های آرام‌تر می‌چرخد: کمی دلتنگ، اندکی آزرده، کمی تنها، مبهم بی‌قرار. این‌ها هم به حساب می‌آیند. نام گذاشتن روی کوچک‌ها همان اول اغلب نمی‌گذارد بزرگ شوند.
  5. بگو «حس می‌کنم»، نه «هستم». میان «مضطربم» و «من آدمِ مضطربی هستم» تفاوتی واقعی هست. یکی آب‌وهواست. آن یکی اقلیم است. نام گذاشتن روی احساس به‌عنوان چیزی که دارد از تو عبور می‌کند، نه چیزی که *هستی*، به آن جا می‌دهد که بگذرد.

اینجا یک حرفِ صادقانه. اگر این را امتحان کنی و احساس همان‌جا بی‌حرکت بماند، شکست نخورده‌ای. نام‌گذاری دکمهٔ حذف نیست. گاهی کار فقط این است که بتوانی روشن بگویی «غمگینم، و این جایز است»، بی‌آنکه برای درست کردنش عجله کنی. همان شفافیت بُرد است، حتی وقتی غم مدتی می‌ماند.

گفتنش به کسی دیگر

بیشترِ آنچه گفتیم درونی است، کاری که در ذهنِ خودت می‌کنی. اما بخش زیادی از سودش میانِ آدم‌ها پیدا می‌شود، چون احساس‌های بی‌نام همان‌جایی هستند که خیلی از دعواها واقعاً از آن آغاز می‌شوند.

وقتی نمی‌توانی آنچه را حس می‌کنی نام ببری، معمولاً از پهلو بیرون می‌زند. ساکت می‌شوی و می‌گذاری طرف حدس بزند چه مرگت است. سرِ ظرف‌ها تند می‌شوی، در حالی که چیزِ واقعی این است که پیش‌تر حس کردی نادیده‌ات گرفتند. همسر یا دوستت می‌ماند و به آن پارازیت واکنش نشان می‌دهد نه به سیگنال، و حالا دو آدمِ ناراحت هست و هیچ مشکلِ روشنی برای حل کردن.

بلند نام بردنش این را می‌شکافد. «حس می‌کنم از پا افتاده‌ام و ده دقیقه وقت می‌خواهم» به طرفِ مقابل چیزی می‌دهد که واقعاً بتواند با آن کار کند. «فکر می‌کنم از حرفت رنجیدم، و مطمئن نیستم منظورت همان چیزی بود که به دلم نشست» دری را باز می‌کند که قهر کردن آن را محکم می‌بندد. داری چیزِ واقعی را به دستشان می‌دهی، به‌جای اینکه مجبورشان کنی برایش بکاوند.

این در جهتِ دیگر هم کار می‌کند. وقتی کسی که برایت مهم است آشکارا ناراحت است و نمی‌تواند بگوید چرا، می‌توانی به‌ملایمت کلمه‌ای به او پیشنهاد بدهی و بگذاری اصلاحت کند. «انگار کمی پکری، درست می‌بینم؟» اغلب آدم‌ها لازم ندارند تو چیزی را درست کنی. کمک می‌خواهند تا نام را پیدا کنند، و در داشتنِ آن حس کنند دیده شده‌اند. راهنماییِ Cleveland Clinic دربارهٔ حرف زدن از احساس‌ها نکتهٔ مرتبطی دارد که ارزشِ نگه داشتن دارد: اینکه با یک احساس چطور رفتار می‌کنیم مهم است. کسانی که تصمیم می‌گیرند غم یا ترس پذیرفتنی نیست، چیزهایی که باید ریشه‌کن شوند، بیشتر از کسانی که می‌توانند بگذارند یک احساسِ ناخوشایند فقط یک احساس باشد در تقلا می‌افتند. نام گذاشتن روی یک هیجان، در خودت یا با کسی دیگر، تا حدی یک عملِ اجازه‌دادن است. می‌گوید: این اینجاست، و اجازه دارد باشد.

وقتی احساس نام‌پذیر نیست

گاهی دنبالِ کلمه می‌روی و دست‌خالی برمی‌گردی. احساس زیادی بزرگ است، یا زیادی درهم، یا آن‌قدر غرق شده‌ای که زبان از کار افتاده. این پیش می‌آید، و عیبِ شخصیت نیست.

اگر در آن حالی، اولین کار دقت نیست، آرام کردنِ بدن است تا فکر کردن برگردد. نفست را آهسته کن. کف پاهایت را روی زمین بگذار. به‌جای آنچه درونت است، آنچه را دورِ توست نام ببر، صندلی، پنجره، صدای ترافیک، تا آژیر یک درجه پایین بیاید. نام گذاشتن روی احساس‌ها بهترین اثر را وقتی دارد که دیگر در حالتِ کاملِ جنگ‌یا‌گریز نباشی. بعداً می‌توانی به برچسب‌زدن برگردی، وقتی کمی جای بیشتری هست.

دانستنِ این هم می‌ارزد که برای بعضی‌ها، بعضی احساس‌ها واقعاً به‌دشواری در کلمه در می‌آیند. این می‌تواند به سرشتِ مغز مربوط باشد، و می‌تواند پس‌لرزهٔ چیزهایی باشد که هرگز حس کردنشان امن نبوده. اگر کلمه گذاشتن روی زندگیِ درونی‌ات تقریباً ناممکن حس می‌شود، یا اگر رو کردن به احساس‌هایت مدام دچار وحشتت می‌کند، این نشانه‌ای است که این کار را به‌جای تنهایی، کنارِ کسی که برایش آموزش دیده انجام دهی.

یک مهارت، نه یک شخصیت

بخشِ دلگرم‌کننده این است که هیچ‌کدام از این‌ها ثابت نیست. واژگانِ هیجانی یادگرفتنی است. کسانی که در خانه‌هایی بزرگ شده‌اند که هرگز از احساس‌ها حرف زده نمی‌شد، می‌توانند این مهارت را در بزرگ‌سالی بسازند، آهسته، درست همان‌طور که هر زبانی را یاد می‌گیری، با اینکه اول بد به کارش می‌بری و بعد بهتر می‌شوی. هر بار که می‌ایستی و می‌پرسی «این دقیقاً چیست؟» داری مسیرِ میانِ آژیر و آن بخشی از خودت را که می‌تواند فکر کند تقویت می‌کنی.

ادامه‌اش بده و مه کمتر می‌آید. شروع می‌کنی به گرفتنِ زودترِ احساس‌ها، وقتی هنوز آن‌قدر کوچک‌اند که بشود مهارشان کرد. یک بعدازظهرِ بد دیگر رازی نیست که تو در آن به دام افتاده‌ای، بلکه چیزی می‌شود که می‌توانی وصفش کنی، و احساسی که می‌توانی وصفش کنی، همانی است که پیشاپیش شروع کرده‌ای بر آن مسلط شوی.

اگر نام گذاشتن روی آنچه حس می‌کنی مدام تو را به جایی تاریک می‌برد، اگر صادقانه‌ترین کلمه چیزی مثل ناامید یا کرخت است و بالا نمی‌رود، لطفاً با آن یکی تنها ننشین. این دقیقاً همان لحظه‌ای است که آدمی دیگر را به میان بیاوری، یک پزشک، یک درمانگر، یا یک خطِ بحران. نام گذاشتن روی احساس یک قدمِ اولِ واقعی است. برای بعضی احساس‌ها، قدمِ بعدیِ شجاعانه این است که بگذاری کسی کمکت کند تا آن را حمل کنی.

منابع

پیش از رفتن، یک یادداشت دربارهٔ مراقبت

KEEP CALM ابزارهای آموزشی رایگان برای کمک به خود فراهم می‌کند. این جایی برای مشاورهٔ پزشکی، تشخیص یا درمان نیست و جایگزین مراقبت تخصصی نمی‌شود. اگر چیزی این‌جا فراتر از استرس معمول به نظر می‌رسد، در ارتباط بودن با یک متخصص گامی نیرومند و شایسته است.

If you are in crisis or thinking about harming yourself, you are not alone. In the US, call or text 988 (Suicide & Crisis Lifeline, 24/7), text HOME to 741741 (Crisis Text Line), or call 911 in an emergency.